قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٠٣
جگاره ـ (چو شماره و كَناره) اختلاف آراء و راه و روش و راى و تدبير مختلف و راه هاى مختلف.
جگاسه; جگاشه ـ (هر دو چو كَناره) سيخول[ر.م].
جگر ـ (چو شكم) خون دل و وسط و ميانه و غم و غصّه و اميد و انتظار و شفقّت و رحمت و رنج و مشقّت و به معنى معروف كه به عربى «كبد»گويند و رجوع بدانجا نمايند.
جگرآگند ـ مَبار[ر.م].
جگربند ـ روده و فرزند و عزير و محبوب و لاغر و زبون و مجموع شُش و دل و جگر.
جگرپاره ـ فرزند و عزير و محبوب.
جگرتفته ـ عاشق و مبتلا به مرض دقّ و كوفت.
جگرخواره ـ رنج كش و مهموم و مغموم و جمعى از ساحران.
جگرْ گربه خوردن ـ گم كردن و از دست رفتن چيز خوب و پاكيزه.
جگرگوشه ـ جگرپاره[ر.م] است.
جگرنه ـ (چو درمنه) پركلنگ[ر.م] و مرغى است از جنس آن كه كه در گردنش پرهاى سياه دراز داشته و امرا و سلاطين بر سر زنند.
جگرونتن ـ (چو پهلوشكن) زدن.(ند)
جگرى ـ ريواس.
جگنات ـ(چو دلدار) شهرى است در ساحل بحر هندوستان اقيانوس هند و در اقصاى بلاد آن، هوايش گرم و خاكش خرّم و مشتمل بر قُرا و نواحى بسيار است و نام بتى هم هست در همان شهر كه در نزد هندوان به غايت عظيم الشأن و بزرگ تر از آن بتى ندانسته و گويند كه در هر سال روز معيّنى سخن گفته و هندوان را امر و نهى كرده و از آينده خبر دهد و آن به شكل آدمى است بى دست و شكم خالى و چيزى است مانند فلز ليكن از فلزّات نيست. نقل است كه يكى از ملوك اسلام بدان دست يافته و ٧ شبانروز در آتش شدايدش انداخته، و گداخته نشد و سالى يك بار آن را به ديدن بتى ديگر كه در نيم فرسخى شهر است برند و نخست آن را بر بالاى عرّاده بزرگى، كه تقريباً هزار فيل و پنجاه هزار گاو و صدهزار آدمى آن را بكشند، نشانده و جمعى كثير خود را به زير عرّاده فرش كرده و آن عرّاده از روى ايشان گذشته و اثرى از اَبدانشان نمانده و خود را فداى جگنات نموده و اين كار را جهت خشنودى آن معمول دارند.
جگى جگى ـ(به كسر دو جيم) لفظى است كه در وقت جزع و فزع و مبالغه در طلب گويند و زنان در هنگام لذّت جماع بر زبان رانند.
جگيجه ـ(چو خديجه) ظرفى است كه در آن روغن اسب و شتر و گاو و مانند آنها كنند.
آيين نوزدهم