قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٩
تقتق ـ بر وزن و معنى تغتغ.
تقده ـ (چو تخته) به لغت بربرى، گشنيز.
تقره ـ به بربرى، نانخواه [ر.م] و زيره رومى است.
تقرير ـ به عربى، ديگرى را در امرى و يا مكانى ثابت كردن و به اقرار و اعتراف واداشتن و انداختن شتر بول خود را و بين الناس، ادا كردن و بيان نمودن مطلب، خصوصاً سخنى كه در آن تغلّب و تصرّف ديوانى ظاهر شود و شايد اين معنى بر سبيل كنايت باشد، و الاّ در كتب لغت عربيّه نديدم.
تقريض ـ در لغت عرب، از اضداد و ستودن و مدح كردن و نكوهيدن و ذم كردن است و در اصطلاح ادبا، علمى است كه در آن از مواقع اوصاف و القاب لايق هر كس و مناسب هر مقام و دانستن كيفيّت انشاء شعر بحث و مذاكره مى نمايند.
تقصير ـ (ر.ف) و به پارسى «فرويش» و «پرويش» گويند.(عر)
تقطيرالبول ---> چكميزك.
تقطيع ـ علاوه بر معنى لغوى عربىپاره پاره كردن، يكى از محسّنات بديعيّه و در اصطلاح ارباب بديع، عبارت از آن است كه در بيت كلماتى بيارند كه حروف هيچ يك از آنها در نوشتن به يكديگر نپيوندند و آن شعر را «مقطّع» خوانند:
«ز درد داغ روزى زرد و زارم *** ز روى زرد او آزرم دارم» و در اصطلاح عروض، ]آن است كه بيت را از هم فروگشايند و بر اسباب]رجوع به «سبب» شود[ و اوتاد ]رجوع به «وتد» شود[ و فواصل[رجوع به «فاصله» شود ] قسمت كنند تا هر جزوى در وزن برابر جزوى شود از افاعيل بحرى كه اين بيت از آن منبعث باشد، چنان كه اسباب اين در مقابل اسباب آن افتد و اوتاد در مقابل اوتاد و فواصل در مقابل فواصل و در اين باب اعتبار ملفوظ شعر را باشد نه مكتوب آن را(لغت نامه دهخدا)[.
تقلى ـ (چو پشتى) گوسپند شش ماهه.
تقليد ـ به لغت عرب، طوق و قلاده و گردن بند آويختن را گويند و ازاين رو مجازاً تشبّه بر ديگرى در اقوال و افعال را گويند و در اصطلاح علماى دين مبين اسلامى و آيين متين محمّدى(صلى الله عليه وآله)، توطين دل نهادن بر چيزى نفس است بر عمل كردن به قول غير و يا ياد گرفتن قول غير است به قصد اينكه در موقع لزوم عمل نمايد و يا خود عمل كردن به قول غير است بدون مطالبه بيّنه و برهان و بأى نحو كان. عموم طبقات، عواماً و خواصاً مبتلاى تقليد و در هر عملى كه خودشان صاحب رأى و استنباط نباشند، لابد بايد به اهل خبره آن عمل ـ اگرچه در شئونات عرفيّه پست تر از خود باشند ـ رجوع كرده و قول او را معمول و متّبع شمارند. نمى بينى كه رئيس روحانى و يا سلطان السلاطين با آن مقامى منيع و جلالت شأن كه دارند، در معالجه مرض خودشان به طبيبى ادنى رجوع كرده و قول او را دستاويز كرده و نسخه او را سندى محكم شمرده و معمول مى دارند، بلكه به قول همگان از همه گونه ارباب حرفت و صناعت از قبيل بَيطَردام پزشك و ماما و غيرهما كار مى بندند، بلكه اساس نظام عالم و مدار آسايش بشر منوط به همين مى باشد و تقليدى كه ساير طبقات در امور دينيّه به رؤساى روحانيّه مى نمايند، جز اين نيست. اگر نامه و مكتوبى به شخص بى سوادى برسد، جز اين تكليفى ندارد كه در استكشاف مضمون آن به شخص باسوادى رجوع كرده و به قول او عمل نمايد، پس مى گوييم كه اين قرآن و احاديث فرمانى است كه از جانب سلطان حقيقى به سوى رعيت آمده و قانونى است داير بر مصالح معاد و معاش جماعت بشر كه بايد مواد آن را معمول دارند; پس بايد هر كس از آحاد چندان قوّه علميّه داشته باشد كه مندرجات آن را استنباط كرده و موافق آن رفتار نمايد و يا به اهل خبره اى كه احكام مندرجه در آنها را استنباط تواند كرد رجوع كرده و به فرموده ايشان كار بندد.
تقوى ـ (ر.ف) و به پارسى «پاساد» و «هيوند» و«پرهيز» و «پروا» و «جيواد»گويند.(عر)
تقويم ـ به عربى، راست كردن و تصحيح نمودن و قيمت گذاشتن و قيمت چيزى را گران كردن و در اصطلاح