قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٣
خواسته جامه ـ مال بزازى.
خواستى ـ ارادى و منسوب به اراده.
خواسه ـ (چو كَناره) هراسه[ر.م].
خواصّ ـ جمع خاص و علمى است كه در آن از آثار و خاصيّات اسماءالله و آيات كريمه و بعض ادعيه مأثوره بحث و مذاكره مى نمايند و هم علمى است كه از خاصيّات موجودات عالم سفلى از حيوانات و نباتات وجمادات و منافع هريك از آنها و اعضاى آنها مذاكره مى نمايد.
خواصّ وزرا ---> تيمار.
خواف ـ (چو كاف) خاف [ر.م] است.
خواگ ـ مرغ خانگى و تخم مرغ.
خواگينه ـ خاگينه [ر.م].
خوال ـ (چو مال و جُوال) خوردنى و دوده چراغ كه از آن سياهى و مركّب سازند و (چو جمال) قالب كفش.
خوالستان; خوالسته ـ (چو تابستان و خمارستان و دانسته و ندانسته) دوات مركّب.
خوالگر ـ (چو كارگر) طبّاخ و خوان سالار[ر.م].
خوالى ـ (چو خالى و كتابى) خوالگر[ر.م]و طعام و زيبا و رودخانه.
خواليگر ـ خوالگر[ر.م].
خوان ـ (چو عطّار) رجوع به «تاريخ عرب» شود و (چو كتاب) كوتولان[ر.م] و (چو جان) سفره و طعام و نعمت و خار و خلاشه و طبق چوبين بزرگ منقّش و خواندن و امر و فاعل از آن.
خوانْ پايه ـ سفره و دستار خوان.
خوانِ تاراج ـ خوان يغما[ر.م] است.
خوانْ چه ـ طبق كوچك چوبين منقّش.
خوان چه آسمان; خوان چه چرخ; خوان چه زر; خوان چه زرّين; خوان چه سپهر; خوان چه فلك ـ آفتاب.
خوانْ سار ـ مخفّف خوان سالار [ر.م]است.
خوانْ سالار ـ طباخ و چاشنى گير[ر.م].
خوانِ غارت; خوانِ يغما ـ خوانىسفره اى كه كريمان گسترده و اذن عام دهند.
خوانانيدن ـ ديگرى را به خواندن واداشتن.
خوانچه ـ اِفراداً و تركيباً، رجوع به «خوان» شود.
خواندن ـ دعوت كردن و قرائت نمودن.
خوانده ـ مدّعى عليه و اسم مفعول و ماضى بعيد از خواندن.
خوانده شده ـ مدّعى عليه و اسم مفعول از خواندن.
خوانسار ـ خوان سالار[ر.م] و خونسار[ر.م].
خوانسالار ـ رجوع به تركيبات «خوان» نمايند.
خوانق ـ (چو عوالم) جمع جعلى خانقاه است.
خوانى ـ طعام و خوردنى.
خواو ـ خواب، اِفراداً و تركيباً.
خواوانيدن ـ خوابانيدن.
خواوستان ـ خوابستان[ر.م].
خواونيدن ـ (چو نارَسيدن) خوابنيدن[ر.م].
خواويدن ـ خوابيدن و خاويدن[ر.م].
خواه ـ خواهيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
خواه نخواه ـ ترجمه «طوعاً وكرهاً».
خواهر ـ (چو مادر) دختر پدر يا مادر.
خواهران ـ جمع خواهر است.
خواهرانِ زمين ـ در اصطلاح هيئت جديد، سيّارات را گويند.
خواهش ـ (چو مالش) مراد و حاجت و ميل و رغبت و مال و اسباب و التماس و التجا و خواستن و خواسته و خواستنى.
خواهنده ـ مدعى و طلبكار.
خواهيدن ـ خواستن و طلب نمودن.
خوب ـ خوش و نيكو و محكم و استوار و مضطر و مجبور.
خو باز كردن ـ رجوع به تركيبات «خو» نمايند.
خوبانى ـ (چو چوگانى) زردآلوى خشكيده و با مغز بادام پر كرده و رجوع به «مشمش» هم شود.
خوبانيدن ـ (به ضمّ اوّل) خوب كردن.
خوبكَلا; خوبكَلال; خوبكَلان ـ تخم بارتنگ[ر.م] و خاكشير و يا خود آن.
خوپچين ـ (چو دوربين) موميايى.
خوپله ـ بر وزن و معنى هرزه و سفله و احمق و نادان.
خوج ـ خوچ[ر.م].