قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٦٢
كوچك و مسندى كه كم به دست آيد.
تنگ روى ـ (به ضمّ و كسر ثانى) شخصى كه به اندك مبالغه مطلب بزرگى را بفهمد و قبول كند.
تَنگ سار ـ ضعف و جهل و فساد رأى و نقصان عقل و در اصطلاح تناسخيّه، آن است كه چيزى دو مرتبه تنزّل يابد، چنانچه روح انسانى به صورت حيوان ديگر جلوه گر بوده، پس به صورت نباتى درافتد.
تَنگِ شِكر ـدهان معشوق است.
تَنگ عيش ـ بى چيز و مفلس و غمناك.
تَنگ گرم ـ قريه اى است از مضافات شهر فسا كه گويند در آنجا آتشگده اى بوده، در شب ولادت حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) خاموش شد.
تَنگ لوش; تَنگ لوشا ـ هر دو مفرد و رجوع به «تنگلوش» شود.
تَنگ ناى ـ تنگى وجاى تنگ و درّه و قبر و لحد و قالب آدمى و دنيا و روزگار.
تَنگ ياب ـآنچه عزيزالوجود بوده و به دشوارى به دست آيد.
تنگابن ـ (چو گُلْ ناخن) قصبه اى است جنگل توأمان از بلاد گيلان، آبش فراوان، هوايش بد و زمينش ابريشم خيز است.
تنگار; تنگال ـ (چو سردار) رجوع به «بوره» نمايند.
تَنگبار ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگت ـ (چو فلفل) قصبه اى است مابين حصار و كولاب ختلان در افغانستان.
تَنگتاش ـرجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگرخان ---> ترك.
تنگز; تنگس ـ (چو هرگز) درختى است پُرخار كه گل آن شبيه به گل كاسنى و آتش هيمه آن بسيار تند و تيز مى باشد.
تنگست ـ (چو بدمست) نام جايى كه بلور آبى را از آنجا آرند.
تنگستان ـ يكى از نواحى فارس كه در قُرب بندر بوشهر واقع، آبش كم و هوايش گرم و زراعاتش ديمه و خاكش حاصلخيز و نخلستانش بسيار و مردمانش شيعه مذهب مى باشند.
تنگلوش; تگلوشا ـ (چو اندرون) علم خانه روميان است در صورتگرى و نقاشى كه بدايع صنايع آن در مقابل نگارخانه چينى است و هم كتابى است از لوشاى حكيماهل روم در نقاشى كه در مقابل ارتنگكتاب مانى نقاش ترتيب داده و هم حكيمى است بابِلى در عراق كه در ٣١١٩ هبوطى در عهد نى نياس پادشاه كلدانى ظهور يافته و كتاب وجوه و حدود ـ كه كتابى است مشهور و در دست مردم موجود است ـ از مصنّفات او و خودش از پيروان يوزاسف[ر.م] مى باشد.
تنگناى ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگو ـ (چو بدبو) نام پادشاه ختا و ختننواحى شمال و شمال غربى چين و سبدى كه در آن گوشت گذارند.
تنگوز ـ به تركى، خوك و خنزير است.
تنگوز ئيل ـ سال دوازدهم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع بدانجا شود.
تنگه ـ (چو چنگه) به اصطلاح هر جايى، مقدارى از زر و پول است.
تَنگياب ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تَنگيره ـ تيان[ر.م و پاتلهر.م].
تنگيزخان ---> ترك.
تنند ـ (چو سمند) تنندو[ر.م] و اسم فاعل وجمع مضارع غايب از تنيدن.
تنندو ـ مكوك[ر.م] و تبنگو[ر.م] و تنبل[ر.م]و عنكبوت و كشيدن.
تننده ـ تنندو[ر.م] و اسم فاعل از تنيدن.
تنو ـ (چو كدو) قدرت و قوت و توانايى.
تَنوب ـ درختى است در كوه هاى روم كه شبيه به صنوبر و كوچك تر از آن و قطران را از بيخ آن گيرند و به عربى «صنوبر صغير» خوانند و رجوع به «زفت» نمايند.
تَنوتاس ـ صاحب علم و عمل.
تَنوخى ـ طايفه اى بوده در يمن كه بعضى از آنها در هرات مسكن داشتند.