قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٨
دست دادن ـ آراميدن و بيعت كردن و حاصل شدن و مضبوط گشتن.
دست در آستين داشتن ـ فارغ بودن از كارها.
دست در آستين كردن ـ منع كردن.
دست دراز ـ مردم غالب و قاهر.
دست در خون زدن ـ جنگ كردن است.
دست در كيسه زدن ـ بخشش و سخاوت.
دست دست او است ـ تسلط و زيادتى و غلبه.
دست راست ـ علاوه بر معنى تركيبى معروف، كنايه از وزير اعظم و ممدّ و معاون و مشير و مشار است.
دست رس ـ توانگرى و قدرت و سامان و جمعيّت.
دست رست ـ متّكا و بستر و زمينى كه آن را با دست، نرم و راست كرده باشند.
دست رنج ـ پيشه و صنعت و كسب و حرفت و رنج و محنت و مزد دست و كارهايى كه با دست كنند.
دست زدن ـ پشيمان شدن و خوشحال گرديدن و به هر چيزى دست و چنگ زدن و به كسى متوسّل بودن.
دست زير ـ گريبان تحتانى قبا است.
دست سنگ ـ فلاخن.
دست سور; دست سوره ـ زنى و دخترى كه او را خواستگارى كرده و هنوز نكاح نكرده باشند.
دست شستن ـ نااميد شدن و ترك كردن.
دست شكسته ـكنايه از كسى است كه كسب و صنعت ندانسته و معاش او از قدرت و شجاعت و رنج و حرفت و فضل و هنر و علم و كمال و مانند اينها نباشد.
دست صليب كردن ـ پيش مخلوق دست بستن.
دست غيب ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، يك فرقه از سادات شيراز است كه يكى از اجداد ايشان با شخصى مشاجره كرده و نفى سيادت از آن سيّد مى نمود، دستى از غيب ظاهر شده و شجره نامه به دامن آن سيّد افكند و بعضى نوشته كه آن سيّد با وزيرى در سر ملك و زراعتى منازعه داشتند. وزير سيّد را سقط گفت، پس دستى از غيب آمده و بر سينه وزير خورده و در ساعت بمرد.
دست فال ـ سفته و اوّل معامله اصناف كه آن را ميمون و مبارك شمارند.
دست كار ـ همكار و به دست كارنده و ساخته و پرداخته و چست و چالاك و نشان و فرمان و نقش كارنامه كه بر ديوارها چسبانيده و بر سنگ ها نقش كنند به جهت اعلام و تماشاى مردم.
دست كش ـ گدا و از دست گيرنده و اسير و گرفتار و زيردست[ر.م] و دلزار و مضبوط و استوار و عاجز و زبون و فرودست و مزدور و شخصى كه چرغ و شاهين نگاه داشته و به شكار مى رساند و بچّه اسب و سگ شكارى كه پدر و مادرشان در حضور اين كس جفت شده باشند و امر و فاعل از دست كشيدن]ر.م [است.
دست كشيدن ـ فارغ بودن و گدايى نمودن و دست ماليدن و منع كردن.
دست كفچه كردن ـ گدايى نمودن.
دست كَله ـ نظير و مانند و چيزى است كه از چرم و ريسمان تافته و دست هاى اسبان را بدان بندند.
دست كندن ـ افسوس و ندامت.
دست گاه ـ علم و مال و دست رس[ر.م] و حضور و محضر و اداره.
دست گاه شمسيّه ---> سيّارات.
دست گاه وجود ـ آلات زراعت و بافندگى و قواى عشره بشرى.
دست گزار ـ معاون و مددكار.
دست گزيدن ـ (به فتح گاف) دريغ و (به ضمّ آن) مسند و صدر مجلس طلبيدن.
دست گزين ـ امر و فاعل از دست گزيدن [ر.م] و اسب يدك و هر چيز انتخاب شده.
دست گشادن ـ گدايى كردن و بخشش و همّت و جوانمردى و سخاوت.
دست گه ـ دستگاه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دست گير ـ معين و ياور و اسير و امر و فاعل ومفعول از اين معنى.