قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١٦
غرب و جنوب و ازاين رو به «دوپيكر» و «توأمين» نيز موسوم و مركّب از ١٨ ستاره و آن دو كوكب نيّر را كه بر سر آنها است «ذراع مبسوط» ناميده و دوى ديگر را كه بر سينه توأم دويّم است «هنعه» گويند كه يكى از منازل بيستوهشت گانه ماه است و به «جبّار» هم رجوع نمايند.
جوزابه ـ اوماج[ر.م] است.
جوزاغند ـرجوع به تركيبات «جوز» شود.
جوزاك ـ غصّه خوردن و اندوهگين شدن.
جوزاگند; جوزبوا; جوزبويا ـ رجوع به تركيبات «جوز» نمايند.
جوزغه ـ معرّب گوزغه[ر.م].
جوزقه ـ (چو حوصله) رجوع به «غوزه» نمايند.
جوزقىّ ـرجوع به تركيبات «جوز» نمايند.
جوزن ـ (چو روشن) آفت زردى است مايل به سرخى كه در گندم و جو باشد و نوعى از ساحران هند كه جو و گندم را با زعفران زرد كرده و بر آن افسون خوانده و بر مردم زنند تا مسحور و مسخّر خود نمايند و طايفه اى است از برهمنان كه دسته خوشه هاى جو را بر آتش افروخته زده و چيزها خوانده و آن را عبادت شمرده و اين عبادت را «هوم» نامند.
جوزه ـ معرّب گوزه[ر.م].
جوزهر ـ معرّب گوزهر[ر.م].
جوزيدن ـ جوزاك[ر.م].
جوزينه ـ معرّب گوزينه[ر.م].
جوژه ـبر وزن و معنى جوجه، اِفراداً و تركيباً.
جوسْبونِتَن ـ گرفتن و ستادن.(ند)
جوستن; جوستن يانوس; جوستينين ـ نام ديگر سلطايانس[ر.م] است.
جوسق ـ (چو حوضك) معرّب جوسه[ر.م] و قلعه اى است در رى و قريه اى است از آن و يكى ديگر از بغداد و سيّمى از نهروان در عراق و چهارمى از قيروان در مراكش و پنجمى از مصر.
جوسك ـ تكمه و گوى گريبان.
جوسنگ ـ هموزن و هم جثّه جو و پارسنگ ترازو.
جوسه ـ كوشگ و بالاخانه و ١٢برج فلكى.
جوش ـ (چو سخن) دهى است در نيشابور و(چو حوض و روز)كوهى است در حجاز و(چو روز) دهى است در طوس و حلقه زره و جوشن و غيره و نام روز سيزدهم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم به معنى معروف كه جوشيدن و امر و فاعل از آن است.
جوش بره; جوش پره ـ آشى است مشهور كه از خمير طولانى الشكلى كه از گوشت و سبزى و مصالح پر كرده و در آب جوشانيده باشند، پخته و كشك و ماست بر بالاى آن ريخته و مى خورند.
جوشاك ـ (چو پوشاك) جوشيدن و هر چيز جوشيدنى.
جوشش ـ (چو سوزش) اسم مصدر جوشيدن.
جوشقان ـ معرّب كوشگان كه دهى است از مضافات كاشان.
جوشك ـ (چو كودك) جوشاك[ر.م] و (چو كوچك و حوضك) كوزه لوله دار، خصوصاً كوزه شراب.
جوشن ـ(چو روزن) زره و يا پوششى است غير آن كه از حلقه و تنكه آهن باشد به خلاف زره كه تنها از حلقه است و كنايه از صورت مردم بدخوى و ترش روى و نام كوهى هم هست در غربى حلبدر سوريه كه در دامنه آن مقابر و مشاهد شيعه بسيار است و به عربى، زره و حلقه و سينه و نصف شب و مردم هوشيار و نام دو فقره از ادعيه هم هست كه يكى به كبير معروف و ديگرى به صغير مشهور است.
جوشيدن ـ غليان و شوريدن و به هم برآمدن.
جوشير; جوشيره ـ (چو توبيخ و نوديده) گاوشير[ر.م]و جولاههبافنده و جوش بره[ر.م].
جوغ ـ (چو دوغ) گاو گردونارّابه و زراعت و چوبى كه در وقت زراعت بر گردن آن نهند و چوب گاوآهن را بدان بسته و زمين را شيار كنند و چوب آبنوس[ر.م] را هم گويند.
جوق ـ(چو طوق) معرّب جوخ[ر.م و جوغر.م].
جوقون قان ـ نام پادشاه چين كه قُبلاقاآن[نوه چنگيزخان ] ملك را از او انتزاع نمود.
جوقه ـ (چو روضه) گروه و طايفه و فرقه.
جوكك ـ(چو كودك و كوچك) جغد و بوم و كنجشگ و يا