قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢١٩
خنجست ـ (چو بدمست) نام مقامى است كه افراسيابپادشاه توران در آنجا از دست هوم[ر.م] جسته و در دريا پنهان شد.
خنجك ـ (چو دختر) درمنه[ر.م] و (چو دلبر) ميوه ون [ر.م] و درخت آن و (چو عنبر) خارخسك[ر.م] و سياه دانه]ر.م [ونام غلّه اى است و هم خارى سخت كه خشكيده باشد.
خنجه ـ (چو پنجه و غنچه) آوازى كه در هنگام مجامعت، خصوصاً نزديك به انزال از دهان و بينى آدمى برمى آيد.
خنجير ـ (چو دلگير و زنجير) نيزه و هر چيز تند و تيز، خصوصاً بوى تيزى كه از سوختن استخوان و چرم و پشم و چراغ خاموش شده و مانند اينها برآيد.
خنجيل ـ (چو زنجير) بادپيچ[ر.م].
خنداخند ـ مخفّف خندان خندان.
خندان ـ شهرى است در نواحى چين و اسم فاعل از خنديدن.
خندانيدن ـ ديگرى را به خنده آوردن.
خندروس ـ (چو تندروى) به يونانى، گندم رومى [ر.م].
خندريس ـ (چو زنجبيل) به رومى، شراب كهنه و گندم كهنه.
خَندَريلى ـ به نبطى يا يونانى، كاسنى صحرايى است.
خندستان ـ (چو بدبختان) لب و دهان خوبان و افسوس و لاف و مسخره و لاغ هزل و معركه مسخره.
خندستانى ـ لب و دهان خوبان.
خندق; خندك ـ به معنى معروف كه معرّب كَنده است و به پارسى «آلنگ» و «تَرَك»گويند.
خندوتند ـ (ع) (به فتح خا و تا) ترتومرت[ر.م].
خنده ـ(چو پُسته) مخفّف خوانده و (چو بنده) معروف است.
خُنده مير ـ يعنى ميرخوانده و باسواد چنانچه «آخوند» به نوشته بعضى، مخفّف «آقاخواند» است، يعنى باسواد و خط خوان.
خَنده جام ـ پرتو شراب.
خَنده خريش; خنده ريش ـ (چو كشيش) از روى استهزا و ظرافت به كسى خنديدن و يا كسى كه ازاين رو بخندد و يا كسى كه ازاين راه بر وى بخندند.
خَنده زمين ـ سبزه و گل و رياحين.
خَنده شراب; خَنده مى ـ پرتو شراب.
خنديدن ـضحك و تبسّم نمودن و شكفتگى هر چيز مانند گل و غنچه و انار و پسته و مانند اينها.
خنسا ـ (چو صحرا) گاو كوهى[ر.م] و نام دختر حذام و دختر عمرو ابن شريد كه شاعره بوده و هر دو از صحابيّاتند.
خنسار ـ (چو گلدان و سردار) مخفّف خوانسار و جانورى است آبى كه گوشت آن را مى خورند.
خنستان; خنشا; خنشان ـ (چو گلستان و خرما و برهان و دلدار) مبارك و فرخنده و ميمون و خجسته.
خنصر ـ (چو فلفل و دلبر) انگشت كوچك يا ميانه كه اوّلى را به پارسى«كلك» و «كليج» و «كليك» و «كالوج» و «كريشك» و «كابلج» گويند.
خنفج ـ (چو فلفل) جاكشو[ر.م].
خنفس; خنفسا; خنفسه ـ (چو دختر و فلفل و گل قبا) جانورك سياه معروفى است كه در زير ديوارها بوده و اهالى ما «پِس پِسلى» گويند و رجوع به «جعل» ]و «جلانك»[نمايند.
خنك ـ (چو شتر) اسب، خصوصاً قسم ابلق آن [١] و سرد و چاهيده و گاوزبان و خوش و خوشا و مبارك و مسعود و سهولت و آسانى و ترجمه «چه خوب» و «چه زيبا است او».
خنكْ بُت; خنكْ بُد[٢] ---> باميان.
خنك جان ـ مردم بى عشق و كسى كه از ديگرى انتقام بكشد.
خُنُكا ـ به معنى خوشا.
خنكار ـ (چو گلزار) حاكم و سلطان و به معنى اولياى كرام هم استعمال نمايند.
خنكال ـ بر وزن و معنى خبكال.
خنكل ـ (چو سندل) زره و سلاح جنگ.
[١] ضبط لغت نامه دهخدا براى اين معنا: خِنگ.
[٢] لغت نامه دهخدا: خِنگ بت; خِنگ بد.