قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٩
خار ماهى ـ موى هاى سرتيز ماهى.
خار مُغيلان ---> مغيلان.
خار مهك ـ (چو عهد)علفى است كوهى كه در زمين سنگستان رويد.
خار نهادن ـ جفا نمودن و نافرمانى كردن.
خار و خس ـ علف و گياهى كه تر آن با خشك مخلوط شده باشد.
خار و زار ـ ذليل و حقير و بى نوا و بيچاره.
خارا ـسنگ سياه و سخت كه هيچ چيز در آن كار نكند و قسمى از پارچه ابريشمى موج دار كه ساده و مخطّط بوده و قسم دويّمى را «عتابى» نيز گويند كه منسوب است به شخصى عتابنام و هر چيز موج دار را نيز گويند.
خاربان ـ يكى از نواحى بلخ در افغانستان است.
خارِته ـ خارطه[ر.م].
خارچنگ ـ خرچنگ.
خارسوهَك ـ (ل) گياه خشك.
خارش ـ خاريدن و اسم مصدر آن.
خارِطه ـ يا خريطه; در اصطلاح جغرافيين، ورقه و لوحه اى است كه نقشه تمامى كره و يا بعضى از آن بر روى آن ثبت و نقش شده باشد، به ترتيبى كه حدود و اقسام آن و نسبت بعضى به ديگرى از حيثيّت قُرب و بُعد و امثال آن معلوم گردد و اعلاى آن شمال و اسفلش جنوب و يمينش شرق و يسارش غرب محسوب بوده و اين چهار جهت را «نقاط اصليّه» گفته و چهار جهت مابين آنها را «نقاط فرعيّه» نامند. و آن معرّب «كارتا» است كه به لاتينى، ورقه را گويند. و قسم اوّلى و از قسم دويّم هم آنچه را كه تمامى يك مملكت را ارائه نمايد «خريطه عمومى» ناميده و آنچه را كه فقط يك ناحيه و يا يك شهر را ارائه دهد «خريطه خصوصى» خوانند و يك قسم از خريطه ها هست كه اوضاع فلكى را نشان دهد و اين را هم «خريطه سما» و «خريطه آسمان» مى نامند.
خارِقان ـ دهى است در چهار فرسخى تبريز كه بعضى خوارقان نيز نوشته و به دِهخارقان و دِهخوارقان اشتهار دارد.
خارك ـ (چو مادر) غوره خرما و نوعى از خرماى خشك و مصغّر خار است و هم جزيره اى است در درياى وسط فارسخليج فارس و آن كوه بلندى است در ميان دريا و در آنجا مزارى است كه به زعم اهالى آن، قبر شريف جناب محمد ابن حنفيّه است.
خارن ـ (ق) رجوع به «قارن» شود.
خاره ـ زن و خارا[ر.م] و خاده[ر.م].
خاريدن ـ خراشيدن و خوار و ذليل بودن و نمودن.
خاز ـ چرك و كثافت و سنگ پاشوى و نوعى از جامه كتان.
خازنه ـ (چو ساخته) خزنه[ر.م] و (چو بامزه) خواهر زن و شوهر.
خازه ـ مردم ديرآشنا و هر چيز سرشته و خمير كرده، خصوصاً اندود و گلابه.
خاژغان ـ (چو آشيان) ديگ و پاتيل و مانند آنها.
خاژنى ـ (چو آدمى) حكيمى بوده دانشمند.
خاسپ ـ (چو كاسب) سيب.
خاست ـ فعل ماضى از خاستن و هم شهرى است كوچك از بلخدر افغانستان نزديكى اندراب.
خاستن ـ خواستن.
خاش ـ خش[ر.م] و خاچ[ر.م] و خاشاك و خاييدن و ريزه چوب و علف و قماش و غيره و موضعى است از مضافات فراه در افغانستان و كسى كه عاشق مفرط شده و محبت بى اندازه داشته باشد.
خاشوخش; خاشوخَماش ـ (ع) خاروخس و هر چيز افكندنى و به كار نيامدنى، خصوصاً ريزه هاى دم مقراض خيّاطان و تيشه نجّاران و دست افزار ساير استادان.
خاشاك; خاشك ـ (چو ناپاك و عادت) خردومُردريزه و ساق علف و ريزه هاى باريك چوب و سرگين و غيره و خاروخس با خاك آميخته و هم شهرى است مشهور از بلاد مُكران در سيستان.
خاشاك دان ـ صندوق نان و صندوقچه خورخورده خرتوپرت زنان و دخل دان كسب كاران.
خاشه ـ رشگ و حسد و خس و خاشاك و محرّف غاشيه[ر.م].