قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨٩
برهم زند، مى خواست كه او را بكشد.
دوراغ ـ (چو سوراخ) دوغ و ماست آبكى و ماستى كه شير در آن دوشيده و شبتشويد را ريزه كرده، در آن ريخته باشند.
دوران ـ (چو سرطان) مرور زمان و حركت و عود بر حالت اوّلى و مكان اوّلى و سرگيجه را نيز گفته و بيشتر واو آن را مسكون نمايند.
دَوران سرون ـ دوراسران[ر.م].
دوراى ـ (چو جوياى) سرنا، و نايى كه مطربان نوازند.
دوربل ـ (چو گوركن) دوبل[ر.م].
دورخولى ـ نوعى از سوسن صحرايى است.
دوردنج آى ---> تاريخ تركى.
دَورَس ـ(ل) گياهى و يا بيخى گياهى است كه تخم آن را «شوكران» گويند و در «صرو» از برهان[ر.ض] گويد: گياهى است كه بيخ آن جنون آرد.
دورفِرْوْ ـ رجوع به تركيبات «دور» نمايند.
دورق ـ (چو حوضك) معرّب دَوره و مقدار سه يا چهار رطل بغدادى[ر.م].
دورك ـ ظرفى است پهن معروف كه در زبان اهالى ما به «دَورى» مشهور است.
دورگو; دورنويس ـ در هر دو رجوع به تركيبات «دور» نمايند.
دورو ـ به تركيبات «دو» رجوع شود.
دوره ـ (چو سوره) مرطبان [ر.م] كوچك و (چو روضه) زلف و دايره و وقت و زمان و پيمانه شراب و گردش و طواف، خصوصاً گردش نوبه آب و پياله شراب و در اصطلاح نجومى، عبارت است از حركت ماه و انتقال آن از جزو معيّن از فلك تا رسيدن آن به همان جزو، و پاره اى تركيبات آن مانند تركيبات «دَور» است.
دَورى ---> دورك.
دوز ـ (چو روز) دوزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
دوزاى ـ دوراى[ر.م] و زنى كه دوتا بزايد.
دوزخ ـ (چو كودك) جهنّم كه به پارسى «كهنّام» و «شولمَن» هم گفته; دار عقاب و مكان و موعدى است كه خداى تعالى بر كفّار و اهل معصيت قرار داده و وعده نموده، چنانچه بهشت مكان و موعدى است كه حق تعالى بر مطيعين خود از هر امتى كه باشد، وعده فرموده و اعتقاد به اصل وجود دوزخ و بهشت از ضروريّات دين اسلام و انكار آنها موجب ارتداد و چنانچه اهل اطاعت در بهشت مخلّد بوده و زوال و فنا و فقر و فاقه و پيرى و مرض از ايشان دور و از هر جهت، دارِ سلامت و دار سعادت بوده و دلخواه اهالى آن از همه گونه حاضر و موجود است، همچنين اهل كفر و شرك نيز در دوزخ ـ كه دار شقاوت و انتقام از اعداى دين اسلام است ـ مخلّد و اصلاً نجاتى از براى ايشان نخواهد شد. بلى، كسانى كه در دين مبين اسلامى بوده و به سبب معصيت مستحق دوزخ شده اند بعد از كيفر سيّئات ايشان يا به فضل و رحمت الهى و يا بهواسطه شفاعت انبيا و ائمه(عليهم السلام) و غيرهم از عذاب دوزخ مستخلص و به نعمت هاى نامتناهى نائل و موفّق خواهند شد.
دوزخ دنيا ـ وادى برهوت است.
دوزش ـ (چو سوزش) دوزيدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
دوزن; دوزنه ـ (چو روزن و روزنه) نظم و نسق و ترتيب و نيش جانوران گزنده.
دوزه ـ (چو روزه) لاك و خار و گياهى است كه ثمر آن گرهى است مغزدار و خاردار به بزرگى فندق كه چون به جامه چسبد جدا نشود.
دوزيدن ـ دوختن.
دوزينه ـ دوزنه[ر.م].
دوژ ـ فضله لكلك.
دوژن ـ بر وزن و معنى دوزن.
دوژنه ـ دوزنه[ر.م].
دوژه ـ دوزه[ر.م].
دوژينه ـ دوزنه[ر.م].
دوس ـ (چو روس) اندود[ر.م] و دوست و رجوع به «لاك» هم شود.
دوس گر ـ بنّا و گل كار.
دوسانيدن ـ فعل متعدّى از دوسيدن[ر.م].