قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٦
دامارا ---> افريقيا.
داماسقو ـ به زبان فرنگى، قماشى است از حرير يا پشم يا كتان كه فرش نمايند.
دامان ـدامن، اِفراداً و تركيباً.
دامغان ـ يا دمغان; شهرى است شهير از خراسان و يا تبرستانمازندران و نواحى اطراف آن و يا عراق عجم نواحى مركزى ايران و يا برزخ ميان عراق و خراسان كه در اصل به جهت تأسيس يافتن از طرف مغان و آتش پرستان، موسوم به ده مغان بوده و كثرت استعمال مخفّفش نموده و حكيم لامعىشاعر قرن ٥ هـ به همين فقره اشاره فرموده:
«گردد به هر ديار در اين فصل روزگار *** آتش پرستْ خلق، چو در دامغان مغان» و بعضى از بناهاى هوشنگش[دوّمين پادشاه پيشدادى ] دانند و به هر حال از بلاد قديمه ايران و به نوشته گنج دانش[ر.ض] در قدمت، نظير آن در تمامى بلاد ايران يافت نشود و حالات مختلفه بر آن طارىعارض گرديده و به نهايت بزرگى و آبادى رسيده و مدّتى پايتخت اشكانيان بوده و ازآن رو كه عادت يونانيان آن بوده كه هر شهرى را كه در آبادى به اوج كمال مى رسيده هكاتم پيلُس يا هقاتومپيلوس ـ كه در زبانشان به معنى صددر و صددروازه است ـ مى ناميده اند، همين شهر و شهرِ تب]ر.م [را نيز بدين اسم مسمّى مى داشته اند و در عهد اسكندر مقدونى نيز به نهايت معمور بوده ولى روزگارش خراب نموده و در اين اواخر قصبه اى است شهرمانند كه آبوهوايش خوش گوار و سازگار و چشمه بادخانى آن مشهور هر ديار است. در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه باد در اين شهر شب و روز منقطع نبوده و آب آن از مغاره كوهى خارج و سرازير آمده و در مقسم كروى عجيبى به ١٢٠ قسمت مقسوم بوده و هر قسمتى به دهى اختصاص دارد و رجوع به «بادخانى» نمايند.
دامغول ـ باغره[ر.م] و غول بيابانى.
دامغه ـ به تركى، تمغا[ر.م] است.
دامك ـ (چو مادر) معجرروسرى زنان و وحشى كوچك از جانوران.
دامگاه ـ رجوع به تركيبات «دام» شود.
دامن ـ (ر) طرف پايين جامه و كنار و گوشه هر چيز.
دامن افشاندن ـ اعراض كردن و سفر نمودن.
دامن باغى گرفتن ـ گوشه و خلوت گزيدن.
دامن بدندان كردن; دامن بدندان گرفتن ـ گريختن و عجز و فروتنى كردن.
دامن برافشاندن ـ اعراض نمودن و سفر كردن.
دامن بوسيدن ـ ملتجى شدن و عجز نمودن.
دامن چيدن ـ آماده و مهيّا بودن.
دامن خشك ـ (به سكونِ نون) خشك دامن[ر.م] و (به كسر آن) دامن خالى.
دامن خورشيد ـ روشنى آن و آسمان چهارم.
دامن در پاى افتادن ـ مضطرب شدن و از روى اضطراب گريختن.
دامن دركشيدن ـ اعراض نمودن و ترك صحبت كردن.
دامن در ميان; دامن كش ـ حاضر و مهيّا و كسى كه دامن خود را بر كمربند خود بزند.
دامن كشيدن ـ دامن دركشيدن[ر.م].
دامن گير ـمصاحب و مدّعى و مانع و باعث.
دامنى ـ معجرروسرى زنان.
دامود ـ بخشيدن گناه سهوى.
داموز ـ رجوع به تركيبات «دام» نمايند.
داموس ـ شهرى در مغرب از بلاد بربر[ر.م].
داموغ ـ آه و ناله و فرياد.
دامى; داميا; داميار ـ قاووق [ر.م] و مثانه و صيّاد و سوراخ و كسى كه از خستگى ميان آن مانند چوب خشك تهى و خالى بوده باشد.
داميدن ـ بر بالا شدن و خاك را باد بردن و از بيخ بركندن و برابر چيزى شدن و آب و تخم افشاندن و گندم و مانند آن را به جهت پاكى بر باد دادن .
دان ـ دانه و امر و فاعل از دانستن و در حال تركيب، ظرفيت را باشد، همچو: قلمدان و مانند آن.
دان گاه ـ مدرسه و دبستان.