قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٢
شكار كبك روند.
ديوجان ـ مردم بى رحم وپير و سخت جان و دلير و بدنفس و شيطان صفت و تيره دل و جاهل.
ديوچه ـ زلو[ر.م] و زردك[ر.م] و چوب پشت [ر.م] و چوب خوار[ر.م].
ديوخار ـ درخت عوسج[ر.م].
ديودار; ديودارو ـ سپيدار و پسته و مردم مصروع و ديوانه و صنوبر هندى و نوعى از درخت سرو و درختى است مانند درخت كاج كه شيره آن علاج لقوه است.
ديودل ـ ديوجان[ر.م].
ديو دولت ـ (به كسر ثالث) دشمن دولت و (به سكون آن) شخصى كه دولت آن را بقايى نبوده و زود فانى گردد.
ديوديد; ديوديده ـ مجنون و ديوانه.
ديو دين ـ (به كسر واو) شيطان و (به سكون آن) بى دين.
ديورَخش ـ نوايى است از موسيقى.
ديوزاى ـ مردم غصّه ناك و غضبناك.
ديوسار ـ ديومانند و اسب سوار و مردم بدخو و زشت رو و كسى كه ديوجامه[ر.م] پوشد و شخصى كه افعال زشت از او بروز يابد و رجوع به «طبرستان» هم شود.
ديوسِبلَت ـ (چو فطرت) نوعى از اسب و نام گياهى است.
ديوسِپَست ـ ديواسپست[ر.م].
ديوسِپلَت ـ نام گياهى است.
ديوِ سپيد; ديو سفيد ـ پهلوانى بوده مازندرانى كه رستم او را كشت.
ديوسوار ـ اسب سوار.
ديوغول; ديوغولى ـ غول بيابانى و گرهى كه در گلو و گردن مردم به هم رسيده و درد نمى كند.
ديوكر ـ ديوگر[ر.م].
ديوكُلوچ ـ جن زده.
ديوكلوخ ـ كلوخ هاى بزرگى كه در وقت شيار از زمين برخيزد و به اطراف ريزد.
ديوگر ـ به نوشته برهان[ر.ض، دولت آباد دكن در هند ] است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه صوبه اى است از صوبه هاى هندوستان مشتمل بر بلاد فراوان داخل كشور دكن و دارالملكپايتخت آن دولت آباد نام دارد.
ديوگندم ـ چاودار[ر.م] و خوشه بزرگ بى دانه.
ديوگير ـ ديوگر[ر.م] و جن زده و كسى كه جن را مى گيرد.
ديوگيرى ـ ديوگير و جن دار بودن و منسوب به ديوگير[ر.م]، خصوصاً قماشى است كه در شهر ديوگيردر هند مى بافند.
ديولاخ ـ خرابه و سردسير و مكان پُرديو و صحرا و خارستان و چراگاه دور از آبادان و رجوع به «لاخ» شود.
ديومردم ـ جن و نسناس[ر.م] و مردم مفتّنفتنه انگيز و نوعى از خلق كه زبانشان عربى و به يك پا مى جهند.
ديومَشَنگ ـگاومشنگ[ر.م].
ديوِ هفت در; ديوِ هفت سر ـ اقاليم سبعه و شب به اعتبار اينكه هفت ساعت هم مى شود و كره زمين به ملاحظه هفت اقليم و يا هفت طبقه و يا به اعتبار اينكه هفت شطرناحيه دارد، چنانچه به بعضى از اوائل نسبت داده اند.
ديوار ـ (ر.ف).
ديوار پست ـ (به كسر راء) ديوارى است كه پست بوده و بلند نباشد و (به سكون آن) مردم عاجز و زبون و بى نوا.
ديوار چين ---> سدّ چين.
ديوار خانه روزن شدن ـ خراب شدن خانه.
ديوار كوتاه ـ به دستور ديوار پست[ر.م].
ديوارگر ـ بنّا و گل كار.
ديواست ـ ديواسپست[ر.م].
ديوال ـ ديوار، اِفراداً و تركيباً.