قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٧
دانا ـ اسم فاعل از دانستن.
داناى ايران ـ جاماسب[ر.م].
داناى طوس ـ خواجه نصير و فردوسى.
داناى يونان ـ افلاطون.
دانج ـ (چو مادر) مرجمك[ر.م] و معرّب دانه، اِفراداً و تركيباً.
دانجه ـ (چو ساخته) مرجمك[ر.م].
دانچ ـ (چو مادر) مرجمك[ر.م].
دانچه ـ (چو ساخته) مرجمك[ر.م].
داندن ـ دانستن.
دانزه; دانژه ـ مرجمك[ر.م].
دانستن ـ (ر) علم و معرفت و فهميدن و توانستن.
دانسقه ـ يكى از بلاد داغستان در غرب درياى خزر كه آلات حرب آن ممتاز و قمه و طپانچه آن باامتياز است و بعضى از ادباى عثمانى گفته كه شهرى است تجارتگاه و جسيم از پروسياى غربى[ر.م] و داراى ٨٠ هزار نفوس و اهالى لهستان غدانسق گويند.
دانش ـ (چو بالش) علم و فضيلت و كمال و معرفت.
دانش پژوه ـ طالب علم.
دانشخَور ـ شبكه و دام و تله.
دانشگاه ـ دبستان و مدرسه.
دانش گر; دانش مند; دانشور; دانشومند ـ صاحب دانش و داراى آن و بسياردان و دانا و عالم و حكيم و فاضل.
دانشى ـ منسوب به دانش، يعنى دانشمند.
دانق ـ معرّب دانگ[ر.م] و رجوع به «درهم» نمايند.
دانقالى ---> حبش.
دانك ـ (با كاف پارسى، چو بانگ) رجوع به «دينار» و «درهم» شود و (با كاف عربى، چو مادر) دانه و(چو ناخن) آن است كه در وقت دندان برآوردنِ اطفال، كلّه و پاچه گوسفند را با ماش و عدس و مانند آنها پخته و به خانه دوستان فرستند و اهالىِ ما «ديشلِك» گويند و در تحفه]ر.ض [از امين الدوله نقل كند كه دانك تخمى است شبيه به تودرى سرخ[ر.م] و از آن ريزه تر و گياهش به قدر شبرىيك وجب و در كوه هاى تبرستان مازندران و نواحى اطراف آن و نواحى آن يافت مى شود و فرزجه]ر.م [آن مُخرِجِ جنين بوده و چون قدرى از آن را با دو مقابلِ خود آرد گندم و قدرى روغن، نان پزند در تسمينِچاق كردن بدن بى عديل است.
دانك افزونك ---> انجكك.
دانگانه ـ (چو مادرانه) كالا و (چو بارخانه) آن است كه هر يك در جمعى كه به سياحت مى روند، پولى بدهند تا سرانجام آن سياحت كنند.
دانگاه نه ـ (ل) متاع و اسباب.
دانگو ـ (چو سانجو) نوعى از غلّه و آش هفت دانه.
دانمارق; دانمارقه; دانمارك; دانماركه ـ دانيمارق[ر.م].
دانوش ـ ديانوش[ر.م].
دانوشت ـ (ل) تناسخ.
دانه ـ معروف است و رجوع به «درهم» نمايند.
دانه ابروج ـ انجكك[ر.م].
دانه بهشت ـ به فرموده بعضى از دانشمندان عصر، عبارت از ثمر نباتى است از محصولات سيلان كه برّاق و سياه رنگ و مدوّر و فى الجمله از ارزن بزرگ تر و طعم آن تند و سوزان و شبيه به طعم فلفل و بوى آن كافورى و خيلى مطبوع و آن را در عطريات داخل مى كنند و از عوامل محرّكه مى باشد.
دانه چيدن ـ علاوه بر معنى تركيبى خود، كنايه از سجده كردن و گدايى نمودن است.
دانه دان ـ دانه دانه و تخم دان.
دانه دانه ـ پريشان و پراگنده.
دانه زن ـ نوعى از جادوگران هندوستان كه دانه ارزن و جو را با زعفران رنگانيده و افسونى بر آن خوانده و بر هر كس كه خواهند بزنند تا مقصودى كه دارند برآيد.
دانه كردن ـ پريشان و پراگنده نمودن.
دانه گانه ـ كالا و اسباب دنيوى.
دانه وَبَر ـ تخمى است زرد و تلخ كه از كوهستان فارس و كردستان آرند.
دانيال ـ ابن يوحنا و يا پسر حزقيل از انبياى بنى اسرائيل و