قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٧
زنجان رود.
زنگانه رود ـرود زنگانه[ر.م] و يا رودخانه زنگان و نام سازى است كه زنگيانسپاهيان در روز جنگ نوازند.
زنگاهن ـ (چو سردادن) رجوع به تركيبات «زنگ» شود.
زنگبار ـ (ر) دوات معروف و ولايتى است مشهور و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: زنگبار نام حكومتى است كه از جزيره ساحل بحر محيط هندىاقيانوس هند و پاره اى سواحل آن جزيره تشكيل يافته و اتّساع اراضى آن از شمال به جنوب ٢٤٠٠كيلومتر و عده نفوس آن مابين يك كرور و يك كرور و نيم و مقرّ حكومتش هم بدين اسم و يا ساويسل موسوم و قديماً در تحت حمايت پورتكيزهاپرتغالى ها بوده اند تا در ١٦٩٨ميلادى ـ مطابق ١١١٠هجرى ـ به سمت محاربه از تحت الحمايه مستخلص شده و استقلال يافتند. پس در ١٧٨٤ميلادى ـ مطابق ١١٩٩هجرى ـ به تحت حمايت حكومت مسقط گذشتند و به فاصله ٧٤ سال بازهم كسب استقلال نمودند پايتخت دولت تانزانيا.
زنگبار جنوبى; زنگبار شمالى ـ به نوشته بعضى از جغرافيين، از ممالك عمده افريقا است و رجوع بدانجا نمايند.
زنگبارى ـ مردم زنگبار[ر.م] و هر چيز منسوب بر آن ديار و صمغ سياه درخت صنوبر كه در «راتيانج» مذكور افتاد.
زنگدان ـ (چو سنگدان) زنگ[ر.م] و زنگله[ر.م] و جلاجل.
زنگر ـ بر وزن و معنى زنگل.
زنگره ـ بر وزن و معنى زنگله.
زنگل ـ (چو چنگل) زنگال[ر.م] و (چو گندم) زنگدان[ر.م].
زنگله ـ (چو فرفره) خوشه كوچك انگور كه جزو خوشه بزرگ باشد كه به پارسى «فرشك» و «ببتك» و «پپتك» و «تِلك» و «تِلِسك»گويند و سمّ شكافته را نيز گويند، همچو: سمّ گاو و گوسپند و مانند آنها و (به فتح اوّل و رابع و سكون ثانى و ضمّ ثالث) مخفّف زنگوله است.
زَنگُليچه ـ (ل) چيزى است كه از برنج و مانند آن ساخته و به چاروايان نصب كنند كه به جهت صداى آنها به سهولت راه روند و اهالى ما «زِنقرو» گويند.
زنگوله ـ (چو منصوره) زنگدان[ر.م] و پهلوانى بوده تورانىحكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه و مقامى است از موسيقى.
زنگه ـ (چو چنگه) پهلوانى بوده ايرانى و نام ولايتى هم هست كه گويا زنگبار[ر.م] باشد.
زنگى ـ (چو جنگى) مردم زنگ[ر.م و زنگبار ر.م] و هر چيز منسوب به آنها.
زنگى دارو ـ بيخ كبر[ر.م] رومى و يا نوعى از پياز صحرايى.
زنگى مزاج ـ شخصى كه هميشه خوشحال باشد، كه زنگيان را انبساط ذاتى است.
زنگين ـمردم غنى و صاحب ثروت.(كى)
زنمتان ـ (چو قلمدان) دو پوست دراز كه مانند سر پستان از زير گلوى بز و گوسپند آويخته باشد.
زنند ـ (چو كمند) آرايش و آراسته.
زنو ـ (چو عمو) زلو[ر.م] و جانوركى كه پشمينه را ضايع كند.
زنوبيدن; زنودن ـ (چو خروشيدن و نمودن) زنوييدن[ر.م].
زنور ـ(چو تنور) زلو[ر.م]و بُن خوشه خرما.
زنون ---> رواقيّون و ژنون.
زَنويِدن; زَنويه; زَنوييدن ـ مويه و ناله سگ.
زنه ـ (چو ننه) زنانه و متشبّه به نسوان.
زنهار ـ (چو دلزار) ترس و بيم و هوش و آگاهى و پناه و امان و عهد و پيمان و شكوه و شكايت و افسوس و حسرت و امانت و ديانت و تعجيل و شتاب و پرهيز و اجتناب و به معنى البته و تأكيد در فعل است: زنهار شراب نخورى، يعنى البته نخواهى خورد.
زنهارخوار ـ عهد و پيمان شكن.
زنهاردار ـ امان و مهلت دهنده.
زنهارى ـ كسى كه شرط و عهد كند و امان و مهلت طلبد و شخصى كه در تحت امان ملل ديگر باشد.
زِنيان ـ تخمى سياه رنگ و خوش بوى كه بر روى نان پاشند و در مخزن[ر.ض] گويد: تخمى است شبيه به