قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٤
سر برنهادن ـ سكوت و ترك سخن كردن.
سربزرگ ـ ارباب شأن و عزّت و مردمان بلندمرتبه.
سربسر ـ مساوى و برابر.
سر بگريبان بردن ـ انديشه كردن.
سربها ـ ديه و خون بهاى آدمى و زرى كه به جهت استخلاص اسيران به حاكم مى دهند.
سربيل; سربيله ـ پيكان پهنى كه شبيه به بيل باشد.
سرپاس ـ سپر و خودكلاه جنگى آهنى و محافظ و نگهبان و گرز گران و سردار شبانان.
سرپاش ـ عمود و گرز گران.
سرپايان ـ فوطه[ر.م] و شلوار و عمامه و دستار و خودكلاه جنگى آهنى و هر چيز نرمى كه در زير آن دوزند تا سر را آزار نكند.
سرپرست ـ ناظم و خدمتكار و پرستار.
سرپز ـ كلّه و پاچه پز.
سرپنجه ـ پنجه دست و مردم زبردست و بى باك و مردم آزار.
سرپوش; سرپوشنه; سرپوشه ـ هر آنچه سر انسان و چيزهاى ديگر را بدان مى پوشند از مقنعه و سرپوش ديگ و سينى و غيره.
سرپيچيدن ـ نافرمانى كردن.
سرتاسر ـ همه و مجموع و جمله.
سرتُماج ـ سراغوش[ر.م].
سرتير ـ مردم فاضل و بزرگ و دانا.
سرتيز ـ مژگان و مردم تند و تيزمغز.
سرِ تيغ ـ روشنايى و سر كوه و شمشير.
سرجنگ ـ سرهنگ.
سرجوش ـ زبده و خلاصه و اوّل هر چيز و شوربايى كه در اوّل جوش از ديگ برآرند.
سرچكاو ـ بالاى پيشانى.
سرچكاوى ـ چيزى كه بر سر چيزى ديگر بستانند، چنانچه يك من كشمش خريده و يك عدد سيب و مشتى نخود و مانند آنها هم بر سر آن مى خرند.
سرچنگ ـ رنج و آزار و زه كونى[ر.م].
سرچيك ـ سرهنگ و سپهسالار.
سرخاره ـ چوبك پشت[ر.م] و سوزن و سنجاقى كه زنان به جهت زينت بر سر زده و يا بر مقنعه زنند تا نيفتد.
سر خاريدن ـ راغب شدن و لطف نمودن و تسلّى دادن و نگاه داشتن و مكر و حيله و تملّق نمودن و خجل شدن و بهانه آوردن و نااميد شدن و توقّف و درنگ كردن و تعلّل و اهمال ورزيدن و در جواب خصم عاجز شدن.
سرخر ـ علاوه بر معنى تركيبى خود، كنايه از مردم بى حيا و كسى كه در جايى نشيند كه لايق وى نباشد.
سر خواب ـ اوّل خواب.
سرخوار ـ (چو دلدار) شاعر و مردم ولى شعار و صاحب اسرار.
سرخوان ـ مسخره و نغمه كننده و پيش خوان كه پيش از ديگران خوانده، پس ديگران خوانند.
سرخوش ـ خوشحال و مست.
سرخيل ـ رئيس و مردم پيش قدم و بزرگ سواره ها.
سردار ـ امير لشگر.
سرداش ـ به نوشته درارى [ر.ض]، مردم امين و معتمد و سِرپوش.
سرداغ ـ جوش بره[ر.م].
سر در گريبان كردن; سر در گريبان فروبردن ـ متفكّر بودن و انديشه كردن.
سر در گليم ـ يكى از اقسام بازى است كه جمعى در جاهاى متفرقه خوابيده و هريكى چيزى بر سر خود كشند و شخصى ديگر مى ديده باشد. پس آن شخص سر در كنار شخصى گذاشته و آنهايى كه خوابيده بودند، جاى هاى خود را تبديل كرده و بازهم چيزى بر سر خود بكشند. بعد از آن شخصى كه سر در كنار نهاده بوده برخاسته و هريك از آن خواب كننده ها را به نام خودش بگويد. پس اگر درست گفته باشد، سوارش شده و ببرد تا سر او را در كنار گيرند و الاّ آن شخص او را بر دوش خود گرفته و به هرجا كه مقرّر