قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٧٠
خود موسوم بوده و يا اينكه چون حضرت ابراهيم(عليه السلام) در آنجا نازل و گوسپندان خود را در ايّام جمعه دوشيده و به فقرا انفاق كرده و فقرا در آن حال مى گفتند: حَلَبَ; يعنى دوشيد، پس بدين اسم مسمّى گرديد و يا اينكه آن حضرت را مادّه گاوى بود شهبانام كه چون آن حضرت شير آن را دوشيدى على الصباح فقرا را صلا زدى كه: حليب الشهبا; يعنى شير گاو شهبا حاضر است و از كثرت استعمال حليب را حلب گفتند و ازاين رو اين شهر را در دفاتر ديوانى حلب الشهبا نويسند و بعضى گويند: شهبا نام گوسپندان آن حضرت بود، والله العالم.
حلب الشّهبا ---> حلب.
حلبان ـ (چو سرطان) موضعى است نزديك نجراندر يمن.
حلبلاب ـ(چو الف لام) عشقه[ر.م و لبلابر.م].
حلبوب ـ (چو اَمرود) رجوع به «لبلاب» شود.(عر)
حلبه ـ (چو پُسته) قلعه اى است در يمن و (چو هرزه) دشتى است در تهامهناحيه اى در حجاز و درختى است معروف.
حلبى ـ (چو سفرى) يا تَنكِه يا آهن سفيد; ورقه اى آهنى است كه سطح ظاهر آن از يك ورقه قلع پوشيده شده كه مانع از زنگار زدن آن مى گردد و در صناعات و اغلب اسباب زندگانى مستعمل، و طرز ساختنش آن است كه صفحه هاى نازك آهن را صيقل داده و زنگار آنها را پاك كرده، پس در خزينه اى كه قلع به حالت ذوبان در آن موجود است فروبرده و بيرون آرند، پس قلع در روى آنها محكم چسبيده و متّصل مى گردد.
حلبيب ـ (چو ترتيب) سورنجان[ر.م] هندى.
حِلتيت طيّب; حِلتيت مُنتِن ---> انغوزه.
حلحل ـ (چو فلفل) مخفّف حلاحل[ر.م].
حلزون ـ (چو مجنون) نوعى از صدف است كه سوخته و در دواهاى چشم به كار برند و رجوع به «صدف» هم شود.
حلقچى ـ (چو سَندلى) شيرينى زليبيا.
حلقوم ـ (چو پرزور) رجوع به «گلو» نمايند.
حلقه ـ معروف است و به پارسى«برون» و«جوش» و «چپر» و «شست» گفته و بالخصوص حلقه در را «فلج» و «فلجم» گويند.(عر)
حلقه آبگون ـ آسمان.
حلقه بر در زدن; حلقه بر سندان زدن ـ هر دو، طلب فتح الباب كردن است.
حلقه بگوش ـ مطيع و فرمانبردار و غلام، خصوصاً آنچه قابل آزاد كردن نباشد.
حلقه دام ـ روپاكىدستمال كه مانند دام بافته باشند و دامى است كه از موى دم اسب بافته و بر سر راه مرغان گذارند تا پاى آنها در آن بند شود.
حلقه در گوش ـ حلقه بگوش[ر.م].
حلقه زدن ـ دوره زدن و طرف كردن و طلب فتح الباب نمودن.
حلقه سيمين ـ ماه چارده شبه و يخ حوض هاى مدوّر.
حلقى ـمنسوب به حلقه و رجوع به «دوكارد» نمايند.
حلوا ـ (چو صحرا و خرما) شيرينى و حلاوت و هر چيز لذيذ و شيرين و طعامى كه از شكر و عسل و مانند آنها درست نمايند.
حلوان ـ (چو گلدان) كابين و جريمه و رشوت و آنچه به جهت پاره اى اتفاقات به دلاّل و نوكر و فالچى مى دهند و هم نام شهرى است قديم از عراق عرب در پنج منزلى بغداد كه از طرف ابن عمران صحابى تأسيس يافته و به نوشته بحيره[ر.ض]، يكى از مداين سبعه است و رجوع به «مداين» شود.
حلول ـ بر وزن و معنى نزول و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به عنوان كلمه «عكس» شود.
حُلولى ـ هريك از افراد فرقه حلوليّه[ر.م] را گويند.
حُلوليّه ـ به نوشته بعضى از دانشمندان عثمانى، نام مخصوص مذاهب مجوسيّه مزدكيّه و براهمه هنديه و فلاسفه صابئيّه كه خداى تعالى را در هر جا قائم و به هر زبان متكلّم دانسته و مى گويند كه خدا به صورت هريك از آحاد بشر مصوّر و عرض ديدار مى نمايد و اخيراً اين مذهب باطل مقبول بعضى از مسلمين نيز گرديد و رجوع به فصل اوّل ماده ٤ «صوفيّه» نمايند.