قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٣٧
فوق آنها مشعل هايى شبيه به برق و صاعقه به جولان آورد. پس ژوبيتر هم تأديباً به جهنّمش انداخت.
«دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد».
سالمه ـ رجوع به تركيبات «سال» نمايند.
سالَنج; سالَنگ ـ بر وزن و معنى سارنج.
سالوس ـ مكر و حيله و مردم فريبنده و ظاهرنما و چرب زبان و دروغ گو و مكّار و رياكار و آن كه خود را با زهد و صلاح به جلوه دهد.
سالوك ـ دزد و خونى و راهزن.
ساله ـ (چو لاله) سال و مقدار سال و جماعتى از لشگر كه در پس سر قلب ميانه لشكر نگاه دارند و به هندى، خواهر زن يا شوهر و به تركى، ايوان و صفه بزرگ.
سالى ـ هر چيز كهنه و ديرينه و به هندى، خواهر زن و شوهر.
ساليان ـ (چو ماديان) همه روزه و سال و به خلاف قياس جمع آن هم هست و هم ولايتى است از شيروان در كشور آذربايجان كه خودش بندر و مشرق و جنوبش متصل به درياى گيلان و يك جانب آن به رود كُر و صحراى مغان. عرض آن ١٠ فرسخ و طولش ٢٠ فرسخ و در سمت شمالى آن قصبه ساليان كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، قريب به دوهزار خانه و آبش خوش گوار و هوايش ناسازگار و حكومت آن از طرف دولت روسيّه مقرّر و مردمانش شيعه و تركى زبان و شاه ماهى آن ممتاز است.
ساليانه ـ (ر) حقوق و وظايف مقرّرى كه از براى مدت يك سال معيّن شده باشد.
ساليزبورغ ـ(ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام شهرى است از قسم علياى اوستريااتريش كه قديماً به ژوواوم مسمّى و در قرون وسطى به سالسبورژيوم موسوم و در ساحل نهر سالزا واقع و به مسافت ٢٨٠كيلومتر از غرب و جنوب غربى ويانه وين ممتد و داراى هيجده هزار نفوس و دو كتابخانه عمومى و شمندوفرهاى راه آهن هاى بسيار و يك كليساى بزرگ و زيبايى به شكل كليساى سن پترودر واتيكان مى باشد.
ساليكس ـ درخت بيد.(تين)
ساليوس ـ ساساليوس[ر.م].
ساليون ـ (چو خالدون) كرفس و يا تخم آن.(نان)
سام ـ قوس قزحرنگين كمان و مرگ و هلاك و نام پدر زالپدر رستم و كوهى است در ماوراءالنهردر آسياى مركزى و درد و ورم و مرض و علّت، خصوصاً سرسام و به معنى آتش هم هست، چنانچه جانورى را كه در آتش متكوّن گردد «سام اندر» گويند كه مخفّف آن «سمندر» است و نام يكى از صفويّه كه در «صفويّه» مذكور است و هم نام پسر نوح(عليه السلام) كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در ٢١٤٢ هبوطى از عموريّه، دختر حضرت ادريس(عليه السلام)، متولّد و از جمله انبياى مرسل و قائم مقام و وليعهد پدر بوده و در وسط اقاليم ـ كه معموره آفاق است ـ اقامت مى فرمود و اولاد و احفاد وى بسيار و تمامى طوايف عرب و مردم شام و بربر از سلاله او بودند و ارفخشد]ر.م [ابوالانبيا و كيومرث[ر.م ابوالملوك و لاووزر.م پدر فراعنه مصر و ارمر.م] جدّ ملوك عاد هم از اولاد و احفاد او مى باشند، و هنگام طوفان صد سال داشته و در ٦٠٠سالگى بدرود جهان گفت. و احمد رفعت[ر.ض]گويد: در ٢٢٨٥ و ٢٠٨٦ خلقتى در هنگامى كه اولاد نوح از وطن مألوف خودشان كه عراق عرب بود، به اطراف عالم پراگنديدند، سام هم كه على رواية ٦٠٠ سال زندگانى كرده و به ابوالعرب مكنّى بود، با اولاد و احفاد خود به سوريّه و جزيرة العرب مهاجرت نموده و هريك از ارفخشد و عيلام و لاووز و آثور و اِرَم كه اولاد او بودند، پدر قومى بزرگ بوده و حضرت ابراهيم(عليه السلام)هم از نسل ارفخشد مى باشد. پس گويد: بدوى هاى سمت شمال اسوج[سوئد ] و نوروجنروژ را هم سام گويند. و بالجمله لفظ سام به هندى، نام كتابى و به عربى(به تشديد ميم) باد خشك و بسيار گرمى كه در انسان و حيوان مؤثر بوده و بسا باشد كه مورث هلاكشان گردد.
سام ابرص ـ كه به شيرازى «ماترنك» و به اصفهانى «مالمالى» و به هندى «چپهكلى» و در بنگالهكشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند «نكتكى» گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، وزغه]ر.م [است.