قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١١٤
است كه در سال نهم هجرى بعد از شهريزاد[ر.م] در ايران جلوس كرده و طريق عدل و داد را سپرده و بعد از يك سال بدرود جهان گفت.
جوانه ـ جوان.
جوانى ـ (چو چنارى) نان خواه[ر.م و زنيانر.م] و (چو روانى) جوان بودن و هم زنجيره باريك و كمرپهن معروفى است كه در ولايت ما به بعضى كلاه ها دوزند.
جُوانيك ـ (چو خداديد)كنجشگ مادّه.
جواهر ـ (چو حوادث) جمع جوهر و بالخصوص الماس را گويند.
جَوب ـ ]دلو بزرگ و سينه بند زنان و سپر و آتشدان و مسافت بريدن و گريبان درست كردن براى پيراهن (لغت نامه دهخدا)[.
جوباره ---> حيدر.
جوبال ـ جوال[ر.م].
جوبجو ـ (به سكون واو و فتح باقى) ذرّه ذرّه و پاره پاره.
جوبه ـ (چو روزه) ميدانِ دادوبستادِ شهر كه غلّه و اسباب و امتعه از اطراف آورده و در آنجا بفروشند.
جوپينه ـ مرغ هماى.
جوتره ـ(چو حوصله) مناره.
جوج ـ (چو روز و موج) گوشت سرخ سر خروس و علامتى كه به جهت خوش نمايى بر سر طاق و ايوان بنصبند.
جوجادو ـ رجوع به تركيبات «جو»شود.
جوجِر; جوجِره ـ درهَم.
جوجق ---> بطلميوس.
جوجم ـ (چو كودك) شاخى از درخت كه ميوه و گل آورد.
جوجن; جوجنه ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثالث) دِرهَم و(فتح ثالث) يك فرسخ و ثلث فرسخ.
جوجو ـ (به فتح جيمين) كنجشگ و جوبجو[ر.م] و شهرى است از ختا ناحيه اى در شمال غربى چين كه مشگ خوب و كافور مرغوب و جامه هاى ابريشم نفيس در آنجا بسيار مى شود.
جوجه ـ (چو روزه) بچّه طيور، خصوصاً ماكيان و هر چيز كوتاه، خصوصاً مرد قصير و بسيار كم قامت.
جوجه دوك ـ رخنه و شكاف كمر دوك كه در وقت رشتن پنبه ريسمان چرخ بر آن اندازند.
جوجه ربا; جوجه لوا ـ زغن[ر.م و غليواجر.م].
جوجى ـ به تركى، علاوه بر معنى معروف كه در «غسك» مذكور است، به معنى نوظهور، و تازه آمده را نيز گويند و به همين نسبت، چنگيزخان هم پسر بزرگ اوّلين خود را بدين اسم موسوم و نواحى خزر و دشت قبچاق در شمال درياى خزر و خوارزم در ازبكستان را بدو مسلّم داشته، عاقبت در حوالى ٦٢٤ هجرى در قبچاق وفات يافت.
جوخ ـ (چو طوق) ماهوت و گروه و فوج مردم و حيوان.
جود ـ(چو دود) علاوه بر معنى عربى معروفبخشش; سخا، نام قلعه اى است در يمن.
جودان; جودانه ـ (به فتح اوّل) چينه دان مرغان و انار خشك دانه و بى آب و نوعى از بيد كه دسته بيل كنند و نوعى از كافور خوش بوىِ خوردنى به خلاف كافور ميّت و سياهى را نيز گويند شبيه به دانه جو در ميان دندان ستور كه سال آنها از آن معلوم و بعد از رفتن آن حكم بر سال آنها نتوان كرد.
جودر ـ (چو كوثر) گاو و گياهى است كه در ميان زراعت روييده و دانه اى كوچك و باريك دارد و آن دانه را نيز گويند.
جودره ـ جودر[ر.م] و مبارزى بوده روسى.
جودىّ ـ منسوب به جود و نام كوهى است معروف در شرقى دجله از اعمال موصل كه كشتى حضرت نوح(عليه السلام) بر آن قرار گرفت.
جوذر ـ (چو جوهر) جوبجو[ر.م] و گوساله.
جور ـ (چو هنر) فوق و بالا وگدك[ر.م] و عقبه و كوه و تپّه و حقّ اولويت شخصى در زراعت زمينى اگر چه مالك آن نباشد، چنانچه گويند اين ملك جور زال است و ملك رستم، يعنى حقّ زراعت آن با زال بوده و رستم حق بهره مالكانه دارد و (چو حوض) به عربى، ستم كردن در حكم و مطلق ظلم و ميل كردن از راه راستى و نام خطّ لب جام از