قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٥
كريم خان زند مشهور هم از آن طايفه بوده و ابتداى جهانگيرى اش ١١٦٤ هجرى و مدت سلطنتش سى سال بوده و در سال وفاتش گفته اند:
«كريم زند چو از دار بى قرار گذشت *** سه از نود، نود از صد صد از هزار گذشت»
و هم احمد رفعت[ر.ض] گويد: زند زبان قديمى آسياى عليا كه در بلخدر افغانستان و ممالك متجاوزه مستعمل بوده و دوثلث كتاب زنداوستا به همين زبان بوده و زمان بسيارى زبانى بزرگ و محترم بوده، عاقبت متروك و به پاره اى دعاهاى مجوس اختصاص يافت.
زندآور ـ جايز و حلال.
زنداَستا; زنداَوِستا ـ نام كتاب زند[ر.م].
زندبار ـ هر حيوان بى آزار.
زندپيچى ـ پارچه درشت و سفت و سفيد و يا جامه فراخ سفيد ريسمانى سفت سطبر گنده.
زندخوان; زندلاف ـ مجوس و فاخته و بلبل و مرغان خوش آواز، خصوصاً هزاردستان.
زندنيچى ـ زندپيچى[ر.م].
زندواف; زندوان ـ زندخوان[ر.م].
زندوَستا ـ نام كتاب زند[ر.م] است.
زنداَستا ـ رجوع به تركيبات «زند» شود.
زندان ـ (ر.ف).
زندان اسكندر ـ كنايه از ظلمات و اشاره به شهر يزد كه به زعم رشيدى[ر.ض]، وفات اسكندر در آنجا بوده و يا سردابه اى است بسيار تاريك و موحش كه اسكندر را در آن گذاشته اند، چنانچه از بعضى ديگر نقل شده و در انجمن آراى ناصرى[ر.م] فرمايد: اين سخنان موهوم است زيراكه اسكندر در شهر زور وفات يافته و جسدش را به اسكندريّه در مصر نقل داده و به خاكش سپردند و اين كه يزد را زندان اسكندر ناميدند، بدان جهت است كه چون بعد از دارا[ر.م] و تصرف ايران تسخير بلاد شرقى را تصميم عزم داد، امرا و شاهزادگان و گردن كشان ايران را به همراه خود برده و در شهر يزد ايشان را مانند زندانيان نگهبان نهاده و خود مسافرت شرق نمود و چون حافظ به يزد رفت پس از چندى از توقف يزد ملول شده و به شوق شيراز اين شعر را گفت:
«دلم از وحشت زندان سكندر بگرفت *** رخت بربندم و تا ملك سليمان بروم». زندان بان ـ خدمتكار مجوسان.
زندانِ خاموشان ـ قبر است.
زندآور; زنداَوِستا; زندبار; زندباف ـ رجوع به تركيبات «زند» نمايند.
زندرزن ـ (چو افكندن) موضعى است در كنار نيشابور.
زندش ـ (چو ورزش) تحيّت و درود و سلام.
زندقه ـ (چو زَلزَله) زنديق[ر.م] بودن.
زندلاف ـ رجوع به تركيبات «زند» نمايند.
زند و است ـ نام كتاب زند[ر.م].
زندواف; زندوان; زندوَستا ـ در هر سه به تركيبات «زند» رجوع نمايند.
زنده ـ (چو خنده) آتش زنه[ر.م] و آهن چخماق و(چو سركه) مغرور و متكبّر و به معنى مشهور و درخت مورد و بزرگ و كبير و درويش و فقير و نام پهلوانى بوده تورانى حكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه، وزير سهراب كه رستم او را به يك مشت كشت و آن را زنده رزم نيز مى گفته اند و رودخانه اى است در اسپهان كه به زنده رود معروف است و هم چوبى است كه خرّادان بر بالاى چوب ديگر گذاشته و چوب زيرين را مانند برماه[ر.م] به شدت بگردانند تا از آن هر دو چوب آتش به هم رسد و چوب بالا را «زند» يا «زنده» گفته و پايين را «پازند» نامند و عربان چوب بالا را «زند» و پايين را «زنده» خوانند.
زنده پايا ـ ترجمه «حىّ و قيّوم».
زنده پيل ـ فيل بزرگ و لقب شيخ احمد جامىعارف قرن ٦هـ كه در «جامى» مذكور افتاد.
زنده خوان ـ سَحَرخوان[ر.م].
زنده رزم ---> زنده.
زنده رود ـ يا زرّين رود يا زاينده رود; رودخانه اى است كه قديماً از وسط اسپهان سارى و تمامى