قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦٥
دز گام; دزگامه ـ دزاگام[ر.م].
دزگنبدان ---> گردكوه.
دزپه; دزپيه; دزپيهه ـ (چو فلفل و فربه) گره هايى ميان گوشت و پوست از انسان و حيوان.
دزخم ـ رجوع به تركيبات «دز» نمايند.
دزخى ـ دزخيم[ر.م] است.
دزخيم ـ رجوع به تركيبات «دز» نمايند.
دزد ـ (ر.ف).
دزداَفشار; دزداَفشر ـ معاون و شريك دزد و اين دو لغت را با غير كلمه دزد تركيب نكرده اند.
دِزدار ـ رجوع به تركيبات «دز» شود.
دزدامنكهو ـ (ل) نام نسك هريك از بخش هاى ٢١گانه كتاب اوستا دوازدهم كتاب زند[ر.م] است.
دزدمه ـ (چو زمزمه) سبعه سيّاره.
دزديدن ـ(چو گل چيدن) دزد بودن و سرقت نمودن.
دزفول ـ (چو دل خون) شهرى است بهجت نشان از بلادِ خوزستان كه جميع خزاين ملوك ايران در آنجا بوده و رودخانه بزرگى كه منبع آن جبال لرستان و در ١٤فرسخى پايين شهر به رودخانه شوشتر ملحق مى باشد، از كنار آن جارى و پلى مشتمل بر ٤٢طاق در نهايت استحكام كه طولاً ٥٢٠قدم و عرضاً ١٥ قدم و به نوشته آثار عجم[ر.ض]، از بناهاى شاپور و از جمله عجايب عالم درشمار است، در بالاى آن رودخانه بسته شده و به همين جهت شهر مذكور بدان اسم مشهور است كه از «دز» به معنى قلعه و «فول» به معنى پل تركيب يافته و به نوشته بعضى از جغرافيين عصر، عدّه نفوس آن در حوالى سى هزار و عموماً معرفت شعار و ايلات آنجا اعراب و الوارندنام طايفه اى در لرستان.
دزك ـ (چو فلك) دژك[ر.م] و دستار و دستارچه.
دزكوه ـ رجوع به تركيبات «دز» شود.
دزم ـ بر وزن و معنى دژم.
دزمار ـ (چو گلزار و دلدار) نوعى از لاجورد و بلوكى است از آذربايجان و نام جايى است كه كان سرب در آنجا است.
دزمان ـ (چو دلدار) به تركى، جسيم و كبير و بزرگ، بالخصوص گوسفند چهارساله را گويند.
دزنديس ـ (چو فرنگيز) ترجمه گويا و ظاهراً و همانا.
دزه ـ (چو گله و مزه) دز[ر.م].
دزهخت; دزهخت گنگ ـ بيت المقدس.
دزهرج ـ (چو دلبند و ستمگر) بتخانه و بيت المقدّس.
دزهوخت; دزهوخت گنگ; دزهوست; دزهوست گنگ ـ بيت المقدّس.
دزيپه; دزيپهه ـ دزپه[ر.م].
آيين يازدهم