قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦
گويند.
ترسنگ ـ (چو فرزند) مرجمك [ر.م].
ترسه ـ (چو سفره) قوس قزح رنگين كمان و (چو عرصه) قوّه واهمه و هم رجوع به «ترس» نمايند.
ترسيدن ـ (ر.ف) كه خوف و واهمه كردن است.
تِرسيرا ـ (ل) رجوع به «آثور» شود.
ترسيس ---> تونس.
ترش ـ (چو تند) طعم معروف و هر چيزى كه بدان طعم باشد.
ترش با ـ آش و شورباى ترش است.
ترش پالا ـ ترشى پالا [ر.م] است.
ترش تر ـ ميخوش و ترش مزه.
ترش گيا; ترش گياه ـ ترشك [ر.م] و مطلق گياه ترش.
تُرشانيدن ـ ترش كردن.
تُرشبا ـ رجوع به تركيبات «ترش» شود.
تِرِشت ـ بر وزن و معنى ترست.
تُرشتَر ـ رجوع به تركيبات «ترش» شود.
ترشك ـ (چو دختر) مرغكى است سبز و گياهى است ترش و خوش مزه و بوستانى كه به عربى «حُمّاض» و به تركى «قوزى قولاغى» و به چندين قسم مى باشد:
١. ترشك آبى.
٢. ترشك سرخ.
و هر دو از قابضات است.
٣. ترشك متداولى.
٤. ترشك مدحرجمدوّر.
و ريشه اين دو قسم از عوامل مدرّه ادرارآور و برگ آنها از اغذيه مأكوله و عوامل مبرّده سردكننده و آبگوشت مسهل را با آن مى سازند.
ترشه ـ(با دو ضمّه) ترشك [ر.م] و نام ميوه اى است و (چو سركه) به تركى، رنگ سبز و پوست نازكى كه در آن مى نويسند.
ترشى ـ (چو پشتى) معروف است و آن را «بَوارد»گويند.
ترشى پالا ـ ظرفى سوراخ سوراخ معروف مانند كفگير كه چلو و غير آن را در آن صاف كنند.
ترشيدن ـ ترش شدن.
ترشيز ـ (چو گلچين) شهرى است شهير از بلاد خراسان مشتمل بر دهات و قصبات بسيار و مقرّ حكومتش سلطانيّه و در وسط بلاد معتبره خراسان واقع و اتفاقاً قرب و بعد آن نسبت به تمامى آن بلاد مساوى و بعضى از ملوك ايران تختگاهش ساخته و گشتاسب پنجمين پادشاه كيانى در آنجا با زردشت ملاقات نموده است.
ترشينك ـ (چو گل چيدن) گياه ترشك[ر.م].
تُرعَه ---> نهر.
ترغ ـ (چو شتر) اسب كَهَر.
ترغازه ـ (چو دروازه) سركشى و غلبه و غالب و سركش و كسى كه از روى غلبه و سركشى حكم كند.
ترغاف; ترغاق; ترغان ـ (چو مشتاق و چخماق) دليل و رهنما و پاسبان و خبردار بودن و پاس داشتن شب ها.
ترغدن ـ (چو بدنظر) ترغندن[ر.م].
ترغده ـ (چو تَبَرزه و زَلزَله) ترغنده[ر.م].
ترغش ـ (چو رنجش) نوعى از زردآلو.
تَرغُندن ـ (چو فرخنده) رنجيده و كوفته شدن و به حركت قادر نشدن انسان به جهت دردمندى و آزار يكى از مفاصل و بندهاى بدن.
ترغنده ـرنجيده و كوفته شده و هر عضو و مفصلى را كه به سبب دردمندى آن حركت نتوان كرد، «ترغنده» گويند.
ترغنديدن; ترغنديده ـترغندن [ر.م و ترغندهر.م]است.
ترغو ـ (چو بدبو) نوعى از بافته حرير سرخ.
ترغوز ـ امر و حكم و فرمان.
تَرف ـ پنير خشك و كشك سفيد و كشك سياه را هم گويند كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، مايعى است رُب مانند و بى بو و بى رنگ و طعم آن به شدّت ترش و مابين دانشمندان فرنگ در دفع اسهال مستعمل و در دفع غشاء كاذب ديفتريت غرغره آن را مؤثّر دانند و رجوع به «قراقروت» هم شود.
تَرف با ـ آشى كه قاتق چاشنى آن ترف[ر.م] باشد.
ترفاس ـ (چو گُلباز) سماروغ[ر.م].
ترفان ـ (چو دربان) مخفّف ترزبان[ر.م] است.