قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٢٥
ضيافت قيام مى نموده اند.
چاشيت ـ به تركى، جاسو[ر.م].
چاشيدن ـ غلّه را از كاه جدا كرده و دَج[ر.م] نمودن.
چاغ ـ به پارسى، نقب و چشمه و مجراى آب و به تركى، وقت و زمان و موسم و اثنا و سن و عمر و قد و قامت وتناسب و ادات انتها است، همچو: الى و حتّى و تا و فربه و تندرست را نيز گويند و رجوع به «دَور» نمايند.
چاغرى ـ ماست چكيده.
چاق ـ چاغ[ر.م].
چاقاچاق; چاق چاق ـ تراق تراقصداى شكستن.
چاقچاقى ـ آلت معروفِ بازيچه اطفال كه از چوب و مس و مانند آن ساخته و سرش گرد و دسته اش دراز بوده و سنگ ريزه هاى بسيار در آن ريزند كه چون بجنبانند آواز كند و به دست اطفال دهند و آلتى است معروف از آهن و غيره كه به جهت آگاهانيدن اهل خانه به در خارج آن نصب كنند.
چاك ـ تراك [ر.م] و قباله املاك و يلمق[ر.م] و مهيّا و آماده و روشنايى صبح و ذربچه كوچكى كه در يك لنگ در تيمچه و كاروان سرا و قلعه سازند.
چاك چاك ـپنجره و دريده و شكافته و صداى تراق تراق است.
چاك ران ـ كنايه از فرج زنان.
چاكاچاك ـ چاك چاك[ر.م].
چاكانيدن ـچكانيدن و به چاكيدن واداشتن.
چاكر ـ (چو مادر) غلام و خادم و نوكر.
چاكسو; چاكشو ـ جاكسو[ر.م] است.
چاكوج; چاكوچ; چاكوش ـ يا چكش; چكوج[ر.م] است.
چال ـ چالو[ر.م] و تودره[ر.م] و تودرى[ر.م] و كبك درى و آشيانه مرغان و گرو قمار، چنانچه گويند: فلانى چال كرد، يعنى گرو را برد و گوى جولاهانبافندگان كه پاى خود را در آن آويزند و مرغابى كوچك، چنانچه بزرگ آن را «خرچال» گويند و هر چيز ابلق و دوموى، خصوصاً اسب و خصوصاً آنچه سرخ و سفيد آن درهم آميخته باشد و نام دهى است از قزوين و شهرى است در ولايت خداوندگار در تركيه در ٢٤ساعتى قره حصار و ٧٤ساعتى بروسه و نفوس ذكور آن در حوالى ١٥٠٠٠است و به هندى، رفتار و امر به رفتن و نوعى از ماهى و مقدار دو فرسخ راه است و هر چالى چهار گروه و هر گروه نيم فرسخ است.
چالاغان; چالاقان ـ به تركى، غليواج[ر.م] است.
چالاك ـ دزد و راهزن و چابوك [ر.م] و جاى بلند.
چالبوس; چالپوس ـ چاپلوس[ر.م].
چالدران ـيكى از اعمال خوى كه در شمال غربى تبريز واقع و قضيه آن جنگى كه در ميان شاه اسماعيل صفوى و سلطان سليم خان عثمانى در آن ديار اتّفاق افتاده، در نهايت اهميّت و رشادتى كه در آن جنگ از آن شاه سر زده گوش روزگار نديده و ديده ليل و نهار نديده، به شرحى كه در محل خود مذكور است.
چالس; چالسگر; چالش; چالشگر ـ بر وزن و معنى جالس و جالسگر.
چالغ ـ (چو بالغ) اسب كندرو.
چالو; چاله ـ گودى اى كه بسيار عمق نداشته و در آن توان ايستاد.
چاليس; چاليسگر; چاليش; چاليشگر ـ جالس و جالسگر [ر.م].
چاليك ـ دو پارچه چوب بازى جوانان و اطفال است كه به «پل دسته» معروف و هر دو طرف يكى از آنها را كه به طول يك قبضه و يا كمتر بوده و «پل» هم عبارت از آن است، تيز كرده و بر زمين گذاشته و چوب ديگر را كه قدرى درازتر و تقريباً سهوجب مى باشد و «دسته» هم عبارت از آن است، به دست گرفته و بر يك سر آن چوب كوچك اوّلى زنند تا از زمين بلند شود و گاه است كه در وقت برگشتن از هوا دوباره بر كمر آن زنند تا دور رود و شخصى در آن دور ايستاده، اگر آن را در هوا گرفت او غالب آمده و بازى از اوست و الاّ برداشته و بيندازد و پس اگر در اثناى انداختن بر همان دسته كه به عرض بر زمين گذاشته شده بزند، باز هم بازى را برده است و الاّ فلا. و آن را «دودله» و «دوداله» و «غوكو چليك» و «غوك چوب» و «چَلِك» و «چاليك» و «دسته چلك» و «دسته چاليك» و «دسته چليك» و «پله