قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٩
را بدان شهر خوانند و گويند از بناهاى كيومرثنخستين پادشاه پيشدادى است و قديم الايام شهر بزرگى بوده و مرور دهور خرابش نموده. و در گنج دانش[ر.ض] از آثارالبلاد[ر.ض] نقل كند كه استوناوند قلعه مشهورى است به دماوند از اعمال رى از قلاع قديمه و حصون منيعه حصينه كه قهراً احدى آن را مسخّر ننموده و از فرهنگ انجمن آرا[ر.ض] نقل كند كه دماوند قلعه مشهورى است در حوالى رى و جرهه هم مى نامند. گويند اين قلعه از قلاع قديمه و حصون محكمه ايران است و زياده از سه هزار سال مى شود كه آباد شده و در زمان سلاطين عجم پناهگاه بزرگان زردشتيان حكمران اين ناحيه بوده و مكرّر خرابى و آبادى بدو رخ نموده ودر برهان[ر.ض] گويد كه دماوند نام شهرى است مشهور از مازندران و كوهى نيز هست منسوب به آن شهر. گويند ضحّاكاز شخصيت هاى پليد شاهنامه را در آن كوه محبوس كرده اند و بلندى آن به نوشته بعضى، صد جريب است. و در گنج دانش]ر.ض [گويد كه ارتفاع كوه دماوند به تحقيق كاپتين پيسه انگليسى ٥٦٦٣ متر از درياى خزر و ٥٦٣٦ متر از سطح بحر محيط[ر.م] است و هم در همان كتاب از ناصرخسرو علوى شاعر قرن ٥هـ نقل كند كه كوه دماوند را كوه لواسان هم گويند و شبيه به گنبدى است و در قلعه آن غارى است كه از آنجا نشادر[ر.م] و كبريتگوگرد بيرون آورده و اشخاصى كه بالاى كوه مى روند با خود پوست گاو برده، پر از نشادر و كبريت كرده و از بالاى كوه مى غلطانند كه آن پوست خود تا دامنه كوه مى غلطد زيرا كه راه معيّنى ندارد كه كبريت و نشادر را حمل كند. و در اين كوه معدن گوگرد هم موجود و بيشتر اوقات قلعه آن در برف مستور و سابقاً از كوه هاى آتش فشان بوده است و در جايى ديگر ديدم كه اين كوه به مسافت سى ميل در طرف شرقى طهران واقع و به ارتفاع پنج هزار ذرع و از كوه هاى مشهور ايران و كمتر كوهى به اين رفعت ديده شده و از على ابن رزينقرن ٢ و ٣ هـ نقل است كه با جماعتى عازم كوه دماوند بوده و در قلّه آن هفتاد موضع يافتند كه دخان كبريتى از آن متصاعد بود و ساير جبال در جنب آن به غايت محقّر مى نموده و بحر خزر مانند نهر كوچكى بر فراز آن مرئى مى شد و بر سر آن كوه ابرى بوده متراكم كه در زمستان و تابستان اصلاً منكشف نمى شود و كبريت احمر و اصفر ـ كه جزو اعظم كيميا است ـ در آنجا مى شود.
دمبال ـ (چو گلزار) رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمتك ـ (چو دختر) ابابيل[ر.م] و يا دختر صوفى[ر.م] و يا مرغكى است سفيد و كبود و دم دراز كه در كنار آن نشسته و دم بجنباند.
دمجاس ـ (ل) رجوع به «كيخسرو» شود.
دمچه ـ رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمخنيوس ـ (چو بدطريقت) نام سوداگرى بوده كه عذرامعشوق داستان وامق و عذراى عنصرى را از منفلوس[١] دزديد.
دمدار ـ (چو گلزار) رجوع به تركيبات «دم» شود.
دمدمه ـ (چو زَمزَمه) مكر و حيله و سركوب و قلعه و دهل و نقّاره و شور و غلغله و شهرت و آوازه.
دَمدَميا ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمر ـ (چو سبك) به مغولى و تركى، آهن.
دمرقَبَق ـ حصار سخت و مضبوط و كوه و قلعه آهنى و ساير تركيبات آن مانند «تيمور» است.
دَمساز; دُمسِنجه; دُمسنچه ـ در هر سه رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمسه ـ (چو سركه) ابريشم سفيد.
دُمسيجه; دُمسيچه ـ (چو دزديده) رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمشق ـ به عربى (چو فندق و خندق) شتر و مرد و زن شتابنده و زود كار كننده و تيز دست و معرّب دمسه[ر.م] و (چو سرشت و درخت) به معانى مذكوره و هم شهرى است زيبا و رنگين و دلنشين كه مقرّ حكومت و مركز اداره ولايت سوريّه و عماراتش باطرح و نظام و نام ديگرش مانند خود آن ولايت شام و به مسافت ١١٠٠كيلومتر از جنوب شرقى استانبول واقع و از فرط دولت و وفور نعمت و بسيارى اشجار و فواكه گرمسيرى و
[١] لغت نامه دهخدا: منقليوس.