قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٤٤
«كيخسرو» هم شود و ديگرى چهارمين ايشان كه بعد از پدرش، احشوروش[ر.م]، در ٤٩٠٥ هبوطى بر تخت ملكى نشسته و منشورى از طرف لهراسب به عهده او صادر و سلطنت بابل بدو مفوّض گرديد و به جهت صغر سن حل و عقد امور جمهور را به راى و رويّت مردخاى]ر.م [گذاشت، لاجرم سلطنت بر داريوش مقرّر و مردخاى هم در انجام مهمّات مشير و مشار بود و در سال دويّم پادشاهى داريوش به عمارت بيت المقدّس پرداخته و بعد از ٣٢ سال سلطنت به كسرجوش[ر.م] مفوّض گرديد و سيّمى، دهمين ايشان است كه بعد از شعرياس[ر.م از طرف گشتاسبپنجمين پادشاه كيانى در ٥٠٠٣ هبوطى جلوس و در اراضى بابل و نينوا و بيشتر از ممالك افريقا سلطنت كرده و همه ساله خراج ممالك را به درگاه گشتاسب فرستاده و دقيقه اى از مراتب چاكرى فرو نمى گذاشت و ٢٠ سال بدين منوال فرمانروا بود و بعد از او ابطحسفر.م] فرمانروا گرديد.
داراليهود ---> اسپهان.
داز ـ به زبان اهالى ما، سرِ بى موى را گويند كه مانند طاس بود.
دازابرين; دازابزين; دازاپرين; دازاپزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دازار ـ درودگر و نجّار.
دازافرين; دازافزين ـ بر وزن و معنى دارابرين.
دازه ـ آده [ر.م] و لفظ، مقابلِ معنى.
دازى ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، قسمى از هوفاريقون]ر.م [است كه به نام رومى و فارسى به دو قسم مقسوم گردد.
داس ـ پادام[ر.م] و سداب و استخوان ماهى و دهره]ر.م [و افزار درويدن غلّه و خارهاى سرتيز و بلندخوشه از گندم و جو و غيره.
داس زرّين ـ ماه نو.
داس و دَلوس; داس و لوس ـ (ع) مردم دون و احمق و هر چيز ضايع و دورافكندنى و ابتر.
داسار; داستار ـ دلاّل و سمسار.
داستان ـ نقل و تاريخ و افسانه و حكايت و مثل و شهرت.
داستان افكندن ـ داستان گفتن.
داستان سراى ـ داستان خوان.
داستخاله; داسستخله; داستغاله; داستغله; داستگاله; داستگله; داسخاله; داسخله; داسغاله; داسغله; داسكاله; داسكله; داسگاله; داسگله ـ معشوقه و عصاى سركج و دهره[ر.م] و داس كوچكى كه بدان تره و سبزى خوردنى درويده و تاك و غيره را بپيرايند.
داسه ـ داس و مصغّر آن.
داش ـ گلستان و كوره آجر و آهك و غيره و به تركى، سنگ و حرفى است كه به جهت افاده معنى مقارنت در آخر اسماء آرند، همچو: آدداش به معنى هم نام و آرقه داش به معنى رفيق و مانند اينها.
داشاب ـ داد و دهش و سخاوت و احسان و عطا.
داشاد ـ داشاب[ر.م] و عطّار و سرور و نشاط و اجر و مزد و مكافات.
داشاذ ـ داشاد[ر.م].
داشتن ـ بودن و شدن و گرفتن و حبس نمودن و فرسودن و ضايع و نابود گرديدن و محافظت كردن و مالك و صاحب بودن.
داشخاد; داشخار; داشخال; داشخاو ـ چرك آهن[ر.م].
داشن ـ (چو دامن) داشاد[ر.م] و نقد و جنسى كه پارسيان در اعياد خودشان به رسم نذر و صدقه به فقرا دهند.
داغ ـ داز[ر.م] و زخم و جراحت و نشانه و علامت و به معنى مشهور و نام شاعر كه در غزل و قصيده مذكور گردد.
داغِ بلندان ـ نشانى است كه از بسيارى سجده در پيشانى به هم رسد.
داغ دار ـ بنده و كنيز و عيبناك.
داغْ سر ـ كنجشگ نر و شخصى كه سر او بى موى و كچل باشد و مرغكى است خوش آواز كه كاكل زرد دارد.
داغ شدن ـ معيوب شدن و شهرت يافتن و كهنه بودن و آزرده گرديدن.
داغ گازران ـ داغى كه به هيچ چيز نرود و نشانى كه بر كنار پارچه زنند تا در شستن و رنگيدن، بدل نشود.