قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٦٣
ريس ـ قهر و غضب و هريسه[ر.م] و حليم آبكى و ناپخته و امر و فاعل از ريستن و شورباى غليظى كه بر روى آش و پلاوپلو و مانند آنها ريزند.
ريستن ـ ريدن و ريختن و موييدن[ر.م] و گريستن و به چاه و حوض و مانند آنها فرورفتن و پشم و پنبه و مانند آنها را رشته و ريسمان كردن و بافتن.
ريسمان ـ مشهور و معروف است.
ريسمان باز ـ گداغاز[ر.م].
ريسْن ---> كرچك.
ريسى ـ نام نوعى از انگور و مضارع مخاطب از ريستن است.
ريسيدن ـ ريستن.
ريش ـ جراحت و قرحه و محاسن و لحيهريش و شورباى هريسه[ر.م] پيش از كفچه زدن و به عربى، پر مرغان است.
ريش بدوغ سفيد كردن ـ مردم كم عقل و بى تجربه.
ريش بُز ـ گياهى است معروف كه به تركى «تكه سقّالى» گويند و رجوع به «شنگ» هم نمايند.
ريش تاب; ريش تاو ـ محاسن بزرگ و مردم همچنانى.
ريش جو و گندم ـ شخص كوسه.
ريش خند ـ مسخره و استهزا و رجوع به «مسخره» شود.
ريش خوك ـ علّت خنازير[ر.م].
ريش دومويه ـ مردم كوسه.
ريش ساز ـ جرّاح.
ريس سمندر ـكه به عربى «حشيشة المعدن» گويند، گياهى است سفيد و صلب قريب به صلابت سنگ و چون شكسته شود اجزاى آن ريزه گردد و با روغن چون مشتعل گردد شعله آن برطرف نشود.
ريش قاضى ـلته اى كهنه كه بر شيشه يا كدوى شراب بندند تا شراب بر پياله صاف ريخته شود و گوشه آن لته را نيز كه آويخته و به شراب تر شده و قطرات شراب از آن مى چكد «ريش قاضى» گويند.
ريش كندن ـ تشويش بى فايده كشيدن.
ريش گاوـ مردم احمق و پُرطمع و مسخره چى و صاحب خيالخام و آرزوهاى محال.
ريش گندم و جو ـ مردم كوسه.
ريش مال ـ ديّوث و بى غيرت.
ريشا ---> موّ.
ريشتن ـ (چو ريختن) رشتن و ريستن[ر.م].
ريشه ـ آنچه از درخت در زير خاك باشد و تارهاى ابريشمى و ريسمانى كه از چيزها بياويزند و نام مرضى هم هست كه «عِرق بدنى» گويند و رجوع به«قوّه» هم نمايند.
ريشهوالا ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى سنبل جبلى است.
ريشهر ـ(ل) شهرى است قديم و خلاصه ترجمه اش به نوشتهآثار عجم[ر.ض] و گنج دانش[ر.ض]، آن است كه به جاى بوشهر آباد بوده و به دلايل عديده از جمله بلاد قديمه و نام آن در جغرافياى قديم مسطور و به زبان عجمان به زيشهر موسوم و به لسان اعراب به زيضهر مسمّى بوده و در دو فرسخى جنوبى بوشهر واقع و به نوشته حمدالله مستوفى[ر.ض]، لهراسب كيانىچهارمين پادشاه كيانى آن را بانى و شاپور ابن اردشيردوّمين پادشاه ساسانى در قرن ٣م آن را تجديد تعمير كرد و در قبرستان اطراف شهر قديم پاره اى خمره هاى گلين پيدا مى شود كه طول هريك سه قدم و نيم و قطر آن يك قدم و سر آنها سرپوشى گلين است كه گويا به رسم قديم خودشان مدفن امواتشان بوده و ظاهراً اين آيين پيش از زردشت باشد زيراكه نه طريقه اسلام و نه روش مجوس بوده و در اين قبرستان اكثر سنگ هاى مزار به خط كوفى ديده مى شود كه گويا قبور لشگر اسلام است كه در فتح ريشهر كشته شده اند و يا از مسلمانانى باشد كه بعد از فتح در آنجا سكنى كرده بوده اند. و اين شهر قلعه خرابه اى قديمى دارد كه آثار خندق در اطرافش ظاهر و سطح آن ١٠١،٢٣ ذرع مربّع و سنگ عقيق در آن سرزمين بسيار و به نوشته گنج دانش[ر.ض]، از بناهاى پرتقالى ها مى باشد، اگرچه به زعم اهالى بلد از بناهاى شاه عباس است.
ريشيدن ـ زخم بودن و نمودن و روشن شدن و رنگ نهادن