قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٠٤
كه مانند آن هيچ جا نمى شود.(عر)
زنجبيل سگ ـ زنجبيل كلاب[ر.م].
زنجبيل شامى ـ يا راسن; كه به فرانسه «اونه هِلِنين» گويند، به فرموده تحفه[ر.ض]، بيخ نباتى است خشبى و رنگش مابين ياقوتى و سبزى و ساقش شعبه دار و برگش عريض و دراز و طعمش تند و خوش بو و مستعمل بيخ آن است و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: نباتى است كه در بستان ها نيز آن را زراعت مى كنند و ريشه آن ـ كه در طب از جمله عوامل مقويه و محركه مى باشد ـ طويل و ضخيم و لحمى و رنگ آن از طرف خارج خاكسترى و در داخل سفيد و بوى آن تند و فلفلى و طعم آن معطّر و تلخ است.
زنجبيل عجم; زنجبيل فارس ـ شترغاز[ر.م].
زنجبيل كلاب ـ به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، گياهى است از نوع صعتر كه برگش شبيه به برگ بيد و بسيار زرد و شاخه هايش سرخ رنگ و طعمش تند و شبيه به زنجبيل و كشنده سگ و ازاين رو بدين اسم اختصاص يافته.
زنجبيله ـ (چو بدسليقه) رجوع به «فتائل رهبان» شود.
زَنجَرف ـ بر وزن و معنى شنجرف.(عر)
زنجرو ـ (چو تندخو و جنگجو) عنزروت [ر.م] و يا نام گياهى است.
زنجره ـ (چو پنجره) جراسك[ر.م و چراسكر.م].
زنجفر ـ بر وزن و معنى شنجرف.(عر)
زنجك ـ (چو اندك) قحبه و فاحشه و درد شكم.
زنجور ـ (چو منصور) زنجير.
زَنجه ـ تسلسل و زنجك[ر.م] و گريه و نوحه و غم و غصّه.
زَنجى ـ بر وزن و معنى زنگى.
زنجير ـ (چو انجير و دلگير) آهنى كه به جهت شياريدن زمين بر سر قلبه[ر.م] نصب كنند و تخته اى كه زمين شياريده را بدان هموار كنند و هم به معنى معروف كه به عربى «سلسله» گويند.
زنجيره ـ (چو سركيسه) زنجره[ر.م] و زنجير كوچك و هم منسوجى است معروف كه در لباس ها و مانند آنها به كار برند.
زنجيرى ـ ديوانه و مجنون.
زَنچَك ـ بر وزن و معنى زنجك.
زَنچه ـ زنجه[ر.م].
زنخ ـ (چو ملخ) چانه و كلام و سخن، خصوصاً آنچه لاف و گزاف و هرزه و بيهوده باشد.
زنخ بر خود زدن ـ شرمنده شدن.
زنخ دان ـ چانه.
زنخ زدن ـ قصّه خوانى و افسانه گويى و لاف زدن و سخنان هرزه و بى فايده گفتن.
زنخير ـ بر وزن و معنى زنجير.
زند ـ (چو هند) روح و جان و (چو قند) بزرگ و زنده و نام كتاب زردشت و طايفه اى است از لرستان و زبانى است قديم و در شرح اجمالى اين سه معنى به نقل كلمات بعضى از اعلام اكتفا مى نماييم:
در «زن د» از برهان[ر.ض] گويد كه زند نام كتابى است كه به زعم ابراهيم زردشت از آسمان بر او نازل شده بود و به زعم بعضى، نام صحف ابراهيم بوده و به عقيده ديگرى، زند و پازند نام دو قسم از اقسام صحف ابراهيم است. و هم در «پ از» از همان كتاب گويد كه زند نام كتاب زردشت و پازند تفسير آن بوده و بعضى عكس اين را گفته و ديگرى پازند را ترجمه زند دانسته و بعضى ديگر هر دو را از تصنيفات ابراهيم زردشت دانند كه در كيش آتش پرستى ترتيب داده بوده. و در گنج دانش[ر.ض] گويد كه زند نام كتاب زردشت است كه به زعم پارسيان از آسمان نازل شده بوده و در اين باب رجوع به «بستاع» و «نسك» هم نمايند. و هم در گنج دانش[ر.ض] فرمايد كه زند نام طايفه اى است از الوار ايران كه كريم خان وكيل، شاه ايران، از آن طايفه بوده و بسيار دلير و شجاع بوده و به لطفعلى خان منقرض گرديدند. و احمد رفعت عثمانى]ر.ض [گويد كه زند قبيله اى است از عجم كه در قرن ١٨ميلادى با ايل قاجاريه به طور مخاصمت گذرانيده و رئيس ايشان كريم خان و بزرگ قاجاريه لطفعلى خان بوده. و در آثار عجم[ر.ض]گويد كه زند طايفه اى است از اكراد لرستان و