قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٥
ترح ـ (چو صبر) فقر وفاقه و(چو عرب) همّ و غم و فقر و هبوط و رجوع به «فرح» هم نمايند.
ترخ ـ (چو چرخ) ترنج و تالاب و گياهى است نامعلوم.
تَرخال ـ زيل[ر.م] و فضله مرغان.
تَرخان ـ ترخون[ر.م] و رئيس و بزرگ و پهلوانى بوده از ملك چين و پادشاهى بوده از تركان خزر در حاشيه درياى خزر و شمال جبال قفقاز و نام ابونصر فاريابى فيلسوف بزرگ قرن ٣ و ٤هـ و قومى است از تركان جَغَتايى و شخصى كه بزرگان قلم تكليف از او بردارند كه هرچه كند، مؤاخذه نشود و بالخصوص وقتى عنوان بزرگ زادگان تركستان در آسياى مركزى بوده كه هركسى كه بدان نايل شدى از تكاليف اميريّه مستخلص و تا نُه مرتبه از هرگونه قبايح معذور و معفوّ و بى اذن و اجازه حق ورود محضر پادشاه داشتندى.
تَرخانه ـ مفسد و مفتّن و روغن با كشك آميخته و طعامى است كه فقرا به جهت زمستان سازند كه بلغور گندم را با ادويه و آب غوره يا شير گوسپند پخته و گلوله كرده و خشكانيده و به وقت حاجت جوشانيده و مى خورند.
ترخته ـ (چو زَلزَله و تَبرَزه) نوعى از ماهى بسيار پهناور كه در رودخانه اندلس مى باشد.
ترخجه ـ (چو تَبَرزه) تاك.
ترخر ـ (چو جعفر) نوعى از ترب صحرايى.
تَرخَنده ـ مكر و حيله و طعنه و بيهوده.
تَرخوان; تَرخوانه ـ ترخان[ر.م] و ترخانه[ر.م] است.
ترخون ـ (چو مجنون) عاقرقرحا[ر.م] و چوب بَقَم[ر.م] و سبزى خوردنى معروف و رجوع به «طرخون» شود و مردم دزد و اوباش و خونى و بى باك.
تَرخينه ـ ترخانه[ر.م].
ترد ـ (چو قند) نان گرده معروف كه «كوكه» گويند.
تردك ـ (چو اندك) كرم گندم خوار.
تَرده ـ آسيابان و قباله و سند املاك و ملخ و زراعت و مزد و اجرت، خصوصاً مزد آسيا كردن گندم و تيز كردن آسيا و به معنى دندانه كليد و غنچه گل و غنچه زدن برگ و سربرآوردن آن از درخت.
تَرزال ـبر وزن و معنى تروال است.
تَرزَبان ـ رجوع به تركيبات «تر» شود.
تَرزَده ـترده[ر.م] است.
تَرزَفان ـ رجوع به تركيبات «تر» نمايند.
تَرژال ـبر وزن و معنى تروال.
ترس ـ (چو شتر) زمين سخت و(چو تند) سخت و محكم و به عربى، سپر است و(چو فرش) به تركى، عنود و شديد و شوم و نحس و مخالف و عكس و قفا و خلف و ضد و مباين و فضلات طيور و بهايم و بيشتر در غير معنى آخرى از اين معانىِ تركيّه «ترسه» گويند و به پارسى، معروف و به معنى خوف و بيم است.
ترس استودان ـ (چو شمع افروزان)[١] دعا و زند]ر.م [و پازند[ر.م خواندن پارسيان است تا سه روز بر سر قبر مردگان خود، كه به زعم ايشان بعد از مردن روح تا سه روز بر سر قالب خود بوده و او را ترس و بيم بسيار است، پس از اين دعا و نسك هر يك از بخش هاى بيستويك گانه كتاب اوستا ] خوانند تا روح ايمن گردد و معنى آن «خوف قبر» است.
ترس كار ـ عابد و زاهد و خداترس.
تَرسا ـ نصارى و مجوس و اسم فاعل از ترسيدن.
ترساش ـ آب پاشيدن.
تَرسانه ـ به تركى، دارالصناعة و كارخانه كشتى سازى است.
ترسانيدن ـ به واهمه و خوف انداختن.
ترست ـ (چو سرشت) بُنگن[ر.م] و عدد سه صدسيصد.
ترسك ـ (چو اندك) مرجمك[ر.م].
ترسّل ـ (چو تنزّل) از فروع علم انشا و در آن از احوال تحرير و مكاتبات بحث مى نمايند، مثلاً در مكتوب به دوستان از الفاظ و عبارات متشابهه كه هر يك از مدح و قدح را محتمل باشد، اجتناب بايد نمود و در موقع دعاى مخدّرات احتراز از كلمه «اَدام اللهُ حِراسَتها» را لازم بايد دانست، زيرا كه حراست صورتاً از لفظ «حر» و «است» تركيب يافته كه به عربى، «حِر» فَرْج و «اِست» مقعد را
[١] ضبط لغت نامه دهخدا: ترس اُستودان.