قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٨١
زمين سخت و زمين ريگناك.
زراف ـ زرافه.
زرافشان ـ رجوع به تركيبات «زر» نمايند.
زرافه ـ (چو خرابه) شترگاوپلنگ[ر.م].
زرافين ـ زرفين[ر.م].
زراواش ـ (ل) به لغت تنكابن، سوسنبر است.
زراوشان ـ (چو طلانگار) گل خيرى و هميشه بهار.
زراوند ـ (چو دماوند) جنگلى است پرمنافع در درياچه ارمنيّه و هم گياهى است دوايى معروف كه به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، در نزد اهل مغرب به «شجر رستم» مشهور بوده و به يونانى«ارسطولوخيا» گويند كه «ارسطو» به معنى فاضل و «لوخيا» به معنى صاحب نفاس است، زيراكه به جهت عسرت ولادت نافع و كارگر آيد و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد كه زراوند را به عربى «ارسطولوخيا» و به فرانسه «آريستوك» و به لاتينى و يونانى«آريستولوكيا» گويند كه از «آريستوس» به معنى خيلى خوب و «لوكيا» به معنى خون نفاس تركيب يافته. و بالجمله به نام «طويل» و «مدحرج» به دو قسم بوده و در صورت اطلاق مراد قسم اوّلى باشد كه «زراوند نر» نيز گفته و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض، عبارت از بيخى است به سطبرى انگشتى و زياده از آن و قوى تر و باريك تر نيز و ظاهر آن تيره مايل به سرخى و باطنش سرخ مايل به زردى و طعمش تلخ و برگش شبيه به برگ لبلاب كبيرر.م] و از آن درازتر و عريض تر و شاخه هايش باريك و به قدر شبرىوجبى و گلش بنفش و به شكل شكوفه امرودگلابى و بهترين آن سطبر و زعفرانى رنگ آن است كه كرم خورده و پوسيده نباشد و قوّت آن تا دو سال باقى ماند و اما قسم دويّمى ـ كه «زراوند مدوّر و شامى و گِرد و ماده» نيز گويند ـ بيخى است مدوّر به قدر فندقى و اندك كوچك تر و بزرگ تر از آن نيز با اندك پهنى و ظاهر آن زرد و باطنش مايل به سرخى و در ساير اوصاف مانند قسم اوّل مى باشد.
زراوند شامى; زراوند طويل; زراوند گرد; زراوند ماده; زراوند مدحرج; زراوند مدوّر; زراوند نر ـ رجوع به ترجمه خود «زراوند» نمايند.
زَراوه ـ (چو كجاوه) پهلوانى بوده ايرانى و ظاهراً محرّف زواره[ر.م] است.
زَراه ـ دريا.
زَراهُشت ـ زردشت.
زرايو ـ (چو دلگير) نقاب و روبند.
زَربادگان ـ محرّف ذربادگان[ر.م].
زربان; زرپان ـ (چو دربان) پير فرتوت سال خورده و نام نامى حضرت خليل الله(عليه السلام) است.
زُرَّت ـ(ل) رجوع به «گاورس» شود.
زَرتار ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زرتشت ـ (چو انگشت) زردشت.
زرتك ـ (چو اندك) آب زعفرانى و آب كاغاله[ر.م].
زَرتِلى ـ رجوع به تركيبات«زر» شود.
زَرتُهُشت ـ زردشت.
زرج ـ (چو خرج) زراج[ر.م].
زرجامى ـ (چو بدنامى) نوعى از انگور.
زَرجون ـ شراب است.
زرچ ـ (چو خرج) زراج[ر.م].
زَرچه ـ زراچه[ر.م].
زَرحَل ـ به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، زر دوخته است.
زرد ـ(چو درد) رنگى است معروف.
زَردپور ـ اسب بوز[ر.م و آلارنگر.م].
زردچوبه ـ رجوع به تركيبات «زرد» نمايند.
زردخار ---> جبراهنگ.
زردخو ـ گياهى است كه بيشتر در باغات روييده و گلى زرد و خوش بوى دارد.
زردرُخ ـ شرمنده و ترسنده.
زردزمين ـ زردك[ر.م].
زردِساه ـ رجوع به تركيبات «زر» شود.
زردكف ـ آفتاب.
زردگوش ـ مردم منافق و سخن چين و مذبذبين.
زردمرغ ـ مرغى است معروف كه اهالى ما «سارى كوگنك» گويند و مرغ قناره را هم گويند.