قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٧٨
سرازوم ـ (ل) گيلاس.(تين)
سرازير ـ (ر) سراشيب.
سراسر ـ (ر) مجموع و جمله و تمام و همه و نوعى از قماش و سير و سياحت سبزه زار و كنار آب.
سراسيمه ـرجوع به تركيبات «سر» شود.
سراسيون ـ (ل) گيلاس.(نان)
سراش ـ (ل) رجوع به «تاريخ هندى» شود.
سراشيب ـ (ر) معلّق و سرنگون.
سراغ ـ (ر) پرسيدن و خبر گرفتن.(كى)
سراغاز ـ (چو هراسان) نخست و ابتدا و سراييدن.
سراغچ; سراغش; سراغوچ; سراغوش ـ (چو تصادف و قبادوز) گيسوپوش زنان كه كيسه اى است مانند هميان و به درازى سه گز كه گيسو را در آن نهند.
سراكوفت ـ سرزنش و طعنه.
سَراگُچ; سَراگُش; سَراگوچ; سَراگوش ـ بر وزن و معنى سراغچ و سراغوچ.
سراگون ـ (چو قبادوز) سرنگون و سرازير.
سرال ـرجوع به تركيبات «سر» شود.
سراماج ـ (چو هراسان) يوغ [ر.م].
سرامد ـرجوع به تركيبات «سر» شود.
سران ـ (چو كمان) جمعِ سر.
سران آسمان; سَران چرخ; سران فلك ـ مكّه و كرّوبيان ]فرشتگان مقرّب [و حاملان عرش.
سرانديب; سرانديل ـ (ر) يا سرنديب يا سرنديل; كه در اصطلاح بعضى به سيلان موسوم و در ميان هندوان به سنگل ديو معروف است، شهرى است بزرگ بر لب دريا و كوهى است در همان شهر كه اعظم جبال ربع مسكون و بر كنار بحر محيط[ر.م] و جزيره درياى هند واقع و جزيره اى كه در پاى آن كوه واقع است به جزيره ملوك و جزيره فلفل يا قرنفل موسوم بوده و حضرت ابوالبشر(عليه السلام) از بهشت به آنجا هبوط نموده و قبرش هم در آنجا و اثر قدم شريف آن حضرت هم در آنجا بر سنگى باقى و ظاهر است، چنانچه از انگشت بزرگ تا پاشنه پاى آن حضرت قريب به ٧٠ يا ٨٠ گز مى باشد و ازاين رو به قدمگاه آدم اشتهار يافته و در عجايب المخلوقات[ر.ض] گويد: همه روزه بر روى آن نقش قدم باران مى بارد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض، جمعى از هندوان در آنجا مجاور بوده و به مجاهده و رياضت به سر مى برند و هم گويد كه سرانديب بهترين جزاير هندوستان و به روايتى خوب ترين بقاع جهان و مجموع اراضى آن مزروع و معمور و معدن ياقوت و الماس و غيره در آن موفور و اكثر درختان جنگلى آن عنبر ساراخالص و قاقلهر.م و كافور و فوفلر.م و فلفل و دارچين و قرنفلر.م] و بيشتر مردمانش هندو و تناسخى مذهب و جمعى مسلمان و قليلى از اهل ايمان و جميع بلادش در خط استوا و شب و روز آنها يكسان مى باشد و رجوع به «هركند» هم شود.
سرانه ـ(چو كَناره) آنچه از كسان به طريق سرشمارى گيرند.
سراو ـ(ق) سراب و نام رودخانه اى است.
سراوند ـ(چو دماوند) رنگ زرد.
سراهنگ ـرجوع به تركيبات «سر» شود.
سراى ـ (ق) خانه و سراييدن و امر و فاعل از آن و هم شهرى است بزرگ و حسن خيز از بلاد توران[ر.م] در سمت شمالى تاتار.
سراى آدرنگ ـ دنيا و روزگار.
سراى بهجت ـ بهشت و عالم آخرت.
سراى پرده ـ سراپرده.
سراى پرده كُحلى ـ آسمان و ابر سياه.
سراى جاويد; سراى جزا ـ سراى بهجت[ر.م].
سراى چه ـ سراى كوچك و چيزى است مانند قفس بى ته كه مرغان خانگى را در زير آن نگاه دارند.
سراى چه آدرنگ ـ دنيا و روزگار.
سراى چه ضرب ـ ضرّابخانه.
سراى چه گل ـ دنيا و عرش اعظم.
سراى دار ـ خدمتكار و مريض خانه و كاروان سرا و نگهبان عمارت بزرگان.
سراى سِپَنج ـ دنيا و روزگار و خانه علف و چوبين كه بر كنار پاليزبوستان و زراعت سازند.