قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٣٥
زيانش رساند.
خوهل; خوهله ـ (چو سهل و دوزخ) ناراست و كج و حيوان كج پا و دست.
خوهن ـ (چو روغن) قيف و تگاب[ر.م].
خوى ـ (چو قوى) آب دهن و كلاه خود و (چو مَى) عرق بدن انسان و حيوان و (چو موى) كلاه خود و خُلق و عادت و فطرت و طبيعت و هم شهرى است شهير از آذربايجان در سمت غربى تبريز و خاكش حاصلخيز و زمينش جمال انگيز، چنانچه بعضى مورخان از كثرت خوب رويان، خوارزم ايرانش خوانده اند. و جوراب پشمينه را در آنجا خوب بافته و ظروف مسينه را نيكو سازند و در ايران اين شهر را به اسلوب هندسى بنا كرده بوده و حصارى وثيق به پيرامون اصل شهر كشيده و خندقى عميق بر دور آن بريده بوده اند الا اينكه ديرى است بهواسطه زلزله خراب است.
خوى از بدن روان شدن; خوى از بغل روان شدن ـ محنت و مشقت و شرمندگى و خجلت.
خوى درد ـ (چو دِريدند) علّت بيمارى دولاما[ر.م].
خوى ناد; خوى ناه ـ (چو اُستاد) خراتين[ر.م].
خويث ـ(چو نويد) بلدى است از دياربكردر تركيه.
خويد ـ (چو صيد و دويد و دِريد) خسيل]قصيل: آنچه سبز بريده شود از كشت. عوام در قم و اطراف آن را «خصيل» گويند.(لغت نامه دهخدا)[ و غلّه زار و سنبل و غلّه سبز نارس، خصوصاً جو و فعل ماضى از خويدن[ر.م].
خَويدن ـ كندن و پيراستن و درويدن.
خويذ ـ بر وزن و معنى خويد.
خويس ـ بر وزن و معنى خويش.
خويسه ـ (چو هَريسه) مباحثه و مناقشه.
خويش ـ (چو پيش) وجود و هستى و نوعى از كتان و خوب و ملايم و لايق و مناسب و قوم و قبيله و كدبانوى خانه و گاوآهن و قلبه[ر.م] و به معنى معروف كه خود و خويشتن است.
خويش دار ـ خويشتن دار و كسى كه به قبيله خود مهربان باشد.
خويش كار ـ برزگر.
خويشوكيش ـ نوعى از بافته كتانى است.
خويشاوند ـقوم و قبيله و اقربا و عشيره.
خويشتن ـ خود و نفس و ذات و ضدّ بيگانه.
خويشتن دار ـ كسى كه از گفتن حق و حرف خير خود را معاف دارد و شخصى كه پيوسته خود را آسوده داشته و تن پرور و فراغت طلب باشد.
خويشه ـ بر وزن و معنى خويسه.
خويله ـ (چو هيضه) احمق و نادان و بيشتر در مقام قدح و دشنام استعمال كنند.
خُويناد; خُويناه ـ رجوع به تركيبات «خوى» نمايند.
خويوز ـ (چو روپوش) خربواز[ر.م] و تكلتو[ر.م].
خويه ـ پارو و دَمه آهنگر و غيره.
آيين بيستوسيّم