قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٥٢
حاجت ـ فقر و احتياج و آنچه بدان احتياج افتد و به پارسى «تلنگ» و «آيفت» و «الچخت»گويند.(عر)
حاجتمند; حاجتومند ـفقير و محتاج.
حاجِز ـ ]ميانجى و حائل و لبه شمشير و ظالم(لغت نامه دهخدا)[.
حاجى ـعلاوه بر آنچه در «حاج» اشاره نموديم، حافظ سرّ و مقيم و اقامه كننده و غلب كننده، خصوصاً در معمّا و لُغزچيستان و اسب دونده را نيز گويند.
حاجى بابا ـ بيشتر در مرد معمّر استعمال يابد.
حاجى بكتاش ---> بكتاش.
حاجى ترخان ـ كه بين العوام تحريف شده و بيشتر هشترخان ناميده و بعضاً اشترخان و اژدرهان گويند، شهرى است در نزديكى نهر آتل[ر.م] و بحر خزر واقع كه نهر مذكور از سمت شمال آن به همان دريا منصبّ و مركز تجارت بخارادر ازبكستان و ايران و روسيه و هندوستان و به نام بانى خود، حاجى ترخاننام شخصى از طايفه تركان از فرقه ترخانيّه موسوم و چند گاهى در تصرّف اميرتيمورنخستين پادشاه تيمورى در قرن ٨ و ٩هـ و اولاد او بوده تا در حوالى ٩٦٠ هجرى به روسيّه ملحق گرديده و بعد از چند سال عثمانى ها محاصره اش كرده، ليكن به فتح آن موفّق نگرديده و هنوز در تصرف دولت روس و اغلب مردمانش از آن فرقه و بعضى حنفى و برخى شيعه و هوايش بسيار بارد و از كثرت برودت ـ چنانچه در «آتل» اشاره نموديم ـ نهر مذكور در زمستان يخ بسته و از روى آن تردّد نمايند.
حاجيلو ---> قراگوزلو.
حادِر ـ ]مرد گرداندام و شير و اسد و غلام مملتى البدن شديدالبطش (لغت نامه دهخدا)[.
حادّه ـ علاوه بر معنى لغوى عربىتند; تيز، رجوع به «زاويه» شود.
حاذق ـ ]استاد و ماهر و يكى از اطبا و شعراى پارسى گوى هند(لغت نامه دهخدا)[.
حارّ ـ ]گرم و كار دشوار و آب گرم و نام قبيله اى از قبايل يمن(لغت نامه دهخدا)[.
حارِث ـ به عربى، زارع و يكى از نام هاى شير است و رجوع به «تبّع» هم شود.
حارثيّه ---> اباضيه.
حارسوهوك ---> شكوهك.
حازم ـ]بااحتياط و دورانديش و حصار و قلعه اى از مضافات حلب(لغت نامه دهخدا)[.
حازميّه ---> عجارده.
حاسّه ـ هريك از حواس خمسه را گويند.
حاشا ـ پودنهپونه كوهى و يا نوعى از آن و در مقام تبرّى و انكار هم استعمال كنند و رجوع به «معاذالله» نمايند: «حاشا كه من به موسم گل ترك مى كنم» و در مخزن[ر.ض] و تحفه[ر.ض در توضيح معنى اوّلى مى نگارد: نوعى از پودنه كوهى است شبيه به صعترر.م و به قدر يك شبروجب ] و شاخه هاى آن باريك و پربرگ و گلش ريزه و مدوّر و تخم آن كوچك تر از خردل و منبتمحل روييدن آن سنگلاخ هاى بيت المقدس و حوالى آن و نام يونانى آن «تومس» و در مغرب زمين معروف به «صعترالحمير» است و به پارسى «اويشم دراز» گويند.
حاشيش ---> حسن يوسف.
حافظ ـ علاوه بر معنى عربى معروف كه به پارسى «نگهدار» و «نگهبان» و «بايگان»گويند، لقب چند نفر از مشهورين بوده كه اشهر آنها محمّد شمس الدين شيرازى است كه در عرفان و قرائت قرآن نادره زمان و شاعرى بوده عذب البيان كه ديوان مرتّب از ٥٧١ غزل از او مشهور جهان و به جهت لطافت اشعار، به السنه مختلفه نقل و ترجمه گرديده و ازآن رو كه بيشتر در مقام تفأل، آثار صدق و مناسبت حال از آن نمودار است، به لسان الغيب هم معنون گرديده.
نجم الدين وزير سلطان يعقوب ميرزا كه از حضيض گدايى به اوج وزارت نائل شده بود، دائماً زبان اعراض درباره حافظ گشوده و از طعن و دقّ او فروگذارى ننموده و اين اشعار را هم در اعتراض مطلع ديوان او «الا يا ايّها الساقى» انشاد كرده: