قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٩٥
يا خرگوشك[ر.م] و يا اسبغول[ر.م].
خَرغون ـ نام شهرى است.
خرف ـ (چو شرف) فساد عقل از پيرى و (چو خَجِل) مردم همچنانى و مبهوت و از كار افتاده.
خَرُفتن ـ خراخر كردن.
خرفع ـ (چو دلبر) به زبان يمن، بار درخت عشر]ر.م [است.
خرفق ـ (چو ابلق) خردل فارسى و مصرى ها نوعى از سپند را گويند كه برگ آن پهن است.
خرفه ـ (چو سفره) گياهى است معروف كه به عربى «بقلة الحمقاء» و «بقلة الزهراء» و «بقلة الفاطمة» و «بقله مباركه» و «بقله ليّنه» و «فرفخ» و «رجله» و «حسيب» و به عبرانى «ارغيلم» و به فرنگى «برغال سالى» و به هندى «دجله» ناميده و به پارسى «تورك» و «بخله» و «بلبن» و «بوخله» و «بوخل» و«پرپهن» و «فرفه» و «فرفهن» و «فرفين» و «فرفينه» نيز گويند و يا تخم گياه مذكور است كه «پَرپَهن» نيز گويند.
خرق ـ (چو خلق) به عربى، دريدن و درانيدن است.
خرقان ـ (چو مردان) دهى است در سمرقند[در ازبكستان ] و هم مخفّف خارقان[ر.م] است و (به فتح و تشديد ثانى) دهى است در همدان و (به تخفيف ثانى) محلى است عالى مقام از توابع بسطام كه تخميناً به پانصد خانواده مشتمل و آبش خوب و هوايش نيكو و شيخ ابوالحسن خرقانىدر قرن ٤ و ٥ هـ ـ كه اعرف عرفاى عصر خود و در تصوّف به بايزيد بسطامىدر قرن ٣ هـ منسوب است ـ هم از اين شهر ظهور نموده. ملاى رومى گويد:
«هم در آنجا ناله مشتاق كرد *** بوى را از باد استنشاق كرد
گفت: زين سو بوى يارى مى رسد *** كاندرين ده شهريارى مى رسد
بعد چندين سال مى زايد شهى *** مى زند بر آسمان ها خرگهى
رويش از گلزار حق گلگون بود *** از من او اندر مقام افزون بود
چيست نامش؟ گفت: نامش بوالحسن *** حليه اش را گفت و ابرو و ذقن
قد او و رنگ او و شكل او *** يك به يك را گفت از گيسو و مو».
خرقطان ـ (چو پهلَوان) رستنى است كه مانند كشوث]ر.م [بر درخت زيتون و بادام و اَمرود گلابى پيچد.
خرقه ـ مشهور و معروف است و آن لباسى پشمينه با موى هاى آويخته است كه بيشتر درويشان پوشند و به پارسى «گول» گويند.(عر)
خرقه انداختن ـ جامه بخشيدن و عاجز شدن و تسليم كردن و به گناه خود اقرار نمودن و مجرّد گرديدن و از هستى مبرّا گشته و از خودى بيرون شدن.
خرقه پوش ـ فقرا و دراويش.
خرقه ساختن ـ دريدن و پاره و چاك كردن.
خَرقى ـ (ل) غله اى است شبيه به كرشنه[ر.م] كه در يزد و كرمان خود و آرد آن را پخته و مى خورند.
خرك ـ (چو فلك) خرفع[ر.م] و خارك[ر.م] و مصغّر خر و كرمى است پاى كوتاه و دست دراز و دهى است در هشت فرسخى شيراز و تخته اى كه بر بالاى آن پنبه را از پنبه دانه جدا كنند و گنه كاران را بر بالاى آن خوابانيده و تازيانه زنند و چوبى كه در زير هيزمى كه مى خواهند بشكافند، مى گذارند و سه پايه اى كه هر دو سر كارگاه را بر بالاى آن نصب كرده و قلاّب دوزى و گلابتون دوزى نمايند و يا زرگران چيزها را بر بالاى آن سوهان كرده و بنّايان در زير پاى خود گذاشته و سقف و ديوار را گل كارى و گچ كارى نمايند و سه چوبى كه بر پاى هريك غلطكى نصب كرده و به دست اطفال داده و راه رفتن آموزند.
خرك خدا ـ جانورى است كوچك به قدر باقلا و بسيارپاى معروف كه در ولايت ما «مَريَملو» ناميده و به عربى «حمارقبان» و به پارسى «پُرپا» و «خرخدا» و «مهبك» هم گفته و به هندى «سروالى» گويند و در زخم ها و زمين هاى نمناك به وجود آيد و پاى هاى آن به قدر سر سوزنى است و پارسيان به خروج آن در اوّل سال تفأل كرده و بلكه نظر كردن بدان در اوّل سال را