قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢٤
خوجه ـ به تركى، معلّم و استاد.
خوچ ـ قوچ و خوچه[ر.م] و حرير سرخ گلوگاه نيزه و كله سر و فرق مرغان و تيزى طاق و ايوان.
خوچاريدن ـ افشاريدن [ر.م] و افشاريده شدن.
خوچه ـ (چو كوچه) به معانى تاج خروس[ر.م].
خود ـ (چو دود) مغفر[ر.م] و تاج و (چو شد و بَد) وطن و لغت و واقع و حقيقت و نفس و ذات و نقيض و غير و ضدّ بيگانه و به معنى بستان افروز[ر.م].
خودبِسوز ـ نام آتشگده آذربايجان.
خودبين; خودپرست; خودپسند ـ مغرور و متكبّر.
خودخروچ; خودخروس; خودخروه ـ به معانى تاج خروس[ر.م].
خود را رسن كردن ـمحبوس و مقيّد نمودن.
خودستان ـ (به سكون دال و كسر سين) خودبين و (چو بزرگان و شبستان) نهال گل و ريحان و شاخ تازه درختان، خصوصاً شاخ تازه تاك انگور كه به سبب ترش مزگى مى خورند.
خودسر ـ مردم ياغى و لاابالى و خودرأى.
خودسوز ـ خودبسوز[ر.م].
خَودكامه ـ خودرأى و خودسر و علف خودروى.
خَودنما ـ (چو بدنما) خودبين و گياه خودرو و شخصى كه خود را به مردم وانمايد.
خودان ـقسمى از گاوزبان است.
خودستان ـ رجوع به تركيبات «خود» شود.
خودطاس ـ نام يكى از شاگردان فيثاغورس كه در ٤٩٣٦ هبوطى ظهور نموده و هيچ كس چون او از كلمات آن فيلسوف آگهى نداشت و بيشتر كتب او را كه پراگنده بود، بعد از وفات او خودطاس تدوين فرموده و تمامى اوقات خود را مصروف درس و بحث مى داشت.
خودى ـ قوم و خويش و شخص وطنى و لُغوى و داخله، مقابله خارجه.
خودى سوز ـ خودبسوز[ر.م].
خور ـحربا[ر.م] و خورنق[ر.م] و خوا[ر.م] و آفتاب و روشنايى بى اندازه و خوردن و امر و فاعل از آن و لايق و مناسب و عوض و مقابل و نام فرشته اى است موكّل بر آفتاب و به تدبير امور و مصالح روز خود كه روز يازدهم ماه هاى شمسى و يا هشتم آنها است، چنانچه در «تاريخ فرس» مذكور افتاد و بالخصوص نام روز يازدهم يا پانزدهم تيرماه قديم و پانزدهم ارديبهشت است و به «خليج» هم رجوع نمايند.
خورمهر ـ نام شمشير حضرت سليمان(عليه السلام) است.
خورا ـ قوت لايموت و لايق و مناسب و اسم فاعل از خوردن.
خورابه ـ آب خوردنى و آب كمى كه از بند پيش آب بزرگ تراوش كند و جوى كوچكى كه از رودخانه و نهر بزرگ جدا كرده و به زراعت برند و برزيگرى كه جميع اسباب زراعت مهيّا داشته باشد.
خوراطه ـ به تركى، شوخى و ظرافت است.
خوران ـ اسم فاعل از خوردن و نام يكى از مبارزان كيخسرو ابن سياوشسوّمين پادشاه كيانى بوده.
خوراهه ـ به معانى تاج خروس[ر.م].
خوراى ـ خورا[ر.م].
خورج; خورجِن; خورجين ـ عيبهكيسه بزرگ معروف.
خورخجيون ـ (چو سر بريدن) به سريانى، فرنجك[ر.م] و ديوى است از شياطين.
خورد ـ لايق و مناسب و ريزه و كوچك و فعل ماضى از خوردن.
خوردست ـ(چو بدمست) سفره و دستار خوان.
خوردستان ـ (چو انگشتان) خودستان[ر.م].
خوردن ـ (چو رفتن) شكستن و ريزه ريزه كردن و به معنى معروف.
خوردوستان ـ (چو منصورخان) خودستان [ر.م].
خورده ـ كوچك و ريزه و اسم مفعول و ماضى بعيد از خوردن و طبّاخ را هم گويند.
خورده پز ـ آشپز و طبّاخ.
خوردى ـ اطعمه و مأكولات.
خوردى پز ـ آشپز.
خورزاد ـ (ل) رجوع به «ساسانيان» نمايند.