قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠١
اسامى آنها هم به حسب اصطلاحات اهالى متفاوت مى باشد، پاى اين گونه مطالب در جايى استقرار نيافته و هركس به اقتضاى زمان خود و مكان خود و اصطلاح خاص خود، طورى ديگر سراييده و ما هم محض به ملاحظه اينكه باب مطلب مفتوح شده و فى الجمله انسى حاصل گردد، بعضى از آنها را با رعايت اختصار نقل مى نماييم:
در بحرالجواهر[ر.ض گويد كه دينار شش دانقدانگ ] است و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد كه يك مثقال طلا است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد كه قسمى است از معاملات قديمه و در توضيح البيان[ر.ض] چنانچه در «درهم» اشاره نموديم، نقل اجماع نمايد بر اينكه دينار عبارت از مثقال شرعى هيجده نخودى متداول در زمان ما و از صدر اسلام بلكه از زمان جاهليّت تا به حال تغيير نيافته و در بعضى از كتب معتمده ديدم كه دينار شش دانگ و دانگ چهار طسوج و طسوج چهار شعير و شعير شش خردل و خردل دوازده فلس و فلسى شش فتيل و فتيل شش نقير و نقيرى هشت قطمير و قطميرى دوازده ذرّه و هر ذرّه شش حبّه است. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] از زمخشرى [ر.ض] نقل كند كه دينار ٤٨ شعير و از بعضى ديگر نقل كند كه ٨٤ شعير است و به اكثر علما نسبت دهد كه ٧٢ حبّه معتدله شعير و يك دينار مساوى يك درهم و سه سُبع درهم است و چهل درهم مساوى يك اوقيه است و چنانچه در «قِران» نگارش يابد، دينار در زبان اهالى ما يك هزارم قران و پولى است موهومى.
دينارجون ـ دوايى است مركّب و شبيه به رنگ طلا كه در امراض عين معمول است.
دينارشُمَر; دينارگُزين ـ صرّاف.
دينار نيشابورى ـ به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، ٢٥ قران اين زمان، و قران نيشابورى دو قران و نيم، و يك شاهى آنجا دو شاهى و نيم اين زمان چنان كه قران حاليّه را هشت شاهى مى گويند و در شاهرود دو شاهى حاليه را يك شاهى مى گويند.
دينارويه ـ به سريانى، آهودستك[ر.م] است.
دينارى ـ منسوب به دينار و نوعى از شراب و جامه ابريشمى.
دينسافوس ـ به يونانى، نوعى از خار است كه برگ آن شبيه به برگ كاهو و ميان آن پر از كرم هاى كوچك و به شيرازى «طوسك» گويند.
دينَوَر ـ (ل) در گنج دانش[ر.ض] گويد: شهرى است ميانه بغداد و همدان به كردستان، و از آنجا بوده شيخ محمد شاد عارف مشهور به ممشاد دينورى كه معاصر جنيد بغدادى عارف قرن ٣هـ بوده.
ديو ـ (ر) سماروخ [ر.م] و اسب و قهر و غضب و گمراه و كج طبع و دلير و پهلوان و جن و شيطان و يا نرينه و يا نوع مخصوصى است از ايشان و قسمى درشت از جامه پشمينه كه در روزهاى جنگ پوشند.
ديواسپست ـ در حرف ح از تحفه[ر.ض فرمايد كه حندقوقار.م] اسم نبطى است از جنس يونجه و برّى و بستانى مى باشد و برّى آن را به فارسى «ديواسپست صحرايى» خوانده و بستانى آن را در اصفهان «شبدار» و «شبدر» و در مازندران «شروبت» نامند، و گلش خوش بو و با سفيدى و سرخى و برگش به قدر ناخن و شاخه هاى آن باريك و ساقش به قدر نيم ذرع و تخمش مايل به استدارت و رنگش مثل نانخواه[ر.م]، و مستعمل از آن، برگ و تخم، و ثمر آن را «رسيم» و «رسين» گويند.
ديوانجير ـ انجير صحرايى است.
ديوباد ـ ديوانگى و گردباد.
ديوبند ـ لقب تهمورسسوّمين پادشاه پيشدادى و جمشيد چهارمين پادشاه پيشدادى و قارن، برادرزاده جمشيد و نام دارويى است و هم روز ١٦ ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
ديوپا; ديوپاى ـ عنكبوت و ديواسپست[ر.م].
ديوجامه ـ جامه پلاس روز جنگ و پوست شير و پلنگ كه در روز جنگ پوشند و نوعى از جامه پشمينه كه وارونه پوشيده و پرها بر آن بند كرده و شب ها به