قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٨٢
سرشت ـ (چو بهشت) خلقت و طينت و خوى و طبيعت و اسم مفعول و ماضى قريب از سرشتن.
سرشتن ـ (چو نوشتن) خمير كردن و مخمّر نمودن و مخلوط و آغشته كردن و تركيب دادن.
سرشف ـ (چو عنبر) غلّه اى است شبيه به خردل كه گل آن زرد و سرخ بوده و روغنى تلخ از آن گيرند.
سرشگ ـ (ر) گل سرخ و شراره آتش و زرشگ يا درخت آن و آزاددرخت[ر.م] و درخت تاخ [ر.م] يا گل آن و مطلق قطره، خصوصاً قطره باران و اشگ چشم.
سرشگ آتش ـ قطراتى كه از هيزم تر بر آتش مى چكد.
سرشگ انگبين ـ دوشاب[ر.م] و ترشى و چاشنى.
سرشگ شور ـ اشگ غمزدگان.
سِرِشگان; سِرِشگوان; سِرِشگوَن ـ نقاب و پرده اى است كه در شب زفاف از پيش عروس آويزند.
سرطان ـ(ر) مردم تندرو و بزرگ لقمه و جانورى است آبى معروف كه دست و پاى كلفت داشته و به پارسى «خرچنگ» و «كنگاج» و «پنج پا» و «پنج پايك» و «پنج پايه» و «كلنجار» گفته و به هندى «كيكرا» نامند. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: سرطان از حيوانات بحريّه بوده و ازآن رو كه خودش بزرگ شده و جلدش به همان حالت اوّلى كوچكى باقى ماند، هر سال جلدى ديگر آرد، چنانچه در هر سال چند ماهى خسته شده و از اكل و شرب مانده و خود را به اين و آن زده و عاقبت جلد خود را گسسته و بيرون مى شود. پس به جهت نرمى و تازگى جلد سه چهار روزى در آشيان خود گذرانيده و همين كه جلد وى سخت شد بيرون مى آيد و اگر يكى از شاخ هاى آن بشكند، عوض آن برآيد و به مناسبت همين معنى است كه در اصطلاح اطبا، ورمى را گويند سوداوى]به «سودا» رجوع شود [كه از ريختن مواد محترقه سوداويّه بر عضوى در همان عضو متولد و بدواً به شكل بادامى و كوچك تر از آن حدوث يافته، پس مروراً سخت شده و رنگ آن كدر و شكلش مستدير بوده و متزايد و پهن مى گردد به قدر كفگيرى سوراخ دار و از هر سوراخش چرك و خون بيرون آيد و به همين جهت آن را به پارسى «كفگيرك» و «هزارچشمه» گويند و بيشتر در پشت آدمى به هم مى رسد و در حين تزايد عروق سبز و سرخى شبيه به دست و پاى جانور سرطان ظاهر شده و از تركيب همان ورم مستدير و عروق حادثه صورتى شبيه به شكل جانور سرطان تشكيل يابد و بدين اسم ناميدن ورم مذكور هم از همين راه است، و يا بهواسطه شدت تثبّت و اتصال آن بر عضو است، مثل اتصال جانور سرطان بر هرآنچه صيدش مى نمايد و در اصطلاح منجّمين، نام چهارمينِ بروج ١٢گانه معروفه كه از ٩ ستاره مركّب و خرچنگى را ماند كه مقدّم آن به طرف مشرق و مؤخّرش به مغرب و جنوب است و آن را هم به پارسى «خرچنگ» و «پنج پا» و «پنج پايك» و «پنج پايه» گويند.
سرعت ـ (ر.ف).(عر)
سرعت سير ـ در اصطلاح علم احكام نجومى، آن است كه سير تقويمى كه بى زياده از سير وسط آن باشد.
سرغج; سرغچ ـ (چو مسجد) كاسه چوبين.
سرغنه ـ (چو زَلزَله) بزرگ و بى همتا.
سرغين ـ (چو سنگين و دلگير) سرغينه[ر.م].
سرغينه ـ (ق) ناى و سرناى، خصوصاً آنچه از شاخ حيوانات ساخته و مى نوازند.
سرف ـ (چو تند) سرفه و سرفه كننده و (چو شرف) درد سينه و گلو كه از سرفه به هم رسد و (چو شتر) درد مذكور و خاريدن كام.
سرفوج ـ (ل) لاك معروف.
سرفه ـ (چو غنچه) خارش و آوازيدن گلو كه به عربى «سعال» و به تركى «اوسگورمه» گويند و به پارسى «كوك» و «كيوا»گويند.
سرفيدن ـ (چو دزديدن) سرفه كردن.
سَرَقُسطه ـ شهر كوچكى است از نواحى خوارزمدر ازبكستان و هم شهرى است مشهور از اندلس كه در لسان جغرافيين اوروپا به ساراغوس يا ساراغوسه]ساراگوسا [معروف است. احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: شهرى است بزرگ در ايالت اراغونآراگون از شرق شمالى اسپانيا كه در زبان اهالى خود آن ديار تحريفاً و يا تخفيفاً به ساراغوس