قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٢١
محمود كه به ابوالعطا مكنّى و با سلطان ابوسعيد چنگيزىآخرين پادشاه ايلخانى معاصر و از مشاهير اهل كمال و معروفين ارباب فضل و حال و در شعر و سخن دَرى فارسى ضرب المثل و ديوانى قريب به بيست هزار بيت از او در اثر مى باشد و در ٧٤٢هجرى وفات يافته و در كرمان مدفون گرديد و خواجه شيرازى به تشبّه بدو مى بالد:
«استاد غزل سعدى است پيش همه كس ليكن *** دارد سخن حافظ طرز سخن خواجو»
و چندى از اشعار او را به جهت اشتمال لطافت لفظى و معنوى زينت بخش اوراق مى نمايد:
«نوشته اند مقيمان قبه زنگار *** به لاجورد بر اين نه كتابه زركار
كه اى نمونه نقش نگارخانه چين *** مكن صحيفه دل را سواد نقش و نگار
تويى يگانه شش منظر و سه روح و دو كون *** مشو فسانه اين هفت گوى و نُه مضمار
ز هفت منظر زنگارخورد آينه گون *** مهل كه آينه دل بگيردت زنگار
چو در مششدر اين كعبتين شش سويى *** بريز مهره و آسوده شو ز پنج و چهار
مجاوران زواياى عالم ملكوت *** ندا دهند تو را بالعشىّ والابكار
كه تا برون نروى زين مضيق جسمانى *** چگونه باز دهندت به صدر صفّه يار
چو آفتاب گرت ميل ارتفاع بود *** برآى بر شرف بام اين كبود حصار
گذشت كوكبه عمر همچو سيّاره *** تو نيز بگذر از اين هفت كوكب سيّار
تو را چو سرو به آزادگى برآيد نام *** چو نرگس ار ننهى چشم بر زر و دينار
مكن به چشم حقارت نظر به مردم از آنك *** ز خوار كردن مردم شوند مردم خوار».
خواجه ـ (چو ساده) روح و دل و سيّد و صاحب و شخص مقطوع الذكر و رئيس و كدخدا و شيخ و پير و مالدار و حاكم باجمعيّت و اقتدار و هم لقب حافظ محمد شمس الدين شيرازىقرن ٨هـ و هم لقب ابوجعفر نصيرالدين محمد ابن فخرالدين محمد ابن حسن طوسى كه از حكماى قرن هفتم هجرى و از اجله فلاسفه متبحّرين اسلام بوده و چون تولدش در ٥٩٥ يا ٥٩٧ هجرى در مشهد مقدّس طوس بوده و هم در آنجا نشو ونما نمود، لاجرم به طوسى اشتهار يافته و در ٦٧٢در بغداد وفات يافته وجنازه اش را با ازدحام عام به مشهد كاظمين(عليهما السلام) حمل داده و در پايين پاى آن دوبزرگوار مدفونش ساختند.
خواجه آسمان; خواجه اختران ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه بار ـ قوت لايموت.
خواجه تاش ـ صاحب خانه و هم ركاب و هم قطار و غلامان يك مالك و نوكران يك آقا را نسبت به يكديگر خواجه تاش گويند كه يك صاحب دارند.
خواجه چرخ ازرق ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه زر; خواجه سپهر ـ آفتاب.
خواجه سرا ـ لالاسرا[ر.م]است.
خواجه سه ياران ـ سيرگاهى است در دامن كوه كابل كه خواجه مودود و خواجه خان سعيد و خواجه محمد ريگ روان در آنجا با هم صحبت داشته اند و چشمه آبى در آن جارى و درختان چنار بر لب آن رسته و ارغوان در آن كوه و دره بسيار است]به «آب باران» رجوع شود[.
خواجه فلك ـ آفتاب و ستاره مشترى.
خواجه مسّاح ـ اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) زيراكه مسّاح، كثيرالخير را گويند.
خواجه نصير ---> خواجه.
خوار ـ (چو شمار) خوردنى و به عربى، آواز گاو است و (چو كار) سهل و آسان و درست و راست و اندك و قليل و خوار و ذليل و بلوكى است حارّ در دو منزلى تهران كه به غايت حاصلخيزو خاكش پشّه انگيز و هوايش ناسازگار و آبش خوش گوار است و در حال تركيب معنى فاعليّت از خوردن را بفهماند.