قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٢٢
راه روانِ سَحَر ـ شب زنده داران.
راه روانِ گردون ـ سبعه سيّاره.
راهِ روح ـ پرده اى است از موسيقى و نام لحن هفتم از سى لحن باربدى نوازنده دربار خسروپرويز كه به «راح روح» مشهور است.
راه زن ـ دزد و قطّاع الطريق و مطرب و سرودگوى و امر بدين معنى.
راه سودن ـ راه رفتن.
راه شاه ـ شاه راه.
راه شبديز ـ نام لحن سيزدهم از سى لحن باربدى نوازنده دربار خسرو پرويز.
راهِ غول; راهِ غول دار ـ دنيا و روزگار.
راهِ قلندر ـ ترك دنيا و نوايى است از موسيقى.
راه كان ـ رايگان.
راهِ كاهكشان ـ كاهكشان.
راه گستر ـ مطلق مَركب، خصوصاً راهور.
راه گشاى ـ نام روز هفدهم ماه هاى جلالى كه در جدول «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
راهِ گُل ـ نوايى است از موسيقى.
راه گوى ـ مطرب و خنياگرنوازنده.
راه نامه ـ بليت و نوشته اى كه بهوسيله آن از شهرى به شهرى و يا از مملكتى به مملكتى عبور نمايند و مكتوبى كه كشتيبانان بهواسطه آن راه را از چاه شناخته و لنگرگاه كشتى و غيره را پيدا نمايند.
راه نشين ـ گدا و غريب و مردم بى خانمان و دزد و باج ستان و كسى كه بسيار راه رفته باشد و مسافرى كه پيوسته در راه باشد.
راه نما; راه نمون ـ مرشد و دليل و برهان.
راه نورد ـ راه نشين[ر.م] و قاصد و مسافر پياده و اسب و مَركب، خصوصاً راهوار و هر آنچه از انسان و حيوان به تندى راه رود.
راهوار; راهواره; راهور ـ راه آورد [ر.م] و مَركب رونده و خوش راه و فراخ گام.
راه يابى ـ وضوح واقع و انكشاف حقيقت.
راهب ـ(چو صاحب) زاهد و گوشه نشين ترسايان كه به پارسى«ترسا»گويند.(عر)
راهبر; راهدار; راهرو; راهروان; راهروح; راهزن; راهكان; راهگُل ـ اين لغات هشتگانه مكرّر و رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
راهن ـ (چو آهن) سرخك.
راهوار; راهواره ـ رجوع به تركيبات «راه» نمايند.
راهَوى ـ رهاوى[ر.م].
راهى ـ نان لواش و زيرك و راه رونده و چاكر و بنده.
راهيدن ـ رفتن و فرستادن و راهى بودن و نمودن و تشييع كردن و خلاص شدن و نجات يافتن.
راى ـ (چو پاى) راه و رجوع به «خاقان» نمايند و (به فتح اوّل و سكون ثانى) به عربى، عقل و تدبير است.
راى بيل ـ گل نباتى است خوش بوى و هندى كه در ممالك هند و بنگاله كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند و دكن بسيار به هم رسيده و از آن مانند ياسمن روغن ترتيب مى دهند كه كنجد مقشّرپوست كنده را در آن پرورده به حدى كه سرخ و معطّر گردند، پس از آن روغن گيرند.
راى زن ـ كسى كه در كارها با او مصلحت و شورا كنند.
رايج ـ (ر.ف) كه به پارسى «سره» و بالخصوص در سيم و زر «شهرروا» گويند.(عر)
رايحه ـ به عربى، عطر و بوى هر چيز.
رايش ---> تبّع.
رايكا ـ (چو سالكا) مطلوب و محبوب و معشوق.
رايگان ـ هر چيز ارزان و مفت و بى مزد و بى عوض و چيزى كه آن را در راه يابند و يا عطيه كردن بى عوض است.
رايه ـ جوششى است كه بر سر و روى اطفال برمى آيد.
راييدن ـ راهيدن[ر.م].