قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٩١
مركّب است از «دوغ» و «راغ»، يعنى دوغ دامن كوه، اشاره به اينكه شبان در دامن كوه شير گوسفند را به ماست دوشيده است.
دوغوا ـ آش دوغ.
دوغبا ـرجوع به تركيبات «دوغ» نمايند.
دوغو ـباقى مانده چيزى كه روغن آن را گرفته باشند و در ته ديگ و پاتيل بماند.
دوغوا ـ رجوع به تركيبات «دوغ» نمايند.
دوغه ـ (چو روضه) سرما و حماقت و آزار و اذيّت و همّ و غمّ مرض و عمومى بودن آن و فتنه و فساد و هلاكت.
دوق ـ به عربى، دوغ است و بعضى از ادباى عثمانى گويد كه دوق به زبان لاتينى، مانند دوقس عنوانى است مثل جنرال ژنرال كه از اوّل دولت روما ابتدا يافته و در ٢٧٦ ميلادى از اختصاص به جنرال هاى عسكرى خارج و به قونسول ها نمايندگان سياسى و والى ها كه در داخل ايالت مى بودند، اطلاق مى شده تا در زمين قسطنطين استانبول به نهايت كسب اهميّت نمود.
دوقس ـ (ل) به فرموده تحفه[ر.ض، شامل دو قسم نبات است به لغت يونانى: يكى شبيه به كرفس و خوش بو و تخمش شبيه به انجدان ر.م و بى بو و ديگرى را برگ مثل گشنيز و گلش سفيد و چتر آن مثل چتر زردك ر.م] و تخمش شبيه به زيره و با تندى و بيخش در طعم شبيه به زردك و تخم هر دو قسم در خواص و افعال مثل دوقو]ر.م [است. پس از بعضى ديگر نقل كرده كه دوقس از اقسام زردك برّى است و خودش هم اين رأى را اختيار كرده و به «كيكواشه» و «دوق» هم رجوع نمايند.
دوقص ـ (چو روغن) به لغت اهل مغرب، پياز است.
دُوقو ـ تخم زردك[ر.م] صحرايى كه بيخ آن را «شقاقل» و گياه آن را هم «گندگياه» گويند و ازآن رو كه خرمن آن را بسيار دوست داشته و به رغبت تمامش مى خورند، آن را «گياه خرس» و«خرس گياه» نيز نامند.
دوقوزنج آى ---> تاريخ تركى.
دوقوس ـ دوقو[ر.م] و يا تخم كرفس صحرايى.(نان)
دوقه ـ بر وزن و معنى دوغه.
دوك ـ آلت ريسمان ريس معروف كه «جهره» هم گويند.
دوكدان ـ سبدچه و صندوقچه اى كه در آن دوك و پنبه و گروهه[ر.م] ريسمان گذارند.
دوك رشته; دوك ريس; دوك ريسه ـ كسى كه در دوك ريسمان مى ريسد و دوكى كه بدان ريسمان و طناب خيمه و امثال آن تابند.
دوكران ـ (چو كودكان) چوبى كه نجّاران در شكاف چوبى كه مى برّند مى گذارند كه به آسانى بريده شود و اهالى ما «اوره» گويند.
دوگمه ---> تكمه.
دول ـ (چو زحل) به عربى، جمع دولت و به هندى، پوست بيخ درخت زيتون و(چو پول) دلو و برج دلو[ر.م] و بى حيا و سفله و خريطهكيسه چرمى و كيسه و دلو آسيا كه به تركى«دَن لق» گويند و غلّه را در آن ريخته و از سوراخ آن به گلوى آسيا مى ريزد و تير كشتى را نيز گويند كه در وسط آن به استقامت نصب كنند و هم مرضى است مانند گره كه در شكم به هم مى رسد و بالخصوص گره چندى است كه در امعا و شكم از قبض بعد از بيمارى به هم رسد.
دولا ـ (چو موسى) دولاب[ر.م] و سبوى آب و شراب.
دولاب ـسودا و معامله و دادوستد با افراط و گنجينه ومخزن كوچك و چرخ و آنچه در دور و گردش باشد، خصوصاً چرخ آب كشى.
دولاب مينا ـ آسمان.
دولابه ـ دولاب[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
دولاما ـ به تركى آذربايجانى، علتى بيمارى است معروف مايل به سرخى و كبودى كه اطراف انگشت پخته شده و چرك كرده و گاه است كه ناخن هم بيفتد و به عربى «داحس» و به پارسى «خوى درد» و «كژدم» و «ناخن پال» و «ناخن خاره» گويند.
دولانه ـ ميوه اى است سرخ و ميخوش و يك هسته و شبيه به سيب كوچك كه در باغ و صحرا هر دو، به هم رسد و رجوع به «زعرور» نمايند.
دولت ـ (چو دوزخ و شوكت) جانب شكم و استرخاىسستى آن و شقشقه و چينه دان و سنگدان