قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٣٢
كتاب گفته كه افسانه چرخ الماس در تخت جمشيد بين العوام مشهور و مى گويند كه در آنجا سوراخى و در همان سوراخ چرخى است آتش فشان، كسى كه در آنجا رود هلاك خواهد شد و صداى حركت و گردش آن چرخ را همه كس مى شنود و از اين گونه سخنان موهومه مى گويند. وحقيقت مطلب اين است كه در روى زمين از طرف جنوب عرصه گاه تخت جمشيد سوراخى است كه به عرض سه چارك و به بالايى يك مرد و از آن سوراخ كه پايين مى روند مانند نهر آب راه به دو طرف منشعب و از هر طرفى چند قدمى بى چراغ و بعد از آن تا ٣٠ قدم با چراغ توان رفت و بيشتر از آن به جهت احتباس هوا، خالى از اشكال نيست و به جهت تموّج هواى مجاور در آن نهر بهواسطه تهى بودنش صدا مى كند، همين است كه مى گويند صداى چرخ است، بعد از آن گفته كه اين سوراخ و جدول راه آب بوده و اين فقير در اكثر اراضى و عمارات آنجا و در خارج از آنجا آثار بسيار از جدول و ممرّ آب ديده ام، آن جداول در بعضى عمارات گردش مى كرده و فاضلاب همه آمده و در سوراخ مذكور فرو رفته و از زير مانند قنات به صحرا عبور مى نموده است، تا اينكه گويد هر كس آن سوراخ را به چشم بيند ملتفت مى شود كه حرف هاى عوام مزخرفات است و اين فقير در آن سوراخ با دو نفر ديگر رفتيم چند قدمى روشن بود پس چراغى افروخته و به مدد نور ٥٠ قدمى كه پيموديم زمين نمناك شده و گل مبدّل به آب گرديد، معلوم شد كه آب باران از زمستان آنجا جمع مى شود و نزديك بود كه چراغ هم از احتباس هوا خاموش گردد پس مراجعت كرديم، اين بود حقيقت چرخ الماسِ موهومه كه در افواه عوام افتاده، انتهى.
چرخْ انداز ـ كمان دار.
چرخِ ترساجامه ـ آسمان اوّل.
چرخِ دولابى ـ آسمان.
چرخْ ريسَك; چرخْ ريسو; چرخْ ريسه ـ چراسك[ر.م] و مرغى است شبيه به كنجشگ.
چرخِ زرّين كاسه ـ آسمان چهارم.
چرخ زن ـرقّاص و سياحت كننده.
چرخ صوفى جامه; چرخ گندناگون ـ آسمان اوّل.
چرخِ مُقَرنَس; جرخِ مقوّس ـآسمان، خصوصاً آسمان هشتم.
چرخست; چرخشت ـ(چو انگشت و بدمست) چرخى كه بدان شيره از انگور و غيره گيرند و حوضى كه انگور در آن ريخته و لگد كنند تا شيره برآيد.
چرخله ـ (چو مرحله) گياهى است سست و باريك ساق و داراى قمه هاى بنفش و به عربى «شكاعى» و به تركى «بوقناق» گويند و جوشانده آن كه بسيار مهوّع و مكروه طبيعت است، مورث يك دو دفعه قىّ و چندين دفعه اسهال صفراوى و در دفع حميّاتتب ها نائبه معمول اطبّا، خصوصاً در دفع سم مَله نوعى حشره و حمى حاصله از آن بسيار مؤثّر و مقدار شربت از ريشه خشك آن از ١٥ تا ٢٠گرم مى باشد كه به طور جوشانده استعمال مى كنند.
چرخوك ـ مازالاق[ر.م].
چرخه ـ چرخ و چرخله[ر.م] و غلطك و دايره و هر چيزى كه حركت دورى كند مانند دوك و دولاب و ارابه و فايتوندرشكه و نظاير آنها و در تركيبات آن، رجوع به «چرخ» شود.
چرد ـ (چو نمد) رنگى است مايل به سرخى مخصوص ستور و (چو درد) آستانه و چارچوبه و جايى كه چارچوبه را در آن نهند و (چو تبّت) جنگ و عربده.
چرده ـ (چو پرده) اسب سرخ رنگ و پوست روى و بدن آدمى و به معنى لون و رنگ، خصوصاً آنچه مايل به سياهى باشد.
چرز ـ (چو غرض) نقل و هرآنچه از مأكولات قليل المؤنه باشد و (چو عرض) چكاوك و تودرى[ر.م و خاك خسبهر.م] و يا مرغى است شكارى كه چون خواهند آن را با چرغ و باز و غيره شكار كنند، پنجالى بر سر و روى آنها انداخته و خود را خلاص كند و يا مرغى است آبى سرخ رنگ كه گويند در سنگدان آن سنگى است كه اگر آن را بر مردم رعاف دار كسى كه خون دماغ مى شود بندند،