قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٩٥
ماده آن طلايى است كه يبس و انجماد بر آن غالب باشد و بدين سبب رنگ آن سبز شده و در مدت ٢١سال در معدن تكوّن مى يابد، و بعضى زمرّد و زبرجد را از يك جنس دانند كه به سبب اختلاف ماده، هريك به نوعى متكوّن گردد، و محققين اهل فن آنها را مختلف الحقيقه دانسته و مى گويند كه زمرّد از جمله جواهر و زبرجد شاخ اژدها است كه گزند حشرات را نافع و سمّ قاتل را دافع و نظر كردن بر آن كلال خستگى و غشاوهتاريكى چشم را مانع گردد. و بالجمله صلابت زمرّد از ساير احجار كمتر و سوهان در آن مؤثر و از حيثيّت رنگ و اختلاف مراتب سبزى آن به نام «فستقى» و «ريحانى» و «سلقى» و «زبخارى» و «صابونى» و «كراثى» و «ذبابى» به چندين قسم مقسوم و رنگ اوّلى سبز مايل به سياهى كه «زمرّد كهنه» نيز گويند و رنگ دويّمى سبز شبيه به رنگ برگ ريحان كه «زمرّد نو» نيز خوانند و رنگ سيّمى شبيه به برگ سلق، يعنى چغندر و رنگ چهارمى شبيه به رنگ زنجارزنگار و رنگ پنجمى شبيه به صابون سبز مايل به سفيدى و رنگ ششمى شبيه به رنگ گندناتره و رنگ هفتمى شبيه به رنگ ذباب اخضر، يعنى پشه سبز بوده و صاف و صلب و شفّاف و پرآب و آب آن متموّج و رقصان و بهترين تمام اقسام هفت گانه مى باشد، چنانچه قسم صابون بدترين همه آنها است.
زمرونتن ـ (چو پهلوشكن) سراييدن.(ند)
زمره ـ (چو نمره) فوج و جماعت متفرّقه.(عر)
زمزم ـ (چو همدم) زمزمه و جيوه و آب بسيار و نام چاهى است معروف در نزد كعبه مقدّسه كه به جهت كثرت آب بدين اسم موسوم و به نوشته بعضى از ارباب فن، آن را جبرئيل از براى حضرت اسماعيل(عليه السلام) حفر كرده بوده، پس به جهت استخفاف قبيله جُرْهُم مدتى از انظار غايب و بلكه محو و نابود بوده تا اينكه جناب عبدالمطلب، جد امجد حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)، در رؤيا به محل آن ملهم گرديده و مجدداً آن را حفر كرده و تا به حال باقى است و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گويد كه آن چاه از زمان حضرت اسماعيل(عليه السلام) بوده، پس تطاول ايّام و مرور دهور محو و نابودش نموده و اثرى از آن نماند تا آنكه جناب عبدالمطلب در خواب به حفر آن مأمور شده و در موقع حفر چند شمشير و دو صورت آهو از طلا در آنجا پيدا كرده و آن آهوها را صحيفه كرده و بر در كعبه نصب نمود و بعد از عبدالمطلب آن چاه به پسرش عباس اختصاص داشته و تا امروز در دست اولاد عباس مى باشد و هم در همان كتاب گويد كه زَمَّزْمْ(به فتح اوّل و فتح و تشديد ثانى و سكون باقى) موضعى است در خوزستان.(عر)
زمزم آتش افشان ـ آفتاب.
زمزمه ـ صداى شير و گروه و فرقه و يا پنجاه شتر يا پنجاه مرد و پياپى شدن صداى رعد و كتابى است از مصنّفات زردشت و آهسته آهسته سرود و ترنّم كردن و خوانندگى زير لبى و سخن سربسته گفتن گبران و مجوسان است در هنگام چيز خوردن و بدن شستن و آتش پرستيدن و حال آنكه خاموش بوده و زبان و لب را به كار نمى برند. تنها، صدايى است كه مى گردانند در گلو و بينى، و كلمات همچنانى را نيز گويند و مطلق سخن گفتن گبران در اوقات مذكوره را هم گويند، اگرچه سربسته و آهسته نباشد.
زَمِستان ـ فصل آخر سال.
زمكان ـ (چو مستان و گلدان) موى زهار.
زمن ـ (چو چمن) زمان و (چو خَجِل) مردم زمين گير و شل و كسى كه مبتلا به زمانت باشد كه عبارت از حبّ و آفت و تعطيل قوا و نقصان بعضى از اعضا است.(عر)
زِمُنج ـ زمج[ر.م] و يا مرغ هماى و پروانه و قابله.
زمو ـ (چو عمو و وضو) نقش و نگار دلبر و گلولاى خشك و يا تر و سقف خانه كه از گل و چوب و علف سازند و هم جانورى است شكارى از جنس چرغ[ر.م].
زَمودن ـ نقش و نگار كردن.
زَموده ـ بادپيچ[ر.م] و اسم مفعول و ماضى بعيد از زمودن[ر.م].
زمور; زمورلاك ـ (چو نزول) زفت يابس[ر.م].
زَموم ـ (ل) از اسامى جيوه است.
زمه ـ (چو همه) زاج سفيد[ر.م] و يا سنگى است شبيه به آن.
زمهر ـ (چو قنبر) دشتى است در هند.(عر)