قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٨١
دامشقيوس و يا دمشاق ابن كنعان، موسوم شده.
٦. نمرود غلامى دمشاقنام به حضرت ابراهيم(عليه السلام)بخشيده و آن غلام به امر آن حضرت اين شهر را احداث كرده و دمشق نام نهاده.
٧. سليمان ابن داود(عليهما السلام) احداثش كرده.
٨. به نام بانى خود، دمشق ابن قاين ابن مالك ابن ارفخشد ابن سام، مسمّى گرديده.
٩. دماشق ابن نمرود ابن كنعان بنايش كرده و نام آن را از نام خود اشتقاق داده.
١٠. بزرگان يونان به اتفاق يكديگر آنجا را طرح انداخته اند.
١١. نام آن از نام بانى خود، دماشق ابن قاف ابن ارفخشد ابن سام ابن نوح، اشتقاق يافته.
١٢. به نام بانى خود، دمشق ابن سام ابن نوح، موسوم گرديده كه دمشق و فلسطين و ايليا و حمّص و اردن فرزندان سام ابن نوح بودند و هريك ناحيتى آباد كرده و به نام خويش موسومش نمودند.
دُمغاز; دُمغازه ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمغان ـ (چو افغان) دامغان است.
دمغز; دمغزه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثالث) به تركيبات «دم» رجوع نمايند.
دمقله ـ بر وزن و معنى دنقله.
دُمگاه; دُمگه; دُملابه ـ رجوع به تركيبات «دم» نمايند.
دمن ـ (به كسر اوّل و ثانى) به معنى من و به من و (بر وزن كفن) دامن و سرگين و نام معشوقه نِل[ر.م] و بندرى است در هندوستان و به عربى (چو هند و شكم) جمع دمنه]ر.م [است.
دمندان ـ (چو نمكدان) آتش و دوزخ و شهرى است از توابع كرمان كه نزديكى آن كوهى است معدن طلا و نقره و آهن و توتيا و غارى دارد كه پيوسته صداى آب از آن به گوش رسيده و بخارى از آن برمى آيد كه در اطراف آن متكاثفمجتمع شده و نوشادر[ر.م] گردد.
دمنه ـ(چو شحنه و سركه) تب لازم[ر.م] و روباه و شغال و مردم محيل و عيّار و سرگين ستور و سوراخ باد آمدن از تنور و نام شغالى است مشهور كه شرح حالات آن در كتاب انوار سهيلى اثر ملاحسين كاشفى در قرن ٩هـ مذكور است و به عربى، پشكل و مزبله و سرگين درهم نشسته و كينه ديرينه و جاى نزديك از خانه و نشانه هاى خانه مردم و آنچه به بودن در آنجا سياه كرده اند.
دمنه دانى ـ كهنه پيچيده كه در سوراخ تنور كنند تا بخار بيرون نشود.
دَمَنهور ـ (ل) شهرى است كوچك در كنار رود نيل از مصر سفلى كه به مسافت هفت كيلومتر از شمال شرقى قاهره و هشتاد كيلومتر از جنوب شرقى اسكندريّه و در اصطلاح پيشينيان جغرافيين به هرموپوليس يا هراقلى پوليس موسوم بوده و خديو مصر [لقب حاكمان مصر در قرن ١٣ و ١٤هـ ] در آنجا قصرى دارد.
دمور ـ (چو نزول) به عربى، هلاك گردانيدن و به خانه ديگرى به غير اذن داخل شدن و (چو تنور) آواز آهسته و نام يكى از خويشان افراسيابپادشاه توران كه كشنده سياوش شاهزاده كيانى بوده و به تركى، آهن و تركيبات آن مانند «تيمور» است.
دمه ـ (چو قمه) سرما و باد و برف درهم آميخته و انبان آتش افروزى زرگران و مسگران و مانند ايشان كه از سوراخ هاى بينى آن باد و بخار بر آتش برخورده و افروخته گردد.
دميا ـ (چو دريا) خون.(ند)
دِمياط ـ (ل) به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، شهرى است شهير از مصر كه به مسافت بُعد نه كيلومتر از دريا و ١٦٠ كيلومتر از شمال شرقى قاهره، كه به بعضاً به ذال ثخذ نيز موسوم و به نام قديم و جديد به دو قسم مقسوم و اوّلى در قرن سيزدهم ميلادى منهدم گرديده، پس به مسافت شش كيلومتر از سمت جنوبى آن دويّمى را تأسيس دادند. پس گويد كه در ١٢٦٥ هجرى اهل زراعت جزاير هم به همين اسم مسمّى گرديدند.
دُميچه ـ صفراغون[ر.م] و دمسيچه[ر.م].
دميدن ـ (چو رَسيدن) روييدن و پف كردن و صبح طلوع نمودن و لاف زدن و تند و تيز رفتن و نفس كشيدن و خود را