قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٤٦
چرك ها اين كون سنگلاخ تصفيه نموده و تجليه داده و انوار علوم و حكم از آيينه سينه افلاطونى در الواح عقول و نفوسشان تابيده و بدون تخلّل الفاظ و توسّط عبارات اقتباس نور حكمت نموده و به انوار علوم و حكم مستنير بودندى. و اين فرقه معتقد مى باشند بر اينكه اطلاع بر حقايق اشيا بهواسطه عالم علوى ممكن و صورت پذير است. ودر لغات تاريخيه احمد رفعت[ر.ض] گويد كه زنون نام يكى از حكماى يونان كه در ٣٥٥ مقدّم ميلادى در قبريس متولّد و به ثروت بى نهايت موفّق و مدتى مشغول تجارت بوده، عاقبت مفلس و بى چيزشده و به تحصيل علم اشتغال ورزيده و مذهب مخصوص اختراع كرده و گويد كه حق تعالى اصلى است نارى در همه جا موجود و حيات بخش تمامى مخلوقات و روح هم ماده اى است نارى و لذايذ نفسانيه مرض و عيب روح و تمامى مقاصد منحصر به تهذيب اخلاق بوده و به جز صلاح و استقامت چيزى ديگر را خير شمردن غلط بوده، چنانچه غير از فساد و ضلالت را شر گفتن روا نباشد و بالجمله ازآن رو كه به شاگردان خود در جايى ستوا نام ـ كه به يونانى، رواق را گويند ـ تدريس مى نموده، ايشان به رواقيّون يا فرقه اسطوانيّه معنون گرديدند.
روان ـ (چو جوان) روا و راه رونده و زود و فى الحاله و روح و جان و نفس ناطقه و هم شهرى است حاكم نشين به مسافت ٥٥ يا ٦٥ كيلومتر از شمال شرقى كوه آرارات كه كوهى است به ارتفاع چهارهزار متر از آسياى روسيه و به جهت انتساب به آرا، پسر آرام، از ملوك ارامنه، بدين اسم اختصاص يافته و به زعم ايشان، كشتى نوح(عليه السلام)بعد از طوفان به همين كوه قرار گرفته و آن را آغرى نيز گويند و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نفوس اين شهر در حوالى ١٨٠هزار و قديماً پايتخت ملوك ارمنستان و در عهد خليفه ثانى با شيروان و آذربايجان مفتوح اسلاميان گرديده و در ٩٧٧ هجرى به تصرّف آل عثمان درآمده و در ١١٣٧هجرى عجم ها متصرّف آن ديار گرديده، عاقبت به يد استيلاى روسيه گذشته و از اين گونه تبدّلات بسيار به خود ديده است.
روان آورد ـ عاقل و حكيم دانا.
روان بخش; روان بخشا ـ روح القدس و زنده كننده و هر چيز فرح انگيز.
روان بُد ـ نفس كل و خداوند نفوس.
روان خواه ـ گدا و دريوزه.
روان گِرد ـ عالم ملكوت و رجوع به «مهين جهان» شود.
روانه ـ راه رونده.
روانى ـ در منتخبات اللغات[ر.ض] گويد: حلوايى است كه از آرد يا نان سفيد ترتيب دهند.
رَوانيدن ـ فرستادن و جارى و روان بودن و نمودن.
رَواوه ـ ساز رباب و معنى تركيبى آن، آواز حزين آورنده است.
روايش ـ (چو نوازش) رواييدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
روايى ـ رواييدن[ر.م] و مجازى، مقابل حقيقى.
رَواييدن ـ روا بودن و رواج و رونق داشتن.
روبا ـ (چو موسى) روباه، اِفراداً و تركيباً.
روبارب ـ ريوند[ر.م].(سه)
روباه ـ (چو كوتاه) سگ و جانورى است مشهور كه به بسيارى مكر و حيله معروف و به عربى «ثعلب» و به هندى «لونبرى» و «لوكرى» و به پارسى «تالمن»هم گويند و پوست آن در گرمى قريب به سمور و قسم سفيد آن از ساير اقسامش بهتر و به نوشته بحيره[ر.ض]، در موضعى بلورنام از هند قسمى از روباه است كه مثل مرغ طيران كرده و از اين درخت به آن درخت ميوه مى ربايد و آن آفت مرغان آن حدود است و چون مسافران آواز آن را بشنوند، ترك سفر كنند كه شوم است.
روباه تَربَك ـ تاجريزى [ر.م] و سگ انگور[ر.م].
روباهِ تركى ـ سيخول[ر.م].
روباه تورَك ـ تاجريزى[ر.م] و سگ انگور[ر.م].
روباهِ زرد ـ آفتاب.
روباهى كردن ـ مكر و حيله نمودن.
روبتن ـ (چو كوفتن) روفتن[ر.م].
روبند ـ روى بند[ر.م].
روبوس ـ به لاتينى، تِموش[ر.م] است.