قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٨٣
خانْ سالار ـ خوان سالار[ر.م].
خان غرد ـ (چو آب سرد) خانه تابستانى.
خان كبير ---> چنگيز.
خانبالغ ـ در بستان السياحة[ر.ض گفته كه دارالملك پايتخت كشور ختا نواحى شمال و شمال غربى چين ] بوده و اكنون مدت ها است كه آب غرق نموده و از بناهاى قوبلان قاآن، نبيره چنگيزخان، است. و احمد رفعت]ر.ض [گفته كه خان بايلق نام شهرى است بزرگ كه اليوم به پكين معروف و از طرف قُبلاى خان، خاقان مغولستان،تأسيس يافته و بدواً به تاتو موسومش ساخت و اهالى چين همين شهر را شونيتاى گويند كه در زبانشان به معنى مقرّ حكومت است.
خانپور ـ بلده اى است بهجت مآب از بلاد پنجاب، آبش خوش گوار و مردمانش سازگار و اكثرشان هندوان و برخى اهل ايمانند.
خانج ـ (چو بانگ) گود كوچكى كه طفلان به جهت جوزبازى كنده و مشتى از جوز گردو به دست گرفته و در ميان آن اندازند.
خانچه ـ خانه و كاروان سراى كوچك و خوانچه[ر.م].
خانچه گير ـ كاروان سرادار است.
خاندان ـ اولاد و آل و اهل بيت(عليهم السلام).
خاندان عصمت ـ ذرّيّه و عترت حضرت رسالت.
خانديس ـ بلوكى است از هندوستان مشتمل بر بلاد فراوان، خاكش مسرّت موفور، دارالملك آن برهانپور، آبش از چاه و شيرين و اكثر مردمانش بى دين و تناسخى مذهب و بعضى حنفى مشرب و برخى شيعه اماميّه مى باشند.
خانسار; خانسالار ـ خوان سالار[ر.م].
خانقاه; خانقَه ـ بر وزن و معنى خانگاه و خانگه و معرّب آنها است، اِفراداً و تركيباً.
خانقى ـ (ل) قصبه اى است ممتاز از عراق عرب كه اكثر مردمانش حنفى مذهب و بعضى تركى زبان و ديگرى كُرد و بعضى شيعه اماميّه اند.
خانقين ـ شهرى است از كوفه و هم بلده اى است در شش فرسخى قصرشيرين كه در حكم امروزه حد و سد خاك ايران و عثمانى و پلى دارد ٢٤طاق و در نزديكى آن معدن نفطى است كثيرالمنافع.
خانگاه; خانگه ـ (چو كارگاه و كارْگر) سخرستان و خانه و منزل و عبادت خانه فقرا و غربا و دراويش و مشايخ.
خانگاه بالا ـ آسمان و ملأ اعلى.
خانم ـ (چو ظالم) سيّده و بزرگ زنان و زن مرد، و در بعضى جاها ديدم كه اين لفظ مؤنّث خان و حرف ميم علامت تأنيث است و به هر حال آن را به پارسى «ايشى» و «بانو» و «بى بى»گويند.(كى)
خانمان; خانواده ـ خاندان.
خانواده شمسيّه ---> سيّارات.
خانومان ـ به زعم هندوان قديم، نام خداى ميمون ها بوده كه پسر پاوا ـ كه هم به زعم ايشان، نام خداى روزگار است ـ مى باشد.
خانه ـ زن و زوجه و شعر و غزل و به معنى معروف كه منزل و مسكن است و خانه هريك از سيّارات در اصطلاح منجّمين، عبارت از برجى است كه در آنجا مرفّه الحال و از جميع مكاره سالم و مانند شخصى باشد كه در حصنى حصين باشد و خانه آفتاب اسد و خانه ماه سرطان و هريك از خمسه متحيّرهعطارد، زهره، مرّيخ، مشترى، زحل را دو خانه داده اند، چنانچه خواجه فرمايد:
«حمل و عقرب است با بهرام *** قوس و حوت است مشترى را رام
ثور و ميزان چو خانه زهره است *** مر زحل راست جدى و دلو مقام
تير جوزا و خوشه مه سرطان *** خانه آفتاب شير مدام».
و مخفى نماند كه غالباً در اصطلاح خودشان از خانه كوكب به عبارت عربى ـ كه «بيت» باشد ـ تعبير نمايند، چنانچه برجى را كه مقابل خانه و برج هفتم آن باشد «وبال» گويند كه موضع نكبت و وبال و كوكب را در آن بدحال دانند. و بعد هذا مخفى نماند كه اهل احكام نجوم به تجربه و امتحان معلوم كرده اند كه چون ميان دو كوكبى كه