قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٧٤
ذات الجنب [ر.م و نزلهر.م و زكام و سرفه دراز در ريه حدوث يابد مرادف شمارند، غفلت از حقيقت حال است. بلى ازآن رو كه تب دقّ مذكور بنا به تصريح اجلّه اطبّاى قديم از لوازم سلّ بوده و از آن منفصل نگردد، بعضى از ايشان سِلّ را از امراض مركّبه دانسته و در ترجمه آن گفته كه سِلّ قرحه ريه است با دِقّ، پس دِقّ جزو معنىِ سِلّ باشد و اين هم غفلت است، چنانچه روشن گرديد و از بعضى اطبّا نقل است كه هريك از تب دقّ و قرحه ريه و دقّ شيخوخيّتر.م] را «سِلّ» گويند.
دقّ شيخوخيت ـ به فرموده بعضى از اطبّا، آن است كه اصلاً تب نباشد ليكن يُبس بر مزاج غالب بوده و انسان به صورت مدقوق و صاحب تب دق شده و پيش از پيرى آثار آن بروز يابد و به همين نسبت بدين اسم اختصاص يافته.
دقطامان ـ (چو سربازان) به يونانى، پودنهپونه برّى است.
دقوقا ـ (به فتح اوّل) رجوع به «گل دقوقى» شود.
دقيانوس ـ (ل) يا دقيوس يا دسيث يا دسيوس; پادشاهى بوده خون ريز و سفّاك كه در مدّت دو سال سلطنت خود چند صد هزار مسيحى بى گناه را اعدام نموده و بنا به تواريخ اسلاميّه، عزلت و اختفاى اصحاب كهف هم در عهد او بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض، در ٢٤٩ ميلادى يكى از امراى فليب، امپراطور رومار.م]، بوده پس بعد از تبانى با ساير امرا اعلان سلطنت داده و اوردوى ديگرى كه از طرف فليب به مدافعه او تهيّه شده بود، مغلوب و خود فليب هم مقتول گرديد.
دقيق ـ (چو رفيق) آرد و امر مشكل و كم منفعت و نازك و باريك، مقابل غليظ و ضخيم.
دقيقه ـ دقيق[ر.م] و گوسپند و چنانچه در «برج» اشاره نموديم، در اصطلاح نجومى يك جزو از ٦٠ جزو درجه و يك جزو از ٦٠ جزو ساعت را نيز گويند.
دقيقه سنج; دقيقه شناس ـ مردم مدقّق و محقّق و نكته دان و دوربين.
دقيقى ـ در حواشى بعضى كتب ديدم كه نام شاعرى است كه در عهدِ نوح، پادشاه هفتم سامانسامانيان در قرن ٣ و٤هـ، بوده و هزار بيت در حال لهراسبچهارمين پادشاه كيانى گفته و به دست غلام خويش كشته شد.
دقيوس ـ (ل) رجوع به «دقيانوس» نمايند.
آيين هيجدهم