قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٤٢٦
سابوته ـ پيره زن.(ند)
سابود ـ هاله و لبلاب[ر.م] و جامه غوك[ر.م] و خباك]ر.م [وبادپيچ[ر.م] و فنّى است از فنون كُشتى كه شخصى پاى خود را بر پاى ديگرى پيچيده و بر زمين زند.
سابور ـ سبوره[ر.م] و شهرى است در ٢٥فرسخى شيراز و هم ناحيه اى است مشهور كه مقرّ اداره آن بويندجان و يا شهرستان و نزديكى آن كوهسار و مشتمل بر انهار بسيار و اشجار بى شمار است به طورى كه چند روز در زير سايه درختان راه مى روند.
سابورخواست ـ بلده اى است مابين اصفهان و خوزستان در بيست فرسخى نهاوند.
سابوره ـ حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م].
سابوس ـ اسب غول[ر.م].
سابيرَج; سابيرَگ; سابيزَج; سابيزَگ ـ يبروج[ر.م و مردم گياهر.م] و يا ميوه آن.
ساپَن (sapin) ـ صنوبر.(سه)
سات ـ خوابيدن .
ساتگن ـ (چو صاف دل) مخفّف ساتگين[ر.م].
ساتگنى; ساتگى; ساتگين; ساتگينى ـ يار و دلبر و مطلوب و معشوق و قدح و پياله بزرگ شراب خوارى و به غير خُلق اصلى متخلّق شدن.
ساتل ـ (چو قاتل) يا ساطل يا شاتل يا شاطل; كه به پارسى «روشنگ» نامند، به نوشته برهان[ر.ض، دارويى است مانند كماةر.م] خشكيده و در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [فرمايند: دوايى است هندى و شبيه به فطر[ر.م] خشك و به قدر باقلايى و بزرگ تر و كوچك تر و باتلخى و پوست آن املس و بسيار چين دار و مابين سياهى و سرخى.
ساج ـ مايه[ر.م] و مرغ كنجدخواره و يا قسم ماده آن و تابه و لوحه آهنين پهن معروف نان پزى و به تركى نيز همين معنى را گويند و هم شهرى است مشهور مابين غزنه و كابل و هم درختى است هندى و بسيار بزرگ به قدر درخت چنار و سرخ رنگ و صلب مايل به سياهى و كثيرالورق و خوش بو و برگش عريض و طولانى و به هندى «سال» و «ساكوته» و «ساكون» گويند و ثمر آن هم ـ كه جوش داده و مى خورند ـ به قدر فوفلى[ر.م] و مستطيل و به زعم بعضى، فندق هندى همان است.
ساجور ـ (چو كافور) طوق و حلقه و گردن بند، خصوصاً آنچه بر گردن سگ بندند تا نتواند گريخت و نتواند جاويدجويد و اهالى ما «خالتا» گويند.
ساجين ـ نام واحد مقياس طولى روسيّه است كه تقريباً معادل دو ذرع و دو گره بوده و هر ساجين سه ارشين است و ورس روسى هم معادل ٥٠٠ ساجين و ١٠٧٧ متر است.
ساچمه ـ (ر) رجوع به «گلوله» نمايند.
ساچى ـ سفيد.
ساحل ـ (چو كامل) به عربى، درياكنار و هم به نوشته مراصد[ر.ض] و بستان السياحة[ر.ض]، نام موضع معيّنى است و در دويّمى گويد كه غلامان و كنيزان سواحلى از آنجا آرند و چندان تعريف ندارد و غلام و كنيزش نيز قابل نباشند و هواى سواحل حارّ و آبش ناسازگار استهمان زنگبار يا تانزانيا است.
ساحل خانه; ساحل سراى ـ محل گشت و سياحت درياكنار و هم منزلى است كه در آنجا درست نمايند.
ساخت ـ برگستوان[ر.م] و دوال تسمه ركاب و بند و يراق زين اسب و ساختن و فعل ماضى از آن.
ساختگى ـ ريا و تزوير و تقليد و اصطلاحى، مقابل لُغَوى.
ساختمان ـ بنياد و بنيان.
ساختن ـ تزوير و تقليد كردن و آماده و موافق و راست و مسطّح بودن و نمودن و در خور آمدن و كارى را تمام كردن و به انجام دادن.
ساخته ـ مردم چاپلوس و شيّاد و موافق و آماده و اسم مفعول و ماضى بعيد از ساختن و اصطلاح و زبان خاص.
ساخته رنگ ـ موافق، مقابل مخالف.
ساخته كار ـ مزوّر و رياكار.
ساختهوَقار ـ مردم دنى كه خود را عظيم و بزرگ به جلوه دهد.
ساخن ـ (چو ساكن) جان و روح و ساروج[ر.م].
ساد ـ ساده و استاد و خوك نر و بيابان.
ساداك ـ تنور.