قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٣٠٣
ديوان ـ (چو اَيوان و ايران) جمع ديو و به عربى، انجمنى است كه از براى اقامه مصالح و استشاره در امور در آنجا اجتماع نمايند و جاى فراهم آمدن نامه ها و نوشته ها كه تمامى صحايف و دفاتر در آن جمع و اسامى لشگريان و جيره بران و مواجب خواران و اهل بخشش در آنجا نگارش يابد و هم دفترى و كتابى كه در آن اشعار و قصايد شعرا جمع و يا اسامى مذكورين در آن ثبت گردد، و گويند اوّل كسى كه آن را وضع كرد عمر بوده و گاه است كه مطلق ورقه و صحيفه را گويند و در بعضى حواشى تاريخ بحيره[ر.ض]، به وزير عدليّه و حاكم ديوان خانه ترجمه اش كرده بود.
ديوانچه ـ دفترچه و كتابچه.
ديوانه ـ (ر.ف) كه «شيدا» و «آشفته» هم گويند.
ديوانه رَو ـ كسى كه مثل ديوانه ها سلوك كند.
ديوجانس ---> ديوژن.
ديوچه ـ رجوع به تركيبات «ديو» نمايند.
ديّوث ـ(چو زقّوم) كسى كه درباره اهل و عيال خود بى غيرت بوده و از زنا كردن زن خود باخبر باشد و كسى كه زن خود را با دست خود به زناى ديگرى بدهد و يا كسى است كه زن او هرچه كند چشم از او بپوشد و منع نكند بلكه خودش به آن عمل راغب بوده و مشترى را به خانه خود خواند و بعضى گفته كه ديّوث كسى است كه مردان بيگانه را به سر زن خود آورد و «فرنان» آن است كه بيگانگان را با دختران خود جمع كند و «كشخان» كسى است كه مردان را به سر خواهران خود آرد و به هر حال ديّوث را «كشخان» و «كشيخان» و «كلتبان» و «غلتبان» و «غرزن» و «گردنكل» و «كردنگ»گويند.(عر)
ديور ـ (چو زيور) صاحب خانه و به هندى، برادر كوچك شوهر.
ديوژن ـ (ل) كه اعراب «ديوجانس»كلبى گويند، نام شخصى است كه تقريباً در قرن سيّم مقدّم ميلادىدر آسياى صغير متولد و بعد از تحصيل فلسفه بالكليّه ترك آلايش دنيوى كرده و از مايحتاج زندگانى تنها به يك عبا و يك توبره و يك عصا قانع بوده و غرايب و نوادرى از او منقول است، من جمله در روز روشن با فانوس در كوچه ها گرديده و در جواب سؤال از سبب، مى گفت كه آدم جستوجو مى كنم ] مولوى گويد:
«دى شيخ با چراغ همى گشت گرد شهر *** كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست»[.
ديوك ـ (چو زيرك) زلو[ر.م] و شپش و چوب خوار[ر.م] و مصغّر ديو.
ديوَل ـ اگرچه در جايى پيدا نشد، دور نيست كه همان شهر ديبل[ر.م] باشد.
ديولاخ ـ رجوع به تركيبات «ديو» شود.
ديوند ـ (چو ريوَند) نام دارويى است.
ديونيس ---> دييونيس.
ديوه ـ (چو جيوه) سماروخ[ر.م] و كرم ابريشم.
ديه ـ (به كسر اوّل) به عربى، خون بهاى مقتول و مجروح است.
ديهِم ـ مخفّف ديهيم[ر.م].
ديه من; ديه منيا ـ يا تاسمانيا; جزيره بزرگى است از اوقيانوس در سمت جنوبى آوستراليا يا فلمنك جديد.
ديهول ـ (چو ميمون) داهول [ر.م].
ديهيم ـ چتر و چهاربالش و تاج مرصّع پادشاهان و يا افسرى تاج بوده كه در قديم به جهت تبرّك بر بالاى ايشان مى آويخته اند.
دييان ـ به زعم يونانيان قديم، نام كليساى بزرگى است كه در قرن هفتم مقدّم ميلادى در شهر افسدر يونان در مدت ١٢٠ سال به نام صيد و شكار و عصمت خداى موهومى تأسيس يافته و طول آن ٤٨٥ و عرض آن ٢٢٠ قدم مى باشد و هركدام از اهالى سفاينى كه در آن صفحات عبور كند كه به دست آيد، به نام قربانى خدا گرفته و اسير گرفته و در خوراك و پوشاك آن با كمال احترام مواظبت نموده و در ايّام عيد و جشن نصارى ذبح نمايند و همين كليسا را در ٣٥٦ مقدّم ميلادى اوستراتنامى به جهت تحصيل شهرت تاريخى احراق كرده، پس بازهم به مرور