قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٠٥
جلفا ـ محرّف جولاهه[ر.م] و نام دو موضع نيز مى باشد: يكى در كنار رود ارس كه جزو نخجوان محسوب مى شود و قبرستان كهنه با آثار خرابه قديم در آنجا بسيار و عجب آنكه با وجود رودخانه، باغ و باغچه نداشته و سبزه و درختى نكاشته اند و ديگرى جلفاى اصفهانى كه فرسخ در فرسخ عرض و طول داشته و سابقاً يكى از محلاّت شهر بوده و اكنون خود شهرى مستقل و در يك ميدانى شهر واقع و در حوالى زاينده رود و به نام كهنه و تازه به دو محلّه و قسمت، منقسم كه شاه عبّاس اوّل و ثانى آنها را بانى شده اند.
جلفر ـ(چو فلفل) مردم جلف و(چو دختر) مخفّف جلفار كه يكى از قراء مرو شاهجهاندر تركمنستان است.
جلق ـ (چو جفت) پيش جهودان، يك جزو از ١٨٠٠جزو يك ساعت از ساعات شبانروزى است كه ايشان هر يك ساعت را به همان عدد قسمت كرده و هر قسمتى را «جلق» گويند.
جلك ـ (به فتح و كسر و ضم اوّل و فتح ثانى) مصغّر جل[ر.م]است، با حركات ثلاثه.
جلكاره ـ(چو بدكاره) جگاره[ر.م].
جلگه ـ (چو بركه) در اصطلاح جغرافى، سواد[ر.م] بلد و قطعه زمين وسيعى است كه بالنسبه صاف و هموار باشد.
جلم ـ (چو حلم) ولايتى است از پنجاب در پاكستان.
جلماثا ـ(چو بزم آرا) به سريانى، چنار است.
جلنار ـ (چو گلنار و يا به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) معرّب گلنار [ر.م] است.
جلنجبين ـمعرّب گلنگبين[ر.م].
جلنجوجه ـ (چو قلم بوته) پودنهپونه صحرايى كه جاويدنِ آن بوى پياز و سير از دهان مى برد.(نى)
جلندر ـ(چو قلندر) قصبه اى است بهجت مآب از بلاد پنجابدر پاكستان كه در بهار و زمستان رشگ گلستان قندهار و بدخشان در افغانستان است.
جلنگ ـ بر وزن و معنى چرنگ و بياره[ر.م] و ملخ آبى و نوعى از قماش ابريشمى است.
جلو ـ (به فتح ثانى و كسر و فتح اوّل) مخفّف جلاو[ر.م] و (بر وزن عمو) شوخ و شنگ و سيخ كباب، كه آهنى آن را «جلوآهن» و چوبين آن را «جلوچوب» گويند.
جلواد ـ(چو بغداد) خوى بد و سرشت زشت.
جلواهن ---> جلو.
جلوتيّه ـرجوع به قسم ٤٤ از فصل ٢ مادّه ٤ «صوفيه» شود.
جلو چوب ـ ---> جلو.
جلوز ـ(چو تموز) فندق و جلغوزه[ر.م] و بادام كوهى.
جلوزه ـجلغوزه[ر.م].
جلوند ـبر وزن و معنى جروند.
جلونك ـ (چو عروسك) بياره[ر.م].
جلوه ـ (چو سركه) چيزى كه داماد به عروس بخشد و به پارسى «روگشا» گويند و (چو بسته و پُسته و سركه) ناز و غمزه و ظهور و تجلّى، خصوصاً برهنه روى آشكار كردن عروس بر داماد.
جلوه ساز; جلوه كار ـمردم با ناز و غمزه و غنج و دَلال.
جلوه گاه ـ محلّ ظهور و تَجلّى.
جلوه گر ـجلوه كار[ر.م].
جلويد; جلويز; جلويزه ـبر وزن و معنى جلبيز و جلبيزه.
جلّه ـ (چو سكّه) گروه بزرگ و مهترانِ صاحب مقدار و (چو جثّه) زنبيل و درخت خرما و گروهه[ر.م] ريسمان و ظروف مايعات و كدوى بزرگ از تمر و خرما و گياهى است سرپهن كه در جاهاى نمناك و ديوارهاى حمام و زير خم ها و مانند آنها رويد.
جلياث ---> جالوت.
جليد ـ (چو امير) جلويد[ر.م] و يكى از پرده هاى چشم و نم زمين و آنچه از رطوبت بر زمين افتاده و يخ بندد و به عربى، تگرگ را گويند.
جليده ـزه گير[ر.م].
جليز; جليزه ـجلبيز[ر.م].
جليل ـ (چو كميل) پرده و چادر و كجاوه پوش و جل اسب و نام شخصى بوده كه گربه بسيار نگه مى داشت و (چو امير) بزرگ و تمام و نام گياهى است و گروهى است در يمن و كوهى است در شام و يكى از اسماءالحسنى بارى تعالى است.