قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٥٧
مقصود انوشيروان هم از تأسيس آن و نصب دروازه هاى آهنين كه در چند جاى آن منصوب و بعد از بستن آنها راه آمدوشد به كلّى مسدود مى بود، منع طوايف خزر و لزگى[ر.م و غيره بود كه حملهور ايران نباشند و به زعم بعضى، سدّ يأجوج و مأجوجر.م] همين ديوار است. بالجمله شهر دربند در قرن هفتم ميلادى مسخّر اسلاميان گرديده و هارون عبّاسى مكرّر در آنجا اقامت نموده و در ١١٣٥هجرى مسخّر روس ها گرديده و بازهم مسترد داشتند و در ١٢١٠مجدّداً متصرّف ايشان گشته و هنوز باقى استدربند همان شهر باكو است.
دربه; دَربى; دربين ـ (چو پرده و يخنى و پروين) بادپيچ]ر.م [و پينه و پارچه جامه و پرده اى كه از تخته باشد و (چو فربه) عفو و عطا و ناپديد و ناپيدا.
دَرپَريش ـ رجوع به تركيبات «در» شود.
درپرين; درپزين ـ بر وزن و معنى دربرين.
درپه; درپى; درپين ـ دربه[ر.م و دربىر.م و دربينر.م].
درتاج ـ (چو سرتاج) گل و گياه آفتاب گردك.
دَرَج ـ (چو فَرَج) جمع درجه و (چو برج) حُقّه و پيرايه دان و (چو خرج) خطى كه در كاغذ منقّش نوشته شده باشد و به عربى، طومار است.
دُرج تنگ; دُرجِ دُرّ ـ دهان معشوق.
دُرج دهقان ـ كتاب تاريخ و قول دهقان و مطلق سخن.
دُرج گهر گشودن ـ سخن خوب نقل كردن.
دُرج مينا ـ چشم معشوق.
درجه ـ (چو طبقه) پلّه و مرتبه و در اصطلاح هندسه، يك جزو از ٣٦٠ جزو محيط دايره را گويند و دوره دايره را ٣٦٠ قسمت كرده اند تا اقلّ عددى باشد كه داراى تمام كسورِ تسعه است الاّ سبع، و چنانچه يكى از ٦٠ جزو درجه را «دقيقه» گفته و يك جزو از ٦٠ جزو دقيقه را «ثانيه» خوانده و يك جزو از ٦٠ جزو ثانيه را «ثالثه» ناميده و به همين دستور تا هر كجا كه حاجت افتد تقسيم كرده و «رابعه» و «خامسه» و «سادسه» و «سابعه» و «ثامنه» و «تاسعه» و «عاشره» نام كنند و از اين جهت است كه يك جزو از ٣٠ جزو برج را «درجه» گويند، چنانچه در «برج» اشارت نموديم و طول و عرض بلاد و عرض و ميل كواكب را هم با درجه و دقيقه و ثانيه اعتبار كنند.
درجه نيّره ـ در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به ترجمه «شرف» نمايند.
درخ ـ (چو شكم) درخت.
درخت ـ مشهور و معروف است و اكثر تركيبات آن مانند تركيبات «شجره» است.
درخت ابوجهل ---> تال.
درخت پشّه ---> آغال پشّه.
درخت خوار; درخت خوارك; درخت خواره ـ رجوع به «چوب خوار» نمايند و سودانيات[ر.م] را نيز گويند.
درخت دانا ـ درخت وقواق[ر.م].
درخت زكريا ـ سِرِس است[ر.م].
درخت زندگانى ---> خوم.
درخت زهرناك ---> عشر.
درخت سنبه ـ سودانيات[ر.م] است.
درخت شانه ---> شانه غول.
درخت مسواك ---> اراك.
درخت وقواق ---> وقواق.
درختك ـ مصغّر درخت و تركيبات اين هم مانند آن است.
دِرَختَنه ـ مخفّف درختينه[ر.م].
درختينه ـ منسوب به درخت و بيشتر در خود درخت مستعمل و تركيباتش هم مانند آن است.
درخسخك ـ (ل) رجوع به «اريسه» نمايند.
درخش ـ (چو گندم) سزاوار و لايق و اشتياق و شايق و(چو گذشت و نهنگ و درنگ) برق و تابش و روشنايى هر چيز و لرزيدن و (چو درست) برق و روشنى و دهى است از قاين در خراسان كه گليم خوب دارد و هم آتشگده اى است در ارمنيّه كه به زعم بعضى، بانى آن مجوسى رأسنام كه به رأس البغل معروف و دِرهَمِ بغلى[ر.م] بدو منسوب و شيراز و ارمنيّه هم از بناهاى اوست و به هر وزن كه باشد به معنى درخشيدن و امر و فاعل از آن هم هست.
درخشانيدن ـ درخشيده كردن و حركات آن مانند درخشيدن است.