قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ٢٦١
هرچه گلش مايل به زردى و برگش شبيه به سداب و نباتش از شبتشويد كوچك تر است و «شيح ارمنى» نامند و هرچه مايل به تيرگى و با رطوبت چسبنده و گلش زرد است «شيح جبلى» است و عريض الورق كه گلش سرخ است «شيح خراسانى» و «شيح تركى» نامند و درمنه تركى «بستيباج» و «وخشيزك» نامند و در «وخ» گويد كه وخشيزق و وخشيزك، تخم بستيباج و درمنه تركى عبارت از او و نزد بعضى، درمنه خراسانى است و مخفى نماند كه اين ترجمه ها فى الجمله مغاير هم هستند.
درمنه ارمنى; درمنه اسكندريه; درمنه بربرى; درمنه تركى; درمنه جبلى; درمنه خراسانى; درمنه شرقى ---> درمنه.
دَرَن ـ (ل) زلو[ر.م] و رجوع به «هفت كوه» هم شود.
درند ـ (چو كمند) شكل و شمايل و سامان و صورت.
درنگ ـ (چو فِرنگ) وقت و زمان و لمحه و ساعت و عالم آخرت و آرام و استراحت و چرنگ[ر.م] و آدرنگ[ر.م] و تأنّى و تأخير و سرو كوهى و رجوع به «مرو برّى» هم نمايند.
درنگانيدن ـ شخص و چيز ديگرى را به درنگ انداختن.
درنگيدن ـ درنگ بودن و نمودن.
درنوك ـ (چو مسكوك) مخدّه[ر.م] و متّكا و فرش فاخر.
درنويى ـ (ل) رجوع به «فيروزه» نمايند.
درنه ـ (چو سركه) شمشير آبدار.
درو ـ (چو وضو) مخفّف درود و (به كسر اوّل و فتح ثانى) درويدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
دُروگر ـ درودگر نجّار.
دَروا ـ مخفّف درواى[ر.م].
درواخ ـ (چو سردار) عيب و عار و محكم و استوار و تحقيق و يقين و شجاع و شجاعت و درشتى و غلظت و ضعف و نقاهت و حالت برخاستن از بيمارى.
دَروار; دَرواز ـ دربا[ر.م] و واژگونه و متحير و سرگشته و آويخته و مراد و حاجت.
دروازه ـ در بزرگ.
دروازه بان ـ پاسبان و كشيكچى.
دروازه گوش ـ سوراخ گوش.
دروازه نوش ـ دهان.
دروازه هزارگام ـ ميله هايى كه در دو طرف راه براى نشانِ فرسنگ سازند.
دَرواژ ـ درواز[ر.م].
دَروانه ـ سوراخ بام كه نردبان و پلّه بر آن گذاشته و بالا و پايين آيند وروند.
دَرواه ـ دروار[ر.م].
درواى ـ(به سكون ثانى و فتح اوّل) دروار[ر.م] و كنايه از هاروت[ر.م و ماروتر.م] و نام فرشته اى است و (به ضمّ اوّل) صحيح و درست و تحقيق و يقين و نام بزرگان و سلاطين هند است.
دَروايست ـ رجوع به تركيبات «در» نمايند.
دَرَوبِطارِس ـ به يونانى، گياهى است مانند سرخس كه بيشتر بر درخت بلوط كهنه مى پيچد.
درود ـ (به ضمّ اوّل و ثانى) تحيّت و سلام و چوب و تخته و دعا و صلوات و ماضى درودن[ر.م] و نام روز اوّل خمسه مسترقه جلالىپنج روز آخر سال در تقويم ايران باستانى و يا روز پنجم آن، چنانچه در «تاريخ جلالى» نگارش يافت.
درودگر ـ نجّار.
درودن; دروذن ـ (چو نمودن) درويدن[ر.م].
دروس ـ شوكران [ر.م] و طايفه اى است منحوس و فراوان كه مسكن ايشان كوه لبنان و در حوالى صدهزار خانوارى، اكثر زنانشان مانند پرى و در جمال ممتاز و مردانشان غريب نواز و در مهمان دارى با امتياز مى باشند و هم رجوع به «درياس» شود و به عربى، جمعِ درس است.
دروش ـ بر وزن و معنى درفش و (چو خروش و عمود) نشتر و به عربى، داغ و نشان است.
دروغ ـ (ر.ف) كه كذب و خلافِ واقع است و «هيتان»]ر.م [هم گويند.
دَروقَينون ـ به رومى يا يونانى، نباتى است شبيه به درخت زيتون ليكن از يك گز كوتاه تر و برگ اين از برگ آن درازتر و گل آن سفيد و تخم آن به مقدار كرشنه]ر.م [كوچك مى باشد.