قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٢٤
كرده و از كاه جداشده و نام ديگر كاشغر در چين يا تاشكنددر ازبكستان ويا شهرى قديم ديگر از بلاد توران نواحى ترك نشين آسياى مركزى كه تير و كمان خوب در آنجا مى ساخته اند، چنانچه فردوسى هم كمان آن را توصيف نموده:
[ستون كرد چپ را و خم كرد راست *** خروش از خم چرخ چاچى بخاست ] و ازاين رو علاوه بر مطلق منسوب بدانجا، كمان آن را بالخصوص «چاچى» گويند.
چاچله ـ (چو بامزه) چاروق[ر.م] و كفش چرمى.
چاچى ---> چاچ.
چاخُرق ـ (ل) به تركى، تودرى[ر.م] است.
چادر ـ (چو نادر) به تركى، خيمه است.
چادر ترسا ـ آفتاب و شفق و روشنايى آن و جامه اى است زرد و كبود، درهم بافته.
چادر كافورى ـ سفيدىِ صبح صادق.
چادر كحلى ـ آسمان و شب تاريك.
چادر لاجورد ـآسمان و مرغزار و سبزه زار.
چادُروا ---> صبر.
چار ـ جاسوس و داش[ر.م] و كوره و علاج و چاره و تدبير و وسيله و سبب و واسطه و مخفّف چهار و تركيبات آن را همچو: چار آخر و چار اژدها و مانند آنها به مادّه «چهار» محوّل مى داريم و به زبان فرنگى، لقب قيصر روسيّه و به تركى، در اوّل لفظ چاپوق [ر.م] مبالغه را باشد.
چارد ـ(چو مادر) آهك.
چارداق ـ به تركى، كوخخانه اى از چوب و نى و خيمه و تخت و خانه باغ و منزلگاه باغبان.
چاردولى ـ ]نام بلوكى از يازده بلوك ناحيه سنه كردستان (لغت نامه دهخدا)[.
چارده ـ عدد چهارده.
چارغ; چارق ـ (چو ناخن) چاروق[ر.م].
چارك ـ (چو مادر) چاريكيك چهارم و چاووش و نقيبپيشرو قافله.
چارو ـ جارو و سارو[ر.م] و پيمانه.
چاروا ـ چهارپا.
چاروب ـ چارو [ر.م].
چاروغ; چاروق ـ نوعى از كفش كه بيشتر دهقانان و مسافران در پا كرده و زير آن از چرم و رويش از ريسمان باشد و به نوشته اكثر، تركى است و به پارسى«شم» و «شمل»گويند.
چاره ـ مفارقت و تدبير و علاج و وسيله و مكر و حيله و ناگاه و يك باره كه «اشكل» و «اشكيل» و «اورند» و «كنبور» و «تُنبُل» و «شكن» و «شكنج» و «شَل» و «فريب» هم گويند.
چاريك كار ---> سان.
چاز ـ غوك و وزغ.
چاژه ـ بول و غايط.
چاسار ـ لقب پادشاهان آلمانيا است.
چاش ـ چاشت[ر.م] و چاشيدن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن كه خرمن و توده غلّه است.
چاش دان ـ چاشت دان [ر.م].
چاشت ـ (چو ماست) حصّه اوّل و يا يكى از ٤ حصّه روز و طعامى كه در آن وقت مى خورند.
چاشت دان ـ صندوقچه زنان و طبق و سينى و سفره و ظرفى كه طعام و خوردنى روز را در آن گذاشته و در وقت چاشت به كار برند.
چاشت گاه; چاشت گه ـ نصف النهار و وقت ظهر.
چاشته ـطعام چاشت و طعام اندك.
چاشتى ـ طعامى كه در وقت چاشت مى خورند.
چاشدان ـ مخفف چاشت دان[ر.م].
چاشك ـ چاشت[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
چاشنى ـ (چو كاسنى) مزه و صفت و طعم و لذّت و ترش و شيرين به هم آميخته و ابتداى زدن چوب بر كوس و نقاره و نمونه طعام و شراب و آنچه از آنها به جهت دانستن طعم آن مى چشند.
چاشنى دل ـ سخنان خوب و دلگشا.
چاشنى گير ـ توشمال[ر.م] و سفره چى و حاكم مطبخ و قسمت كننده طعام و كسى كه قدرى از طعام را به جهت دانستن نيك و بد آن مى چشد و قديماً فرقه اى از لشگريان را مى گفته اند كه به ترتيب خوانچه هاى