قامــوس المعـــارف - مدرس تبريزى، محمدعلى - الصفحة ١٠٧
بغداد و (چو عرب و شتر و تند) آنچه بلند باشد از زمين و (چو عرب و قلب) جمع جامد و به معنى يخ هم هست.
جمد چينى ـ سبوس و رجوع به «نمك چينى» شود.
جمدان ـ (چو همدان) مخفّف جامه دان و (چو عثمان) رودى است و نام كوهى است در راه مكّه.
جمدر ـ (چو بندر) سلاحى است كه در هندوستان «كتار» گويند و اصلِ آن «جنبْ دَر» است، يعنى پهلوشكاف و به هندى، يعنى دندان عزرائيل.
جمر ـ انگشت زنده و جمعِ جمره.
جمرة ـآتش افروخته و سنگ ريزه و هزار سواره و قبيله اى كه مشتمل بر ٣٠٠ سواره باشد و يا قبيله اى است كه به قبيله ديگر منضم نشود و در اصطلاح اطبّا، آبله هايى است كه متفرّقاً و يا مجتمعاً و پهن شده در بدن ظاهر و بسيار سرخ و ملتهب و در گوشت هم نافذ و مؤثّر و هر يك دانه از آنها به نقطه بزرگى از بدن محيط و به پارسى «آتشك» و «آبله فرنگ» گويند، زيرا كه در ايران اين مرض معروف نبوده و اوّل بروز آن در ولايت فرنگ بوده و در اصطلاح شرع، مواضعى است از مِنى كه حجّاج سنگ ريزه ها را در آنها اندازند و به نام اُولى و وُسطى و عقبه به ٣ جمره منقسم و فاصله مابين آنها تقريباً به مسافت راه يك تير پَرتاب است و به عقيده منجّمين، جمره كه در لغت به معنى اخگر آتش است، در هريك از ٧ و ١٤ و ٢١ شباط ماه رومى سه جمره از جانب بالا به پايين نازل شده و اوّلى در زمين و دويّمى در آب يا بالعكس و سيّمى بالاتّفاق در اشجار اثر كرده و از تأثيرات آنها آب و شكم زمين گرم و قوّه نما در درختان به حركت آيد و همين مطلب را به عبارت «سقوط جمره سيّم» در جدول توقيعات تقاويم در جزو ايّام مشهوره «تاريخ رومى» ثبت نمايند.
جمرى ـ (چو قمرى و دهرى و مصرى) جلف و بى شرف و بلااصل و بازارى و گدا و تولنگىنيازمند و گدا و دنى و ذليل و لئيم و بخيل و هرزه كار و شراب خوار و عوام الناس.
جمزيور ـ (چو همديگر) اسبى كه روى و هرّه مقعد و پاى و شكم آن سفيد باشد.
جمس ـ(چو لمس)يخ.
جمسپرم ـ مخفّف جم اسپرم[ر.م].
جمست ـ(چو الست) مردم جاهل و بى اصل و جوهرى است كم قيمت و زبون و مايل به كبودى كه معدن آن در نزديكى مدينه و هرچند در ظرف آن شراب خورند، مستى نياورد و همچنين اگر پاره اى از آن در قدح شراب اندازند وچون زير بالين نهند خواب نيكو ديده و از احتلام ايمن باشند و عرب «معشوق» گويد و در انجمن آرا]ر.ض [گويد معرّب كمست است.
جمسفرم ـمخفّف جم اسفرم[ر.م].
جمشاسب ـ(چو تهماسب) نام حضرت سليمان(عليه السلام) و جمشيدچهارمين پادشاه پيشدادى به قرينه اى كه در «جم» مذكور افتاد و پسرِ جمشيد را نيز گويند.
جمشاك; جمشك ـ (چو غمناك و اندك) كفش.
جمشيد ـچنانچه نگارش يافت، چهارمينِ پيشداديان نخستين سلسله اسطوره اى ايران كه در ٢٤١٩هبوطى جلوس نموده و به ايجاد و اختراع بسيارى از قوانين نافعه و صنايع نفيسه موفّق و به نوشته بعضى تواريخ، شراب در عهد او ايجاد شده و مدّتى هم به اغواى شيطان دعواى الوهيّت نمود.
جمشيدكش ---> بلادون.
جمشيد ماهى; جمشيد ماهى گير ـ حضرت سليمان(عليه السلام)و حضرت يونس(عليه السلام) و بودن آفتاب در برج حوت[ر.م].
جمشيدون ـحضرت سليمان(عليه السلام) و جمشيد، به قرينه مذكوره «جم».
جمع ـ به عربى، مشهور و معروف گرد آوردن و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «مفرد» شود و (بر وزن سخن) نام ديگر مزدلفه[ر.م] است.
جمع نور ـ در اصطلاح علم احكام نجوم، رسيدن ستارگان تندرو به كوكب كندرو است در صورتى كه ستارگان تندرو يكديگر را ببينند، پس اين كوكب كندرو نور ستارگان تندرو را جمع مى كند.
جمعه ـ (به ضمّ اوّل و ثانى در لغت حجاز و فتح ثانى در لغت تميم و سكون آن در لغت عقيل) يكى از ايّام هفته و بسيار عزيز و محترم و روز عبادت مسلمين كه به جهت